ادبداستان

آخرین خواهش

آخرین خواهش

آخرین خواهش

نه؛ من هیچ‌وقت آن شب سرد را فراموش نمی‌کنم. آن شبی که اصغر سوسکه، جد معظم ما، آن در درخشان، آن یادگار خوبان، آن زیباروی خوش‌اندام در حال جان دادن بود. خواهران جیرجیرکمان در آن شب در سوگ او نغمه‌ها سرودند و شیون کردند. من آن شب را چگونه فراموش کنم؟

در آن زیرزمین تاریک، روی تختش- جعبه چوب کبریتی که سال‌ها گوشه‌ای افتاده بود- آرام گرفته بود و آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. پاهایش روی زمین پهن شده بود. شمع کنار تختش سوسو می‌زد و رو به خاموشی می‌رفت. جیرجیرک‌ها روسری‌هایشان را روی سر کشیده بودند و ملتمسانه و جیرجیرانه می‌گریستند.

ما سوسک‌های جوان سر به‌زیر انداخته بودیم و نمی‌دانم که هریک در سر چه فکری داشتیم؛ شاید یکی در خیال ارث و میراث سوسک بزرگ بود: تخت چوب کبریتی‌اش را که روی آن در حال جان دادن است آیا برای من کنار گذاشته؟ یکی شاید با خود می‌گفت “دیگر اصغرسوسکه عمرش را کرده. چرا ناراحت باشم که داره می‌میره؟ فقط تا اینجا هستم سرم را پایین گیرم تا کسی نفهمد از مردنش ناراحت نیستم” یکی شاید به …هرکه به فکری بود و در دلش احوالی داشت؛ ظاهر سوسک‌ها مغموم و احوال باطنشان ناپیدا بود؛ صورتک‌ها و نقاب‌ها سوسکی بود و درونشان هزاران جانور ناشناس دیگر می‎زیست.

ناله‌ای از جدم برخواست. سوسک‌ها به هیجان افتادند که اصغرسوسکه در این دقایق آخر چه می‌خواهد بگوید. باز هم ناله کرد و ناله پس از ناله. گوشم را نزدیک دهانش بردم و درحالی که اشک‌ها تمام پوست کراتینه‌ کله‌ام را خیس کرده و در نور شمع برق انداخته بود و هق‌هق امانم نمی‌داد پرسیدم: “چه می‌خواهی جد عزیز من؟”

با خود گفتم شاید قطره‌ای آب می‌خواهد،‌ یا می‌خواهد بگوید وصیت‌نامه را به کدام یک از مگس‌های وکیلی که دوست و مورد اعتمادش بودند سپرده. شاید می‌خواهد پاهای قاتل آن انسان بی‌رحم که به‌طرفش تارومار شلیک کرده بود را هر شب گاز بگیریم تا کمی روحش حال بیاید. در دل هزار احتمال دیگر دادم تا نفسی به‌سختی کشید و گفت:”مرا برعکس کن؛ در مرام ما سوسک‌ها نیست که وارونه نمیریم.”

اشک‌هایم سرازیر شد. براق بودن از سرم به کل بدنم سرایت کرد و رو به حضار کردم و گفتم:”می‌خواهد چپه‌اش کنیم” آه و فغان از جمعیت سوسک و جیرجیرک برخواست. با سوسک متمول و خیر خاندان و پهلوان ما، حمید‌خان رئیس‌السواسک و کل‌الحشرات، که آن شب کلاه لبه‌دار بر سر گذاشته بود و لنگی بر گردن داشت او را به خواسته‌اش رساندیم و چپه‌اش کردیم. اصغر با چپه شدنش لبخندی از سر رضایت زد، نفسی به راحتی کشید و رخت از جهان بربست.

سکوت لحظاتی همه جمعیت را فرا گرفت، سکوتی که بدل به ناله و سپس هق‌هق شد، تا اینکه حمیدخان با لنگ‌اش اشک‌های کله‌ی براقش را پاک کرد، همه را به سکوت دعوت کرد تا نطقی کند. دقیقه‎ای بعد همه ساکت بودند. حمیدخان گفت:”اصغر اندِ مرام بود. اندِ سوسکیت. غرق در مقام سوسکی شده بود، ازینرو آخرین درخواستش هم نه یک درخواست عادی، بلکه درخواستی برای به اتمام رساندن مقام سوسکی‌اش بود: واژگون مردن”

و در آن شب تاریک، ما سوسک‌های تماما براق جد بزرگ را از زیرزمین به باغچه بردیم و به خاک سپردیم، و اینکه بقیه سوسک‌ها به چه فکر می‌کردند را نمی‌دانم، ولی من ذهنم مشغول بود که چرا یک سوسک حتما باید چپه شود و شش‌‎چرخش هوا رود و بمیرد تا ما احترامش کنیم و چرا هر سوسکی که در خاندان بزرگ ما می‌میرد به‎قول حمید اندِ مرام است چون آخرین درخواستش چپه شدن بوده است.

من آن شب سرد را فراموش نمی‌کنم و هم‌چنین نمی‌توانم شب‌ سردی که من قرار است در آن بمیرم را از خاطر ببرم؛ شبی که نمی‌دانم آیا من هم می‌خواهم چپه شوم و بمیرم تا برای بقیه الگوی سوسکیت و اندِ مرام باشم یا اینکه می‌خواهم طور دیگری که خود می‌پسندم و درست می‌دانم راهی دیار باقی شوم.

 

پ.ن. عکس شاخص از پاییز غم‌انگیز ۹۷. 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا