ادب

ستاره ها به من می گویند…

و دو سه شب پیش که در آخر ماشین را پارک کردیم از بسیاری مسائل گفتیم. طبق معمول من از…

بیشتر بخوانید »

جاده

دیشب با دوست قدیمی‎‌ام علیرضا قرار گذاشتم تا او را بعد از مدت‌‎ها ببینم. حدود یک ساعتی در کافه‌‎ای نشستیم…

بیشتر بخوانید »

منظورت ازیناست؟

منظورت ازیناست؟ پس از خستگی بسیارِ تهران‌گردی به هتل برگشتم تا استراحت کنم. با کارمند خوش‌هیکل سیبیلوی هتل، آقای صانعی،…

بیشتر بخوانید »

آخرین خواهش

آخرین خواهش نه؛ من هیچ‌وقت آن شب سرد را فراموش نمی‌کنم. آن شبی که اصغر سوسکه، جد معظم ما، آن…

بیشتر بخوانید »

تعجب

باورت میشه پسر ۲۱ ساله سکته کرده مرده؟ حاج آقامون سنی نداشت؛ فقط پنجاه سالش بود؛ یک سکته کرد و…

بیشتر بخوانید »

جزیره سرگردانی

«شاید ریشه‎‌ی بسیاری از مشکلاتت، بسیاری از سردرگمی‌‎ها و بلاتکلیفی‎‌هایت این باشد که هنوز خود را نشناخته‌‎ای.» این را یکی…

بیشتر بخوانید »

بهشت

چند روز پیش غمی را با تمام وجودم حس کردم. با تمام جسم و جانم غم را لمس ‎کردم و…

بیشتر بخوانید »

برگی از کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود»

یادم می‌‎آید در پستی از مهندس شعبانعلی (اگر اشتباه نکنم) خواندم که اگر وبلاگ می‎‌نویسید و چیزی از جایی نقلِ…

بیشتر بخوانید »

قهرمانان

مجسمه‎‌ی Árpád در میدان قهرمانان بوداپست. آن را از نزدیک ندیده‌‎ام و برایم مهم نیست که ببینمش یا نه.  قهرمانان…

بیشتر بخوانید »

دویدن بس است؛ می خواهم راه بروم (۲)

امروز دوباره سرم شلوغ بود. آنقدر کار داشتم که الان دیگر جانی برایم نمانده. باز داشتم در موردِ بی‌‎خردی‌‎هایی که…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا