-
به نام او من ۳۰ آذر ۱۳۹۸ از دانشکده داروسازی فارغالتحصیل شدم. چهار سال گذشت. پیش از این، روضهی اینکه تغییرات بسیاری کردم را خوانده بودم و دیگر نیازی به تکرار نیست. چیز دیگری که تنها میتوانم اضافه کنم این است که سخت گذشت. این سختیها آثاری بر وجودم گذاشت که فکر میکنم دیگر برگشتپذیر نیست. الحمدلله. این روزها گاهی یاد اکانتهای اینستاگرام خودم و دیگر دانشجویان داروسازی و پزشکی آن سالها میافتم. جزئی از…
-
هو الباقی روزها میگذرند. ابرها میگذرند؛ سریع، با باد زیاد. ابرها در اینجا مثل روزها تند میگذرند. گاهی میخندم. به ندرت. آنقدر کم که یادم میماند کی خندیدهام. مثلاً یادم هست که امروز دو بار خندیدهام. یک بارش جلوی آینه بود. وقتی خندیدم زیر چشمم خط برداشت. موهایم که هیچ. موهایم را کمتر نگاه میکنم. ریتم سفید شدنشان بیشتر شده. آدمها میمیرند. آدمهای زیادی میمیرند. همهی آن گذرانها چراغ هشداری است برای من؛ که من…
-
به نام پروردگار «رسیدن به وقت گذشتن» را سه سال و اندی پیش نوشتم. نه در اینجا. در «هزار جلوه زندگی». در وبلاگی که بسیار دوستش داشتم. وبلاگی که در نهایت به هدف خودش، یعنی جمعآوری قصهی آدمهای دهات و شهرهای کوچک و بزرگ نرسید، اما من را وصل کرد به آدمهای مختلفی که کارشان قصههای عامیانه بود. وبلاگی که مامن من بود. آن پست را سه سال و اندی پیش نوشتم، شش هفت روز…
