دل‌نوشته

قصه دخترعمه ام

امروز که برای مراسم فاتحه‌ی قوم و خویشمان به باغ رضوان (آرامستان اصفهان) رفتیم، بعد از مدت‌ها به قبر دخترعمه‌‌ام…

بیشتر بخوانید »

سفر در خواب

هو الرحمن دو سه شب پیش خواب عجیبی دیدم. آنقدر عجیب که وقتی بیدار شدم در تحیر بودم: در کاخ…

بیشتر بخوانید »

غزل عجز

کودکیم. نمی‌دانیم. هیچ چیز را. نمی‌شناسیم. هیچ‌کس را، به جز پدر و مادر. هر را از بر تشخیص نمی‌دهیم. باکیمان…

بیشتر بخوانید »

رهایی

به نام حضرت حق این چند روز ساعت‌ها وقت صرف کردم تا مطلبی در مورد هویت ایرانی بنویسم. مطالعه کردم،…

بیشتر بخوانید »

آخر خط در آخر تابستان

دوباره به خط پایان رسیدم. این بار برای مقطعی دیگر به نام سربازی. دیگر آن شیفت‌های فشرده‌ی تکرار شونده‌ی هر…

بیشتر بخوانید »

آسمان

آن شب‌ها که بسترمان بر خاک بود، نگاهمان بر افلاک بود.  سهم من و تو از حیات، دیدن ستاره‌های پرنور…

بیشتر بخوانید »

حضیض

حضیض جایی است که در آن اسباب را به فراموشی می‌سپاری جایی است که تفاله‌ی هرچه کتب روان‌شناسی و روان‌درمانگری…

بیشتر بخوانید »

یادداشتی باقی مانده از دو سال و اندی پیش

به نام ایزد یکتا دو سال پیش در یادداشت‌های شخصی موبایلم مطلبی یادداشت کردم و آن را در هیچ‌جا به…

بیشتر بخوانید »

برای او که زنده است

دوستش داشتیم.  او مردی بود با اخلاقی خاص؛ با کلامی دل‌نشین؛ با دانشی عمیق در حیطه‌ای خاص، یعنی فوتبال. دوستش…

بیشتر بخوانید »

رادیو نارنجی کوچک

خاطرات کودکی برای من مانند فیلمی تقطیع شده به نظر می‌رسند. شاید هم بهتر باشد آن خاطرات را شبیه نوار…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا