ادبفکرنوشته

هر دم از این باغ بری می رسد

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم. عکس از روزهای پایانی ۹۷. 

می‌دونم شرایط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فلان، بیسار، بهمان و … کشورمون خوب نیست.

الکی من رو متهم نکن به خوشبینیِ ساده‌دلانه و ساده‌لوحانه. تو اصلاً بگو یکی راضی باشه از این وضع زنگ بزن هماهنگ کنیم با هم بریم کتکش بزنیم.

اما… یک امای بزرگ سر راه هست و اون اما اینه که “باشه. قبول که اوضاع بده. اگر می‌خواهی گله کنی، بکن. اگر می‌خوای زار بزنی، بزن. اگر می‌خوای به در و دیوار و کلِ عالم وجود بد و بیراه بگی، بگو. کسی جلوت رو نگرفته. اگر حال خودت بده، اجازه بده که بد باشه و چند روزی بهت بد بگذره، اما بقیه رو ولشون کن؛ بقیه رو ناامید نکن”.

نزدیک یک ماه پیش یکی از دوستان، من رو در یک کانال تلگرامی ادد کرد. در اون کانال فقط مسئولین فنی داروخانه سراسر ایران حضور داشتند و موسسان داروخانه عضو اون کانال نبودند. در همین یک ماهی که عضو بودم تقریباً روزی نبود که عده‌ای از داروسازان محترم آیه‌ی یاس نخونند. روزی نبود که علاوه بر خودشون، بقیه رو دلسرد نکنند. در مقابل، روزی نیومد که با وجود این همه غر زدن‌ها کار خاصی از پیش ببرند و اقدام موثری انجام بدهند. از ابیات ادبیات فارسی فقط یک بیت در این کانال مطرح بود: “هر دم از این باغ بری می‌رسد” و اون بیت، مقدمه‌ای میشد بر آیه‌ی یاس خوندن حضرات؛ برای اینکه لطف کنند و یک خبر ناامیدکننده‌ی جدید رو به گوش حضار برسونند. برای اینکه از کسی شکوه کنند؛ برای اینکه بگویند “ما داریم روزبه روز بدبخت‌تر میشیم”. گاهی هم می‌آمدند و مقایسه می‌کردند و می‌گفتند “پزشک‌ها و پرستاران و … روز به روز داره وضعشون بهتر میشه و اون ماییم که از قافله عقب مونده‌ایم” تا بیشتر متوجه بدبختی خودمون بشویم.

در یکی از روزهای اولی که در کانال عضو شده بودم؛ یا بهتر بگم، عضوم کرده بودند، دیدم چند نفر پیغام گذاشته‌اند با این مضمون که “با این حقوق‌های کمی که ما می‌گیریم و افزایش حقوق ناچیز هرسال شان‌مون پایین اومده”.

پیام دادم با این مضمون که “برادر من! خواهر من! یعنی چی شان ما پایین اومده؟ مگه شان یک نفر به حقوقیه که می‌گیره؟ مگه میشه گفت کارگری که از صبح تا شب جون می‌کنه تا شب یا آخرِ ماه چندرغاز پول بگذارند کف دستش یا معلمی که آموزش و پرورش سال‌هاست حقوق درست و درمونی در ازای این همه زحمت بهش نمیده شانشون پایینه به خاطر اینکه حقوقشون به اندازه کافی نیست؟”

حاصلش چیزی نشد. فقط چون نصفه شب پیغام دادم چند ساعت پیغامم به عنوان آخرین پیغام روی صفحه موند و دو سه نفر (که آشنا بودند) تاییدش کردند و باز شد روز از نو، روزی از نو. شد وقتِ غرغرها و نومیدی‌های تازه و آبدار، در طرح‌ها و رنگ‌های گوناگون، برای انواع‌ سلیقه‌های کج و معوج افراد مبتلا به دپرشن.

حدود یک ماه گذشت. من هم حال و حوصله‌ی چک کردن گروه رو نداشتم تا اینکه یک روز اتفاقاً گروه رو چک کردم. خانمی که در گروه ادمین بود نظر دیگران رو در مورد لغو کردن کار دانشجویی خواسته بود. توضیحی که بدم اینه که این موضوع در چند سال اخیر توی بورس بوده، به این دلیل که در بعضی از شهرهای بزرگ نظیر اصفهان تعداد مسئولین فنی از داروخانه‌هایی که نیاز به مسئول فنی دارند بیشتره و در نتیجه عده‌ای از فارغ‌التحصیلان داروسازی بیکار می‌مونند، در حالی که بعضی دانشجوها (به خاطر نرخ حقوق ساعتی کمتر در مقایسه با فارغ التحصیل و در نتیجه نفع بیشتر صاحب داروخانه) سر کار هستند.

من پیغام خانم رو دیدم و نظر دادم و گفتم: “به نظر من کار دانشجویی خوبه که باشه. من فکر می‌کنم کار دانشجویی برای دانشجوی داروسازی باید باشه، اما محدود باید باشه. یعنی اینکه مثلاً هفته‌ای هشت یا دوازده ساعت بیشتر به دانشجو مجوز کار ندهند ولی بگذارند کار کنه” و ادامه دادم و دلایل این پیشنهاد رو گفتم که “اگر دانشجو بتونه محدود کار کنه این مزایا رو داره که اولاً، فرصت برای کسب تجربه پیدا می‌کنه. ثانیاً، اگر در مضیقه‌ی مالی باشه می‌تونه این کار کمک حالش بشه. از طرفی چون کارش محدوده به درسش و به پایان‌نامه‌اش لطمه نمی‌خوره (چون بعضی‌ دانشجوها از بس کار می‌کردند پایان‌نامه‌شون تقریباً رها شده بود) و هم‌چنین به دلیل محدودیت تعداد ساعات کاری، شیفت برای فارغ‌التحصیلان کم نمیاد”.

اون موقع بود که عکس‌العمل‌ها و پرتاب بمب‌ و خمپاره‌های کلامیِ مجازی آغاز شد. گفتند “امکان اینکه کار محدود بشه وجود نداره و کسی نمی‌تونه نظارت کنه”. گفتند که “با وجود این همه فارغ التحصیل بیکار، چرا باید دانشجو کار بکنه؟” گفتند که “بعضی‌ها (که منظورشون من نبودم قطعاً!) فقط نوک بینی‌شون رو می‌بینند و آینده‌نگر نیستند” و … چند ساعت داشتند من رو و خودشون رو جر و واجر می‌کردند. فقط یکی دو پیغام دیگه در گروه گذاشتم و گفتم: “چی شده که وقتی خودمون دانشجو بودیم خدا خدا می‌کردیم که کار دانشجویی باشه که ما یک درآمدِ هرچند اندک داشته باشیم، اما الان که دیگه فارغ‌التحصیل هستیم، می‌خواهیم کار دانشجویی رو کلاً حذف کنیم؟” و در پیامی دیگر گفتم که “اگر حقوق مسئول فنی، اعم از دانشجو و فارغ‌التحصیل یکی باشه خب مسلمه که موسس ترجیح میده یک فارغ التحصیل باسواد بگیره نه یک دانشحو”. علی ای حال اونها ادامه داشتند می‌دادند. دیگه من که بحث رو شروع کرده بودم از محور خارج شده بودم و بقیه‌شون داشتند با خودشون می‌جنگیدند.

اون شب کمی فکر کردم و با خودم گفتم من به اندازه‌ی کافی برای خودم دغدغه و اعصاب‌خوردی دارم. الکی خودم را قاطی عده‌ای که با من هم‌راستا و هم‌دغدغه نیستند نکنم و بگذارم به “هر دم از این باغ بری می‌رسد” گفتن‌هاشون ادامه بدهند و من هم گوشه‌ای نون و ماستم رو بخورم. همون شب گروه رو ترک کردم.

حال علت اینکه من این قضیه رو اینجا، با زبان خودمونی و محاوره‌ای می‌نویسم فقط این نیست که یک درد و دلی کرده باشم. علت اینه که این حرف‌ها رو رک و راست بزنم، هرچند می‌دونم کسی از اون گروه اینجا رو نمی‌خونه، ولی مهم نیست؛ می‌گذارم تا خودم در آینده بخونم و دوستان معدودی هم که اینجا رو می بینند بخونند. این حرف‌ها رو به شکل دیگر در همون پیام روزهای اول عضویتم در اون گروه هم گفته بودم، اما یک بار دیگه در اینجا از نو می‌نویسم:

چی شده که دغدغه‌ی ما محدود به این شده که یا پول بیشتر دربیاریم یا اینکه کمتر از نظر مالی ضرر کنیم؟ چرا سطح انتظارات ما از زندگی این شده؟ چرا مطالبه‌گری هم که می‌کنیم، فقط جنسش اینه که “ما پول نداریم و در نتیجه داریم بدبختی میشیم و در نتیجه باید حقوق ما رو زیاد کنید”. من نمی‌گویم اعتراض به جنبه‌ی مالی نکنیم. من منکر “طبقه‌بندی نیازها” و “هرم مازلو” و این حرف‌ها نیستم. اما چرا فقط؛ به معنای واقعی، فقط، اعتراض ما محدود به جنبه‌ی مالی زندگی ما شده؟

چرا دانشجو، وقتی به مرحله‌ی کسب درآمد رسید فعال صنفی میشه و برای افزایش حقوق، خودشو به آب و آتیش می‌کشه، اما وقتی سر کلاس یک استاد  به غایت نادان، بی‌سواد و گاهی بی‌ادب می‌شینه مطالبه‌گری نمی‌کنه که “این بابا کیه که آوردینش به ما درس بده؟” چرا نمیره اعتراض بکنه؟ چرا نمیره برای مهم‌ترین سرمایه‌ی ممکن که عمرش هست (نه پول) مطالبه‌گری بکنه که دارند ازش می‌گیرند و هیچ چیز بهش نمی‌دهند؟ چرا مطالبه‌ی یک استاد لایق‌تر نمی‌کنه؟

چرا یک دانشجو مطالبه‌گری نمی‌کنه که این همه پایان‌نامه‌ی چرند که توی دانشگاه داره روشون کار میشه چرا اصلاً باید به این شکل انجام بشوند؟ چرا اگر مطالبه‌ی حق خودش و پول خودش رو می‌کنه، مطالبه‌ی حق بیت‌المال رو نمی‌کنه و صداش درنمیاد که این مزخرفاتی که در دانشگاه به عنوان پژوهش داره روشون کار میشه پولش داره از جیب مردم میاد؛ اون هم نه از پول مردم ثروتمند، بلکه به دلیل مدیریت غلط کشور از پول بدبخت‌ترین مردم این کشور که نون ندارند بخورند و باید مالیات بدهند. چرا مطالبه‌گری نمی‌کنه که این پول‌ها رو اساتید گرامی، الکی صرفِ این چرندیات بی‌حاصل نکنند و کاری کنند که دردی از مردم دوا کنه. اگر این دغدغه رو هم ندارند، حداقل چرا باز هم مطالبه‌گری وقتی که این پایان‌نامه‌های بی‌حاصل ازشون می‌گیره رو نمی‌کنند؟ پول از خودشون نیست، وقت که دیگه از خودشونه. چرا باید بخشی از عمرشون صرف این بشه که فقط مقاله‌ای چاپ بشه تا یک استاد از حاصل کارشون شاید بعداً بتونه ترفیع بگیره و دیگر هیچ؟ چرا پیشنهادی برای بهبود این قضیه داده نمیشه؟

چرا دانشجو اصلاً از خودش مطالبه نمی‌کنه؟ مسئله‌ی دانشجو و استاد رو اصلاً بگذارم کنار. چرا یک فارغ‌التحصیل دغدغه‌ی این رو داره که ده هزار تومان حقوقش پایین‌تر نباشه، اما دغدغه‌ی این رو نداره که باسوادتر باشه که وقتی مریضی ازش سوال پرسید یا دقیق جوابش رو بده یا با شجاعت بگه بهش “نمی‌دونم” یا “باید بپرسم و بلد نیستم”.*

ما دقیقاً چه اتفاقی برامون پیش اومده؟

من نمی‌گویم خودم مطالبه‌گر بودم. گهگاهی انتقاداتم رو به اساتید می‌گفتم، اما معمولاً ساکت و شاید بگی نگی توسری خور بودم؛ در همه ی جنبه‌های زندگیم، از بچگی تاکنون. اما تو؛ تویی که گلویت را برای دو هزار تومان بیشتر گرفتن حاضر هستی جر بدهی، چرا برای زیر پا گذاشته شدن مهم‌ترین سرمایه‌ات که عمرت است حاضر نیستی دقیقه‌ای وقت بگذاری؟

من این پست را از جهت ناامیدی ننوشتم. من علی‌رغم همه‌ی این مشکلات، به لطف خدا و به بهبود اوضاع امیدوارم.

من این حرف‌ها را نزدم که حرف کلیشه‌ای بزنم و بگویم “همه‌ی ما ایرانی‌ها فلانیم و بهمانیم و دغدغه‌هایمان سطح پایین است و هیچ وقت درست بشو نیست و …” که دوست خوبم بیاید و بگوید که “نه. ما ایرانی‌ها فلان شکل نیستیم” و برایم مثال نقض بیاورد و بگوید “اتفاقاً دغدغه‌های ما سطحِ بالاست”. برای من اصلاً قضیه‌ی “همه” و “هیچ” مدت‌هاست کنار گذاشته شده. یک قضیه‌ی حل شده است برای من اصلاً این “همه” یا “هیچ”های کلیشه‌ای؛ چون می‌دانم “همه‌” یا “هیچی” مطرح نیست و نمی‌شود صفات خوب یا بد را الکی الکی تعمیم داد. نه همه‌ی‌ ما ایرانی‌ها بچه پیغمبر هستیم و نه همه‌مان فرزند نوح که خاندان نبوتمان گم شود.

من این پست را برای این ننوشتم که تنها سفره‌ی دل را باز کرده باشم و غر زده باشم تا جگرم خنک شود.

برای این نوشتم که یادمان باشد؛ که اگر یادمان هم رفته یادمان بیاید که دغدغه‌هایی هم هست که جنسش مرغوب‌تر از دغدغه‌های صرفِ مادی است. حتی در میان مادیات هم شاید دغدغه‌هایی باشد که جنسش از پولِ من بیشتر است؛ چیزهایی نظیر آبرو و چیزهایی نظیر پول، منتها پول بقیه‌ی مردم.

ما از این دغدغه‌ها داشته‌ایم در طول تاریخ. از این مطالبات داشته‌ایم در طول این دو سه هزار سال. اصلاً برای همین دغدغه‌های متعالی است که انقلاب کرده‌ایم و پایش شهید داده‌ایم و تحمل کرده‌ایم. اصلاً برای همین دغدغه‌های سطحِ بالاست که دیگر ملت‌ها ما رو درست نمی‌فهمند و حتی گاهی خودمون هم خودمون رو درست نمی‌فهمیم. همین‌ مطالبه‌گری‌های متفاوته که ما را از دیگران متمایز کرده و ان‌شاءالله سنگ بنای پیشرفت مجدد ما در آینده خواهد شد.

ما چنین دغدغه‌هایی داشته‌ایم. نگذاریم که فشارهای زیاد امروز این جنس دغدغه‌ها رو زیر خود مدفون کنه و از ما انسان‌هایی غرغرو، سطحی و تک‌بعدی بسازه.

من این پست رو از این جهت نوشتم که بگم امید هست. علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که وجود داره. اگر هم فکر می‌کنیم که نیست؛ اگر هم که عرضه نداریم که به بقیه امید بدیم یا در این کار فایده‌ای نمی‌بینیم، حداقل یک کار کنیم؛ یا شاید بهتر بشه که بگم یک کار نکنیم: “بقیه رو ناامید نکنیم”.

به قول دکتر حاج‌هاشمی عزیز در آخر جلسات کلاسش: “والسلام علی من اتبع الهدی”.

پ.ن. . *بعضی از این “نمی‌دونم‌”ها سواد بیشتری می‌خواد تا دانایی‌ها.

۵ خرداد ۱۳۹۹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا