چهار
به نام پروردگار
به چهار سال پیش فکر میکنم: به موقعی که در چنین روزی، یعنی ششم شهریور ۹۶، اولین پست وبلاگ «هزار جلوه زندگی» را در رامسر یا تهران نوشتم؛ به افکاری که در سر داشتم؛ به شوقی که نسبت به ایام پیش رو داشتم. در آن ایام که بعد از پنج سال شروع به وبلاگنویسی مجدد کرده بودم، تنها نوشتن برایم تازگی نداشت، بلکه تغییرات تازهای را یک باره در زندگی میدیدم:
در آن مقطع واحدهای اصلی دانشگاهیم به پایان رسیده بود و تنها برایم کارورزی و پایاننامه باقی مانده بود. طبیعی است که وقتی همهی دویست و اندی واحد درسی دشوار را بدون یک بار افتادن با موفقیت به پایان رسانده بودم، فکر میکردم پایاننامهام هم در عرض اندک زمانی نظیر شش ماه تمام شود؛ اما چالشهای پیش رو، تحریمها، به هم ریختن شدید شرایط اقتصادی، چالشهای شدید روحی که خودم تجربه کردم، کارهای نویی که نمیخواستم بدون تجربهشان با دوران دانشجویی خداحافظی کنم و …، همه دست به دست هم دادند تا دفاع من نه در سال ۹۶ یا حتی ابتدای سال ۹۷، بلکه در ۳۰ آذر ۹۸ برگزار شود.
در همان ایام شروع وبلاگنویسی، برای کار به یکی از داروخانههای شلوغ و معروف اصفهان رفتم. یادم میآید چقدر در ماههای اول کار در آنجا به چالش کشیده شدم و اذیت شدم، اما به تدریج به آنجا عادت کردم و تا مهر ۹۸ در آنجا ماندم. در مجموع، من یکی از بهترین دوران کاری را در آن مقطع گذراندم.
در سال ۹۷ تجربههای جدیدی کسب کردم: شرکت در المپیاد علمی علوم پزشکی، آزمون تافل، GRE و اپلای کردن برای موقعیتهای دکتری برای اولین بارها در عمرم. پس از آن روزها هم روزهای بسیار سختی را در زمستان ۹۷ گذراندم. روزهایی که پیش نرفتن کار پایاننامه، خستگی جسمی و روحی و مشکلات زیاد داشتند کمرم را میشکستند.
در سال ۹۸ هم مسائل مختلف و عمدتاً مثبتی را تجربه کردم: از آن روزهای سخت خارج شدم؛ مانند سال ۹۶ به سفرهای علمی و تفریحی خاص و زیادی رفتم؛ از پایاننامه مقطع عمومی دفاع کردم و …؛ جریاناتی که رد پایشان در پستهای باقیمانده در آن سالها دیده میشود.
از اوایل سال ۹۹ هم که درگیر سربازی شدم و اکنون هم در روزهای پایانی آن به سر میبرم. در این مدت توقیق اجباری زندگی در شهری غیر از اصفهان، یعنی اراک، نصیبم شد. در اواسط سال هم که وبلاگ قبلی هک شد و با سخت غمگین شدنم متوجه شدم که چقدر به آن وبلاگ وابسته شده بودم. سرانجام در اواخر سال ۹۹ پس از تفکر زیاد این وبلاگ را راه انداختم.
به این فکر میکنم که اگر در روز ششم شهریور ۹۶ کسی به من میگفت که چهار سال آیندهام همانطور که طی شد خواهد گذشت، حرفش را باور نمیکردم. در مجموع، از آن موقع تا کنون، و شاید بهتر باشد بگویم از سال ۹۵ به بعد، بالا و پایین شدنهای زندگیم خیلی زیاد شدند. خیلی زیاد و خیلی مکرر.
سال پیش، در چنین روزی حرف از این زدم که دوست دارم هرکارهای که شدم، در نهایت یک جا وجود داشته باشد که من در آنجا بنویسم و با زبانی طنزگونه و با شور و نشاط فراوان از زندگی و نوشتن صحبت کردم. اکنون در چهارمین سالروز وبلاگنویسی مستمر نمیدانم که به نوشتن ادامه خواهم داد یا نه. چیزی که احتمال میدهم این است که اگر تا چند ماه دیگر وبلاگنویسی در این وبلاگ جدید به همین شدت شش ماه اخیر برایم در اکثر مواقع ملالآور باشد و زنده و سالم باشم سراغ کار دیگری خواهم رفت. کارهایی نظیر درست کردن پادکست یا ویدئو در یوتیوب و …
در پایان از کسانی که این چهار سال با من بودند و نوشتههایم را خواندند و من را ترغیب به ادامه دادن کردند متشکرم. امیدوارم آنچه نوشتهام به درد حداقل یک نفر خورده باشد، هرچند بدون تعارف و بدون فروتنی معتقدم که برای کسی که اهل خواندن باشد، وبلاگها و کتابهای بسیار بهتری نسبت به وبلاگ من وجود دارد. امیدوارم وقت شما با نوشتههای من به هدر نرفته باشد. در راستای اعتقاد داشتن به حرفی که زدم، این نوشته را با نقل قولی زیبا از وبلاگ فانوس به پایان میبرم:
«مراقب باشید وقت با ارزشتان تلفنشود؛
حتی با نوشتههای من!»


