دل‌نوشته

دست های مرد نقاش

روزی دست‌ها نقش‌ می‌آفریدند.  بر سطور کتاب‌ها لیز می‌خوردند. می‌نوشتند. قلم‌مو را بر بوم می‌نواختند.  و روزی از حرکت بازایستادند…

بیشتر بخوانید »

نامه ای به تو

برای تو می‌نویسم محمد. برای تو که دیگر آدم سابق نیستی.  اکنون برای تو می‌نویسم، اما می‌دانم که چند ماه…

بیشتر بخوانید »

خانه بی نور

روی سکوی سفت داروخانه نشسته است. نگاهش به روبرو خیره شده است. مادرش کنار ما می‌آید. از من در مورد…

بیشتر بخوانید »

قصه دخترعمه ام

امروز که برای مراسم فاتحه‌ی قوم و خویشمان به باغ رضوان (آرامستان اصفهان) رفتیم، بعد از مدت‌ها به قبر دخترعمه‌‌ام…

بیشتر بخوانید »

سفر در خواب

هو الرحمن دو سه شب پیش خواب عجیبی دیدم. آنقدر عجیب که وقتی بیدار شدم در تحیر بودم: در کاخ…

بیشتر بخوانید »

غزل عجز

کودکیم. نمی‌دانیم. هیچ چیز را. نمی‌شناسیم. هیچ‌کس را، به جز پدر و مادر. هر را از بر تشخیص نمی‌دهیم. باکیمان…

بیشتر بخوانید »

رهایی

به نام حضرت حق این چند روز ساعت‌ها وقت صرف کردم تا مطلبی در مورد هویت ایرانی بنویسم. مطالعه کردم،…

بیشتر بخوانید »

آخر خط در آخر تابستان

دوباره به خط پایان رسیدم. این بار برای مقطعی دیگر به نام سربازی. دیگر آن شیفت‌های فشرده‌ی تکرار شونده‌ی هر…

بیشتر بخوانید »

آسمان

آن شب‌ها که بسترمان بر خاک بود، نگاهمان بر افلاک بود.  سهم من و تو از حیات، دیدن ستاره‌های پرنور…

بیشتر بخوانید »

حضیض

حضیض جایی است که در آن اسباب را به فراموشی می‌سپاری جایی است که تفاله‌ی هرچه کتب روان‌شناسی و روان‌درمانگری…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا