-
شب نوشت (۸)
در نداریِ سربازی، همین موقعها سال پیش، چقدر خرج این وبلاگ کردم. سال پیش تازه اواخر دی بود که علاوه…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۷)_ شب طولانی
کودک که بودم این سوال در ذهنم بود که چرا شب یلدا را جشن میگیریم؟ طولانیترین شب؛ طولانیترین تاریکی. چرا؟…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۶)
مطالبی که مدتهاست میخواستهام بنویسم مدتهاست ساکت نشستهاند_ زیر تلی از خاکستر روزمرگی و تلاشهای روزانه. بعضیهایشان از جنس الماسند…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۵)
به نام او خسته میشوم. خسته شدهام. زیاد تلاش میکنم اما ثمری نمیبینم. یکی دو ماه پیش بود که اینستاگرامم…
بیشتر بخوانید » -
عمق
به نام او زندگی نمیکنیم. نه اینکه این کار که میکنیم اسمش زندگی نباشد. به هر حال ما هم جزئی…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۴)_ مرگ
به نام او از مرگ نمیترسیدم، چون به آن فکر نمیکردم؛ چون نادیدهاش میگرفتم. وقتی فکر کنم میترسم. اگر همین…
بیشتر بخوانید » -
قصه دخترعمه ام
امروز که برای مراسم فاتحهی قوم و خویشمان به باغ رضوان (آرامستان اصفهان) رفتیم، بعد از مدتها به قبر دخترعمهام…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۳)
به نام او روزی بود که اطرافیانم من را آدمی انگیزشی میدیدند. امروز که دیگر آنچنان اطرافیانی ندارم. حدود چهار…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۲)
چقدر بالا و پایین شدم امروز. چقدر زیاد. امروز عصر به تحیر رسیدم: خدایا. چه کنم؟ یکی از اقواممان بر…
بیشتر بخوانید » -
شب نوشت (۱)
آمدم با عنوان «آموختهها و تجارب جدید» باز هم بنویسم. با خود گفتم چرا؟ حتی اگر تجربهای و آموختهای هم…
بیشتر بخوانید »