ادبدل‌نوشته

بهشت

چند روز پیش غمی را با تمام وجودم حس کردم. با تمام جسم و جانم غم را لمس ‎کردم و این‎ بار جلوی آن را نگرفتم. ناگهان احساس بسیار عجیبی کردم؛ احساسی که شاید هیچ‎گاه در بیداری تجربه نکرده بودم. صدای کلاغ‎‌ها را همیشه می‎‌شنیدم، اما هیچ‎گاه صدایشان به وضوحی که در آن روز تجربه کردم نبود، انگار من تنها موجودی بودم که صدایشان را می‌‎شنیدم. درخت‎ها را همیشه می‎‌دیدم و نگاهی سرسری به آن‎ها می‌انداختم، اما آن روز با دقت به درخت‎‌ها و شمشادها و برگ‎های زرد و قهوه‌‎ای روشن کفِ کوچه که باد آن‎ها را جارو می‎کرد نگاه کردم. چند سگ هم دنبال هم می‌‎دویدند و با نگاهم دنبالشان کردم تا از دیدم خارج شوند. “اکنون” را برای اولین بار لمس کردم و احساس کردم که هیچ آرزویی ندارم. جنس آن بی‌‎آرزویی، ناامیدی و بدبینی نبود، بلکه حسی بود به غایت دلچسب؛ حسی که به هیچ چیز شبیه نبود، اما اگر بخواهم با کلماتی کمی بیانش کنم حس رضایت از اکنون بود بدون نگاهی به آینده و بدون افسوسی از گذشته.

با خود فکر کردم که شاید بهشت آن‎جا نیست که هر آرزویی کنیم سریع برآورده شود؛ شاید بهشت آن‎جاست که در آن آرزویی نداریم و از “اکنون”مان و از “حال”مان راضی هستیم، چراکه به ‎جایی که می‎‌باید برسیم رسیده‌‎ایم.

پ.ن. عکس شاخص از روزی بهاری در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان؛ سال ۱۳۹۷

پ.ن. این نوشته را اولین بار در «هزار جلوه زندگی» منتشر کردم. در زمستان ۹۷؛ در روزهایی که غم احاطه‌ام کرده بود. 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا