علم

گزارشی از یک جلسه: جایگاه دانش کل نگر در مقایسه با علم امروز

در دو سه سال گذشته بسیار ذهنم درگیر مسئله این مسئله بوده است: طب (یا به طور کلی علم) کل نگر گذشته بهتر است یا طب امروز؟

شاید به نظر شما خودِ کلمه ی “بهتر” بسیار گنگ باشد و اگر بخواهید من را به کلی گویی محکوم کنید نمی توانم از خود دفاع کنم، اما احتمال می دهم شما که این مطلب را می خوانید هم حداقل برایتان یک بار این سوال پیش آمده که اگر همه ی روی دربایستی ها و ملاحظات را کنار بگذاریم کدام طب_شاید اگر بخواهم بهتر بگویم کدام نگاه به سلامتی انسان و کل هستی_بیشتر به انسان کمک کرده است و می کند؟ طب گذشته (یا سنتی) یا طب متداول امروزی (طب ارتودکس)؟

بسیاری از سوالات دیگر هم که مرتبط به این زمینه است برای من پیش آمد: آیا ما طب سنتی داشته ایم یا طب ایرانی-اسلامی؟ چه کسی درست می گوید؟ استاد فاطمی نیا که می گوید اصلاً چیزی به نام طب “اسلامی” وجود ندارد یا آیت الله تبریزیان که تاکید می کنند که چنین طبی وجود داشته و دارد؟ چه چیز را باور کنیم؟ کدام یک درست است؟ موردی که یک بیمار سرطانی که به هیچ داروی شیمی درمانی پاسخ نداده و با مصرف چند تا از دم کرده های گیاهی طب سنتی خوب شده است را باور کنیم یا موردی که یک نفر با قطعی شدن تشخیص سرطانش سراغ شیمی درمانی نرفته و در عوض چند نوع جوشانده ی گیاهی مصرف کرده و بعد از مدتی تمام بدنش اسیر متاستاز شده و خودش هم رو به قبله شده؟ من هردو نوع حکایت را شنیده ام؛ مواردی که به نظر می رسد با هم در تناقض آشکار هستند، اما با این حال گاهی این سوال به ذهنم می رسد که “آیا می شود هردوی این کیس ها درست باشد؟” مثلاً با این توضیح که هر کدام از این رویکردهای درمانی بر اساس شرایطی که فرد دارد می تواند برای یک نفر موثر بوده، درحالی که ممکن است برای دیگری کاملاً بی فایده باشد؟

و اینکه ما باید چه کار کنیم؟ باید به عنوان شاغلین حوزه سلامت  طب سنتی را احیا کنیم یا در راستای طب امروز متمرکز شویم؟ آیا اگر طب گذشته را احیا کنیم نتایج بسیار درخشان تر از نتایج حاصل از طب امروزی می گیریم؟ آیا طب گذشته به بیماری هایی که بر اساس سبک زندگی و مشکلات امروز ما بسیار شایع تر شده اند (نظیر سرطان) می تواند پاسخ مناسبی بدهد؟ یا اینکه مشکل امروز فقط با راه حل های طب جدید قابل برطرف شدن است؟

من هنوز هم در پاسخ به سوال کلی و شاید احمقانه ی اول مطلب، یعنی کدام طب بهتر است، هم درمانده ام، سوالات پیچیده تر را بهتر است وقتی بپرسم که به پاسخ سوال اول دست یافته باشم. دنبال این بودم که در مورد طب سنتی به سخنرانی هایی گوش دهم، اما فرصت نمی شد. در عوض چند روز پیش در یکی از گروه های تلگرام دیدم قرار است جلسه ای در بیمارستان الزهرا (س) اصفهان برگزار شود: جایگاه دانش کل نگر در مقایسه با علم امروز.

و این دقیقا همان چیزی بود که من می خواستم. آخرش خودم را راضی کردم که روز پنج شنبه، ۳۰ آذر ۱۳۹۶ بعد از خستگی زیاد کارهای آن هفته در جلسه شرکت کنم. در کل جلسه ی خوبی بود. نمی گویم عالی، اما خوب بود، حداقل برای شروع. من در این جلسه چیزهای زیادی را برای اولین بار شنیدم و با خود گفتم احتمالاً ارزش به اشتراک گذاشتن با شما را داشته باشد. من این مطالب را بر اساس آنچه در جلسه شنیدم و برداشت کردم می نویسم، پس امکان خطا در نوشته ام وجود دارد. بقیه ی مطلب شرحی است از آنچه در جلسه مطرح شد:

سخنران اول آقای دکتر سعید بینایی مطلق_از اساتید فلسفه دانشگاه اصفهان_ بودند. سخنرانی ایشان با این طرح این پرسش آغاز شد که “آیا طب کل نگر به معنای طب بی دقت و طب جزء نگر به معنای طب دقیق است؟” ادامه ی سخنرانی ایشان در حقیقت توضیحات بیشتری بود که مخاطب بتواند به جواب این سوال پی ببرد. مطالبی که ایشان در موردش صحبت کردند به شرح زیر است (مطالب آورده شده در پرانتز به نوعی نتیجه گیری ها یا توضیحات بیشتر توسط خودم است):

  • در زمان های قدیم انسان خود را جزئی از هستی می دانست، اما امروزه این نگاه کمرنگ شده است. گذشتگان ما هستی را به صورت امروزی، یعنی مجموعه ای از عناصر بی جان، نمی دانستند و برای هستی، خِرَد در نظر می گرفتند. ما انسان ها در دنیای امروز، هستی را حاصل اتفاق می دانیم و برای آن خرد متصور نیستیم، اما در عوض خود را دارای عقل و خرد می دانیم. خردمند دانستن انسان و اتفاقی و بی خرد دانستن هستی سبب شد که انسان خود را از هستی جدا ببیند.
  • در زمان های قدیم نگاهِ انسان به جهان_و نه تنها به طب_ نگاهی کلی تر بوده است. مثلاً تاریخ طبری دربرگیرنده ی تاریخ از زمان حضرت آدم تا عصر نویسنده است. ممکن است جزئیات مشخص نباشد، اما در مورد بازه ی طولانی ای از تاریخ صحبت شده است. در کتاب شاهنامه هم ما اسطوره و تاریخ را در کنار هم داریم (و خیلی در مورد جزئیات اینکه فلان چیز تاریخ است یا اسطوره سخن به میان نرفته است).
  • در طب نیز نگاه کلی نگر به سلامتی حاکم بوده است. از نمونه هایی که در این باب می توان مطرح کرد رساله ی خارمیدس افلاطون است. در این کتاب افلاطون در بخشی در مورد درمان چشم یک بیمار این چنین سخن گفته است: لازمه ی درمان چشم بیمار، درمان سرِ و لازمه ی درمان سرِ او، درمان بدنِ او و لازمه ی درمان بدن او درمان روح اوست. افلاطون در این رساله به طبیبان یونانی خرده می گیرد که کل را معالجه نمی کنند و اشتباه طبیبان را این می داند که می خواهند بیماری هر جزئی را جدا از دیگر اجزای بدن مداوا کنند. به عقیده ی افلاطون طبیبان باید ابتدا روح را درمان کنند تا به سلامت جسم انسان هم برسند.
  • در زمان های قدیم، انسان به تناسب های خلقت هم بیشتر توجه داشت. من به عنوان یک انسان با سه دسته موجود نسبت دارم: با انسان (یعنی با خودم، که تن و روانم از هم جدا نیست)، با جامعه (یعنی انسان های دیگر) و با هستی. همه ی این ها با یکدیگر در ارتباط هستند و با هم تناسب دارند. حتی تعاریف واژه های کلیدی نظیر عدالت که امروزه هم هنوز مورد بحث است بر اساس این تناسب ها تعیین می شده است. مثلاً افلاطون در کتاب جمهوری، افراد جامعه را جزئی از سه دسته می داند: فرمانروایان، جنگ آوران و پیشه وران که این سه دسته به ترتیب متناسب هستند با خرد یا عقل، خشم یا رزمندگی و تمنا. او معتقد است هماهنگی این نیروها موجب عدالت می شود. این تعریف با تعاریف امروزی بسیار متفاوت به نظر می رسد.
  • موارد دیگری هم هستند که نشان می دهند انسان گذشته بیشتر به تناسب ها و هماهنگی بین اجزای گوناگون عالم توجه نشان می داده است. برای مثال در گذشته در شهر یزد برای خنک کردن خانه ها از بادگیر استفاده می شده است و در شهری دیگر روشی دیگر به کار می رفته است. اما امروزه از کولر استفاده می شود که در هر مکانی می توان آن را استفاده کرد. از مثال های دیگر معماری است: در گذشته با هر مصالحی نمی شده در مکان های مختلف بنا ساخت، مثلاً با ساروج که جنس پایه های سی و سه پل اصفهان از آن است نمی شود هرگونه ساختمانی را بنا کرد، اما امروزه با بتن در همه جا می توان بنا ساخت. یا در مورد موسیقی وضعیت بدین صورت بوده که هر نوع موسیقی ای را در هر شرایطی نمی نواخته و گوش نمی داده اند. موسیقی و آواز نیز با دیگر اجزای عالم این یا آن دنیا تناسب داشته و در ارتباط با کل هستی بوده اند؛ چنانچه مولوی در مثنوی معنوی گفته:

نالهٔ سرنا و تهدید دهل

چیزکی ماند بدان ناقور کل

پس حکیمان گفته‌اند این لحنها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

بانگ گردشهای چرخست این که خلق

می‌سرایندش به طنبور و به حلق

  • معمولاً ظهور مدرینیته را از زمان ظهور دکارت در نظر می گیرند. دکارت نمی خواسته که مسیحیت را زیر سوال ببرد و شاید هدف او بالعکس تقویت مسیحیت بوده، اما با ظهور و گسترش تفکرش در جهان عملاً زیرآب مسیحیت را زد. او ابتدا در همه چیز شک کرد، ولی با خود گفت در اینکه من می اندیشم شک ندارم و سپس به این عبارت معروف رسید:”می اندیشم، پس هستم”. شاید بتوان این را تنها یک عبارت ساده دانست، اما در حقیقت شالوده ی مدرنیته بر این اساس گذاشته شده است. پیش از دکارت، ما ابتدا انسان داشتیم؛ انسانی که می اندیشید، یعنی در درجه ی اول انسان بود و موجود بود، اما دکارت بالعکس می گوید من می اندیشم، پس هستم. این طرز تفکر ریشه ی ایجاد اومانیسم و انسان مداری شد، و مسبب جدایی جسم و روح و از بین رفتن ارتباط من و جسم شد (شکاف من با من، دیگری و هستی). با ایجاد این شکاف بین انسان و هستی، بر این اساس که ما موجودی خردمند و هستی موجودی بی خرد است که از اندیشه ی دکارت به وجود آمد، این طرز فکر زاییده شد که ما مالک هستی هستیم و باید با تکنولوژی و ابزارهای گوناگون آن را کنترل کنیم، در صورتی که وقتی ما انسان ها در گذشته هستی را فاقد حیات و شیء نمی دیدیم، تلاش نمی کردیم که مالک آن شویم. شکافی که تفکر دکارت در اجزای هستی به وجود آورد فیلسوفان بعد از او را برآن داشت که تلاش به برهم آوردن و اتصال دوباره ی این شکاف کنند.
  • اتفاقی که در عصر حاضر افتاده نیز جزءجزء و تخصصی شدن دانش هایی است که قبلاً با هم هماهنگ بوده اند و تناسب داشته اند. مثلاً ابن سینا هم پزشک بوده، هم موسیقی دان و هم فیلسوف و هم …دانشمندان دیگر نظیر فارابی نیز چنین بوده اند. اما امروزه دانش، تفکیک شده است و جزءجزء شدن دانش منجر به جزءجزء شدن انسان شده است. چرا؟ چون هر علم و هر تخصص امروزی، انسان را از دریچه ی نگاه همان تخصص می بیند و از دیگر جنبه های انسان غافل است. بدین صورت خودِ انسان به اجزای مختلف تفکیک می شود. (این روند باعث شده که مثلاً چشم پزشک، که تحصیل کرده ی یکی از اجزای علم به نام چشم پزشکی است، مشکل چشمی بیمار خود را تنها محدود به چشم او ببیند و با این سبک اندیشیدن و تخصصی شدن، عملاً طبابت به شیوه ای که افلاطون آن را مناسب می دانسته، میسر نیست).
  • اتفاق دیگری که جزء پدیده های مدرن محسوب می شود ایجاد مطالعات بین رشته ای است. این مطالعات تلاش می کنند که یگانگی و یکپارچگی علوم بشر را دوباره احیا کنند. خودِ این پدیده حاصل افزایش دانسته های ماست. البته این مطالعات هنوز نتوانسته اند علوم را یکپارچه کنند.
  • چه موقع یک متخصص طب قدیم متعهد است؟ یک متخصص طب قدیم را وقتی می توان متعهد دانست که ابتدا این قضیه را روشن کند که آیا می تواند با روش طب قدیم، بیماری خاصی، نظیر سرطان، را درمان کند؟ با طب کل نگر نمی توان همه نوع بیماری را درمان کرد. هر نوع طب و هر نوع روشی مزایا و معایب و “محدوده” ی خاص خود را داراست. ما باید محدوده و جایگاه هر طب را بشناسیم.
  • و سوالی که قرار بود از اول به آن پاسخ دهیم: آیا جزءنگری همواره دقت را زیاد می کند؟ خیر. و حتی می تواند برعکس نیز عمل کند. گاهی آنقدر روی یک فاکتور خاص متمرکز می شویم که از بقیه ی بررسی بقیه ی فاکتورها و از بررسی کلی آن موضوع غافل می شویم.
  • و سوال دیگر: حال با وجود پیشرفت های طب امروزی و همچنین مطرح بودن طب قدیم چه باید کرد؟ امروز دیگر امکان بازگشت به گذشته را نداریم. دست آوردهای پزشکی امروزه به هیچ وجه قابل نادیده گرفتن نیست. قابل نقد هست، اما قابل نفی نیست. اکنون اگر دنیای مدرن را نفی کنیم، دیگر جایی برای زندگی نمی یابیم.
  • برخی می گویند که پزشکی جدید حاصل استعمار است. این حرف غلط است، به این دلیل که در صورتی که راست باشد، اولین استعمارشدگان این طب، خود اروپایی ها هستند.
  • برخی هم پزشکی قدیم را نادیده می گیرند و آن را قبول نمی کنند. این کار نیز صحیح نیست.
  • بهترین کار، ایجاد تعامل بین این دو طب است.

سخنران دوم، خانم دکتر سمر سیدیاحسین از اساتید بیولوژی مولکولی دانشکده پزشکی اصفهان بودند. ایشان در دانشکده پزشکی اصفهان دوره ی پزشکی عمومی خود را گذرانده بودند و برای تکمیل تحصیلات به کانادا رفته و دوره ی پسادکترای خود را در NIH گذرانده بودند. موضوعاتی که ایشان بدان اشاره کردند با موضوعات سخنران اول تفاوت زیادی داشت. ایشان در دوره ای که گذرانده بودند با یک دانشجوی چینی آشنا شده بودند و به طب چینی علاقه مند شده بودند و در جلسه بیشتر در مورد معرفی طب چینی و مقایسه ی آن با طب غربی پرداختند. اسلایدهای ایشان بسیار آموزنده بود که متاسفانه در اختیار ندارم که به اشتراک بگذارم. بخشی از مطالبی که ایشان بدانها اشاره کردند را در زیر آورده ام:

  • نگاهی که مردم شرق به هستی داشتند با نگاه مردم غرب متفاوت بوده است. تفاوت نگاه، حتی در نقاشی هایی که در یک دوران در غارهای کشورهای غربی و شرقی کشیده شده است هم قابل مشاهده است. در تصویری که از نقاشی در شرق می بینیم حیوان به صورت خیلی کلی کشیده شده ، اما در نقاشی غربی می بینیم حیوان با جزئیات بسیار بیشتر به تصویر کشیده شده است.
  • طب شرقی نیز با طب غربی متفاوت است. در طب سنتی چینی، تعامل بین اندام ها مهمتر از آسیب خود عضو است، به طوری که ممکن است طبیب به عضو آسیب دیده اصلاً دست نزند، اما به درمان اعضای دیگر بدن که در ارتباط با عضو بیمار هستند بپردازد.
  • در طب چینی، اینکه بیمار در چه شرایطی زندگی کند نیز روی روش درمانش موثر است. در این طب ممکن است دو نفر با یک بیماری کاملاً یکسان را بر اساس نوع آب و هوای محل زندگی فرد به طور کاملاً متفاوت درمان کنند.
  • امکان انجام کارآزمایی بالینی (clinical trial) در طب چینی وجود ندارد، به این دلیل که آنقدر رویکردهای درمانی فرد به فرد فرق می کند که نمی توان بیمارها را گروه بندی کرد.
  • در ادامه ایشان به ذکر مثال هایی از روش های متداول درمانی طب چینی پرداختند؛ نظیر طب سوزنی، درمان با گیاهان دارویی و …
  • در آخر ایشان حکایتی گفتند که برایم بسیار جالب بود. ایشان هم این حکایت را از استادشان شنیده بودند. در اینجا کامل از زبان ایشان می نویسم: “پدری بوده که علم اعداد می دانسته و این علم را به پسرش یاد داده بود. شبی همسایه ی این پدر و پسر در خانه ی آنها را می زند. پدر دفعه ی اول که در زده شد جواب نمی دهد. دفعه ی دوم هم همینطور تا اینکه برای پنجمین بار همسایه در می زند. بعد پدر از پسر می پرسد پشت در کیست و چه می خواهد؟ و پسر با علمی که از پدر یاد گرفته بوده جواب می دهد که من فکر می کنم که او همسایه ی ماست و چیزی می خواهد از جنس چوب و فلز. پدر از او می پرسد حال این شیء چوبی و فلزی چیست؟ و پسر جواب می دهد به گمان من او بیل می خواهد. پدر مکثی می کند و می گوید اشتباه کردی. همسایه ی ما دنبال تبر می گردد، به جهت اینکه الان ساعت ۱۰ شب و زمستان است و کسی با بیل به مزرعه نمی رود و او می خواهد چوبی را قطعه قطعه کند و آتشی مهیا کند.” این حکایت به ما می گوید که آگاهی ما از اجزاء، لزوماً درک درستی از پدیده ها به ما نمی دهد. برای اینکه ما از جزء استنباط و استنتاج درستی داشته باشیم، به بصیرت نیاز است. شاید یکی از چالش های امروز رساندن افراد به بصیرتی است که بتوان از چوب و فلز نه بیل را، بلکه تبر را نتیجه گرفت.
  • در نهایت رسیدن بلندترین شب سال را تبریک گفتند و جلسه به اتمام رسید!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا