ادبکتابخانه

کلیاتی در مورد اکتشافات پزشکی

هو الشافی

به تازگی خواندن کتابی به نام «اکتشافات پزشکی»، اثر لیزا یونت و ترجمه‌ی رضا یاسائی را به پایان رساندم. کتاب را نشر ققنوس به چاپ رسانده. اگر تاکنون در مورد نشر ققنوس نشنیده‌اید به طور خلاصه بگویم که این انتشارات دست به اقدام مفیدی زده و کتاب‌های تاریخی کوتاه را ترجمه و چاپ کرده که هر یک در مورد بخشی از تاریخ است؛ حال یا در مورد تاریخ یک کشور یا قوم است مثل تاریخ چین باستان و ایران باستان و تاریخ اینکاها و …، یا اینکه در رابطه با تاریخ یک حرفه است نظیر تاریخ پزشکی و تاریخ پرستاری و … نام مجموعه‌ی تاریخی‌اش را هم «مجموعه‌ی تاریخ جهان» گذاشته است*. این مجموعه (شاید به دلیل آسان‌فهم و موجز بودن) ذیل دسته‌ی ادبیات نوجوانان طبقه‌بندی شده، اما به نظر من این کتب علاوه بر مفید بودن برای نوجوانان برای بقیه‌ی سنین هم مناسبند. برای مثال، برای منی که هیچ چیز از تاریخ چین نمی‌دانستم و علاقه به این موضوع داشتم، طبیعتاً خواندن کتابی مختصر و مفید در این مورد مناسب‌ بود. شاید اگر اول سراغ کتب اصلی مرتبط می‌رفتم در اواسط خواندن به خاطر جزئیات زیاد بی‌انگیزه می‌شدم و شاید اصلاً برای شخص من نیازی به جزئیات بیشتر نباشد. از نظر من بهترین کار برای اینکه بفهمیم حوزه‌ای برای ما مناسب است یا نه این است که ابتدا در مورد آن حیطه اندکی (ولی حتماً از منبعی معتبر که خوب نوشته شده) یاد بگیریم و بعد ببینیم برای یادگیری عمیق‌تر بدان موضوع تمایل داریم یا خیر.

حال سراغ موضوع کتاب تاریخ پزشکی بروم. من ترجیح می‌دهم برای کتب ریویو ننویسم و بیشتر به ذکر نکاتی که از کتاب فهمیدم و بخش‌هایی از کتاب که ذهنم را بیشتر به خود مشغول کرد بپردازم. در حین خواندن، این نکات توجهم را به خود جلب کرد؛ نکاتی که عمدتاً به یکدیگر مرتبطند:

اول اینکه تعداد زیادی از اکتشافات پزشکی اتفاقی‌ بوده‌اند. مثال معروف آن را اکثر ما شنیده‌ایم: کشف پنی‌سیلین توسط الکساندر فلمینگ. اکثر ما شنیده‌ایم که فلمینگ بر روی پلیتی که باکتری بر آن کشت می‌داد بخش‌هایی مشاهده کرد که باکتری رشد نکرده بود. وقتی بیشتر کنکجاوی کرد تا علت را بیابد، فهمید نوعی کپک که از قارچی به نام پنی‌سیلیوم بوده که مانع از رشد باکتری‌ها شده است. ولی آیا این مسئله یعنی اینکه کاشف فقط فردی خوش‌شانس بوده است و فردی مثل من هم می‌توانسته به چنین کشف مهمی برسد؟ اصلاً چنین نیست. این نبوغ این فرد بوده که توانسته از این اتفاق برای پیشرفت علم بهره ببرد. سال‌ها پیش در جایی خارج از این کتاب خواندم که چه بسا باکتری‌شناسان دیگری بوده‌اند که قارچ پنی‌سیلیوم رشد باکتری‌هایشان را مختل و تحقیقاتشان را دچار اشکال می‌کرده و آنها پلیت‌ها را به همین دلیل دور می‌انداخته‌اند، اما فلمینگ از این اتفاق نگذشته و روی این موضوع حساسیت نشان داده و در نهایت این کشف بزرگ رقم خورده است. تاریخ پزشکی نمونه‌هایی دیگر از این اکتشافات مهم دارد. من فکر می‌کنم دقت نظر داشتن و تلاش و پشتکار زیاد کاشفان از عوامل اصلی بوده‌اند که این اکتشافاتِ اتفاقی فقط در حد یک اتفاق باقی نمانده‌اند و منجر به بهبود کیفیت زندگی انسان‌های دیگر شده‌اند.

دومین مطلبی که هنگام خواندن این کتاب به ذهنم رسید این بود که شاید توجه و تاکید بیش از حد ما نسبت به translational medicine غلط باشد. translational medicine در اصل شاخه‌ای از پزشکی است که سعی دارد به صورت bench-to-bedside عمل کند، بدین معنا که مثلاً مکانیسم بیماری‌ای نظیر آلزایمر را مورد نظر قرار دهد و با هدف درمان آن، از طریق آن مکانیسم، از سنتز ترکیبات دارویی در آزمایشگاه که آن مکانیسم را مورد هدف قرار می‌دهند شروع کند و به مراحل کشت سلولی، حیوانی و در نهایت انسانی برسد و در نهایت به درمان آن بیماری دست یابد. در دنیای پزشکی بسیاری از اکتشافات مهم از ابتدا با هدف درمان بیماری خاصی شروع نشده، بلکه ابتدا کنجکاوی محض عده‌ای دانشمند سبب پیشرفت کار شده و در ادامه کاشف به عمل آمده که آن ترکیب، آن اشعه، یا آن صنعت بدیع حاصل، به درد فلان بیماری هم می‌خورد. به عبارت دیگر، اگر علوم را به طور کلی به دو دسته‌ی علوم پایه و علوم کاربردی تقسیم کنیم، اینطور نیست که علوم کاربردی که هدف خاصی نظیر درمان یک بیماری را از تحقیق دنبال می‌کنند به نتایج لزوماً شگفت‌انگیزی رسیده باشند ولی در مقابل علوم پایه بی‌کاربرد مانده باشند. بعضی از تحقیقات علوم پایه منجر به کشف‌هایی اتفاقی شده‌اند که اثر آنها به مراتب از تحقیقات کاربردی بیشتر بوده، مثل کشف اتفاقی پنی‌سیلین و بنزودیازپین‌ها (دسته‌ای از داروهای آرام‌بخش)**. در مقاله‌ای که ان‌شاءالله بعداً در وبلاگ خواهم گذاشت این موضوع را بیشتر باز خواهم کرد. عده‌ای از دانشمندان معتقدند که تحقیقات translational وقتی معنا می‌یابند که ما نسبت به موضوع قبلاً با تحقیقات بنیادین دانشی وسیع پیدا کرده باشیم. با این حال چنین هم نیست که تحقیقات کاربردی_ با وجود ناقص بودن علممان نسبت به موضوع_ کاملاً ابتر بمانند و به جایی نرسند. از مثال‌های تحقیقات کاربردی موفق که با هدف ریشه‌کنی یک بیماری شروع شد و به نتیجه رسید می‌توان به واکسن‌های سابین و سالک که برای پیش‌گیری از بیماری فلج اطفال توسط دانشمندانی به همین اسامی تولید شدند اشاره کرد.

سومین چیزی که با خواندن کتاب به ذهنم رسید این بود که لزوماً دنبال چیزی گشتن سبب نمی‌شود همان چیز را پیدا کنیم. این قضیه هم در زندگی عادی آدم نمود دارد و هم در دنیای علم. مثلاً تا حالا برای خیلی از ما پیش آمده که دنبال چیزی نظیر دسته‌کلیدمان بگردیم و مبل‌ها را جابجا کنیم و در نهایت دسته‌کلید پیدا نشود اما کیف پولی که چند ماه پیش گم کرده بودیم و خیلی دنبالش گشتیم و پیدا نشده بود پیدا شود. در دنیای پزشکی و داروسازی مثال‌هایی از این دست وجود دارد که تعدادشان کم نیست. ممکن است بعضی از ما بدانیم که داروی ماینوکسیدیل که امروزه بیشتر به صورت موضعی و برای افزایش رشد مو به کار می‌رود قبلاً به عنوان داروی گشادکننده‌ی عروق و کاهنده‌ی فشار خون به کار می‌رفته، اما بیشتر ما احتمالاً نمی‌دانیم که در ابتدای امر دانشمندان فکر می‌کردند ترکیبات شبیه ماینوکسیدیل بر ترمیم زخم موثر باشند، ولی ماینوکسیدیل خاصیت ترمیم زخم در مطالعات از خود نشان نداد ولی در عوض خاصیت کاهندگی فشار خون از خود نشان داد، پس این دارو برای کاهش فشار خون وارد مطالعات بیشتر و بازار شد. سپس در حین مطالعات فهمیدند کسانی که از این دارو جهت کاهش فشار خون استفاده کردند رشد موی بیشتری داشتند. از این عارضه استفاده شد و ماجرا به تولید فرآورده موضعی ماینوکسیدیل ختم شد. این قضیه حدوداً مثل همان دسته‌کلید و کیف پول می‌ماند. مهم این است که چشم آدمی آنقدر منحصراً دنبال دسته کلید نباشد که کیف پول جلوی چشمش را نبیند. 

چهارمین مطلبی که به ذهنم می‌رسد این است که بسیاری از اختراعات به مرور زمان و توسط چندین دانشمند تکامل می‌یابند. از این مورد می‌توانم به همان پنی‌سیلین اشاره کنم. امروزه پنی‌سیلین به راحتی در داروخانه‌ها یافت می‌شود، اما بین کشف پنی سیلین تا تولید آن و استفاده‌ی انبوه از آن راه زیادی در پیش بوده است. در مسیر این راه دو مشکل عمده بر سر راه فلمینگ وجود داشت: اول اینکه او نمی‌دانست چگونه قارچ پنی سیلیوم را به شکل انبوه و به اندازه‌ای که مناسب مصارف درمانی باشد تولید کند. مشکل دوم این بود که او بعد از اینکه موفق به تولید مقداری کم از پنی سیلین آن هم با دردسرهای زیاد شد، در تحقیقاتش به این نتیجه رسید که پنی سیلین در صورت مخلوط شدن با خون در لوله‌ی آزمایش اثرش را از دست می‌دهد و بنابراین اختمال داد ترکیب حاصل از این قارچ پتانسیل استفاده به عنوان دارو را ندارد. در نتیجه، او مقاله‌ای در مورد یافته‌هایش در سال ۱۹۲۹ نوشت و سپس دوباره سراغ کارهای علمی بدون ارتباط به پنی سیلین رفت. این کشف فلمینگ تا حدود ده سال مسکوت ماند، تا اینکه در جنگ جهانی دوم در اروپا، دو پژوهشگر به نام‌های هاوارد فلوری و ارنست چِین که در مورد آنتی بیوتیک‌ها تحقیق می‌کردند به مقاله‌ی فلمینگ برخوردند. آن دو در ابتدا احتمال دادند که پنی سیلین همانطور که فلمینگ گفته بود در اختلاط با خون بی‌اثر شود، اما وقتی اثر دارو را در خودِ بدن بررسی کردند متوجه شدند که خاصیت آنتی بیوتیکی این دارو در بدن باقی می‌ماند. مشکل دیگر که کشت انبوه دشوار پنی سیلیوم در آن زمان بود با پیگیری فلوری نسبت به موضوع و سفر او به ایالات متحده و همکاری با کارخانه‌ی فایزر در طی چند سال مرتفع شد. از مثال‌های دیگر می‌توانم به استتوسکوپ یا همان گوشی پزشکی_ که امروزه نمادی برای حرفه‌ی پزشکی است_ اشاره کنم. رنه لانک، پزشک فرانسوی، در یکی از معایناتش با زن جوان بسیار چاقی روبرو شد که به نظر می‌آمد دچار مشکل قلبی باشد. پزشکان زمان لانک، برای سمع صدای قلب، گوش خود را به سینه‌ی فرد می‌چسباندند، اما  لانک به دلیل خانم بودن بیمارش و شرایط اجتماعی آن روزگار نمی‌توانست سرش را به سینه‌ی بیمارش بچسباند. او هنگامی که به دنبال راه حل بود، یاد بازی دو پسر بچه که احیراً دیده بود افتاد. بازی آن دو بدین صورت بود که یکی از پسرها یک سوزن انتهای یک تیر چوبی می‌خراشید و پسر دیگر که گوشش را به انتهای دیگر تیر چوبی چسبانده بود صدای خراش را از چوب می‌شنید. او با این فکر، یک ورق کاغذ که در دست داشت را محکم لوله کرد و یک سر آن را روی قفسه زن جوان گذاشت و سر دیگر را به گوشش چسباند. او با خوشحالی متوجه شد که این لوله علاوه بر منتقل کردن صدا، آن را تقویت می‌کند. بعدها او وسیله‌ی سمع قلب و ریه‌ای از جنس چوب ساخت، سال‌ها بعد پزشکی آمریکایی به نام جورج پی کامان نوع بهتری از گوشی معاینه ساخت که به گوشی پزشکی امروزی بسیار شبیه است. در اصل تحقیقات معمولاً شبیه یک پازل هستند که هر فرد (و امروزه معمولاً هر گروه) یک تکه از آن پازل را روی صفحه می‌چینند. 

پنجمین نکته‌ای که حین مطالعه‌ی کتاب به ذهنم رسید این بود که اگر امروز بخواهیم در مورد تحقیقات پزشکی گذشته با نگاه امروزی‌مان قضاوت کنیم، تعداد نه چندان کمی از تحقیقات با اصول اخلاق پزشکی مغایرت دارند. مثلاً ادوارد جنر که شنیده بود مردمی که قبلاً آبله‌ی گاوی_ که شبیه آبله‌ی انسانی بود اما خفیف‌ بود_ به آبله‌ی انسانی دچار نمی‌شوند، صحت این فرضیه را بدین صورت آزمود: او مواد حاصل از خراشیدن زخم‌های یک دامدار مبتلا به آبله‌ی گاوی را به داخل بازوی پسری هشت ساله به نام جیمز فیپس وارد کرد. سپس شش هفته بعد مواد حاصل از زخم‌های آبله‌ی انسانی را به عنوان آزمون به بازوی همان پسر زد و دید او به آبله‌ی انسانی مبتلا نشد. او سپس این آزمایش را روی ۲۳ نفر دیگر آزمود و نتایج را گزارش داد. امروزه انجام این کار، یعنی در معرض خطر قرار دادن افرادی با یک بیماری پرخطر برای آزمایش فرضیه کار اخلاقی‌ای به حساب نمی‌آید و برای این کار یک دارو یا واکسن نیاز دارد که مراحل مختلف خارج بدن و داخل بدن حیوانات را طی کند تا در صورت موفقیت به مراحل انسانی برسد. 

ششمین نکته که به ذهنم رسید این بود که در گذشته علم بیشتر به صورت فردی دنبال می‌شده تا تیمی، اما امروزه معمولاً رویه بدین صورت نیست. در پاراگراف‌های بالا اسامی افراد مختلف را آوردم: الکساندر فلمینگ، ادوارد جنر و …امروزه پشت کشف‌ها یا حتی تکه‌های پازلی که در بالا حرفش را زدم تیم‌ وجود دارد. برای مثال، در بخش‌های کمپانی‌های داروسازی نظیر Merck  صدها نفر با هم روی یک پروژه کار می‌کنند. این نکته را باید حین تحقیقات خودمان هم در نظر بگیریم. متاسفانه در پژوهشی که من امروز در دانشگاه‌های کشور می‌بینم همکاری چندانی بین اکثر اساتید وجود ندارد و کارها بیشتر انفرادی پیش می‌رود. این قضیه در دراز مدت به پیشرفت علم ضربه می‌زند. شاید شما استدلال کنید و بگویید که همکاری نکردن ما با هم ایرادی ندارد، چرا که در گذشته دانشمندان معمولاً تکی کار می‌کرده‌اند و نتیجه گرفته‌اند، اما اگر من بخواهم شجاعانه‌تر حرف بزنم و جواب بدهم می‌‌گویم اگر دانشمندان بزرگ دنیا قرون پیش هم با هم تیمی کار می‌کردند و دانششان تجمیع می‌شد، شاید همین الان صدها سال از شرایط کنونی‌مان جلوتر بودیم و علمی به مراتب قوی‌تر داشتیم و مثلاً در برابر ویروس‌هایی نظیر کرونا اینقدر آسیب‌پذیر نبودیم. 

نکته‌ی آخری که با خواندن کتاب به ذهنم رسید در مورد کشف اشعه‌ی X توسط ویلهلم رونتگن بود. رونتگن که روی پرتوهای کاتدی کار می‌کرد، یک بار متوجه ساطع شدن اشعه‌ای خاص از لوله‌ی پرتوی کاتدی شد که برایش ناشناخته بود. او به دلیل اینکه آن اشعه را نمی‌شناخت نام اشعه‌ی X را روی آن گذاشت. در طی روزهای آتی او بیشتر با اشعه کار کرد. او دست همسرش را روی فیلم گذاشت و اشعه را به دستش تاباند. نتیجه برای او و همسرش هم حیرت‌انگیز و هم ترسناک بود. آن دو می‌توانستند استخوان‌های خود را ببینند، بدون اینکه مانند قبل نیازی به جراحی برای این کار باشد. چیزی که در این مورد برایم جالب بود این بود که در کتاب آمده که یک هفته بعد از این کشف، بسیاری از مردم اروپا در مورد شگفتی خود نسبت به این کشف صحبت می‌کردند. این ویژگی بسیار جالبی است که مسئله‌ای به این تازگی اذهان عمومی را به سمت خود جلب کرده. شاید در ایران، بر اساس آنچه خود می‌بینم، و ایالات متحده‌ی آمریکا، بر اساس آنچه اوژن کوردِس، دانشمند آمریکایی می‌گوید، این مسئله رایج نباشد که علمی جدید اذهان عمومی را به سمت خود بکشد.

اگر کسی نظر شخصی من را در مورد مهم‌ترین اکتشافی که در این کتاب خواندم و به ذهنم مانده بپرسد، می‌گویم همه‌شان مهم بوده‌اند، اما چند تا از بهترین آنها مربوط به بهبود کیفیت اعمال جراحی است. در جراحی چالش‌برانگیزترین مشکلات درد بیمار حین جراحی (که تصورش هم دردناک است) و عفونت (و در بسیاری از موارد مرگ ناشی از آن) بوده است. یافتن راه حل برای مشکل درد حین جراحی با اکتشاف کسانی نظیر همفری دیویِ شیمی‌دان میسر شد. همفری دیوی وقتی روی گازهای مختلف کار می‌کرد متوجه شد با استنشاق گاز اکسید نیترو احساس سرگیجه و سیاهی رفتن چشم می‌کند. او نتایج آزمایش‌هایش را چنین مطرح کرد: «شاید بتوان اکسید نیترو را در حین عمل‌های جراحی به کار برد». بعدها به تدریج گازها و داروهای دیگر بیهوشی به ترتیب کشف شدند و مشکل درد تحمل‌ناپذیر حین جراحی (واقعاً الحمدلله به خاطر این نعمات و اکتشافات) برطرف شد. احتمال ابتلا به عفونت با تحقیقات جراحی انگلیسی به نام ژوزف لیستر کمتر شد. او که احتمال می‌داد که موجوداتی کوچک که آنها را نمی‌بینیم عامل عفونت زخم‌ها هستند، از دارویی به نام اسید کربولیک برای پوشاندن زخم‌های مختلط و هم‌چنین ضدعفونی کردن در و دیوار و کف اتاق جراحی و دست جراح و ابزار جراحی استفاده کرد. ابتدا کمتر کسی قبول می‌کرد که این کارها در اتاق جراحی فایده‌ای داشته باشد، اما وقتی مرگ و میر جراحی‌های لیستر به تنها دو درصد بیماران محدود شد (در حالی که بسیاری از کسانی که پیش از او جراحی‌ می‌شدند می‌مردند)، سایر جراحان پی به اهمیت کار او بردند. کشف آنتی‌بیوتیک‌ها هم که در بالا مثالی از آن زدم مسلماً در بهبود نتایج پس از جراحی موثر بوده است. نکته‌ی آخری که می‌خواهم بگویم همین است: مقاومت اولیه در برابر جهش‌های علمی و فرضیه‌های بزرگ امری طبیعی بوده و هست، همانطور که جراحان نمی‌توانستند باور کنند آلودگی دست‌های خودشان باعث مرگ خیلی از بیمارانشان می‌شود و در نتیجه استفاده از دستکش استریل و مواد ضدعفونی کننده در کاهش مرگ و میر بیمارانشان بسیار موثر خواهد بود. 

این مطلب را با آوردن عکسی از صفحه‌ای بامزه و عجیب از کتاب در مورد تحقیقات ویلیام بومونت به پایان می‌رسانم: 

پ.ن. *با کلیک بر اینجا می‌توانید به فروشگاه آنلاینش دسترسی پیدا کنید.

** در این مورد ان‌شاءالله به زودی مقاله‌ای ترجمه خواهم کرد و در اینجا خواهم گذاشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا