وبلاگ

سه

به نام جان‌آفرین

باورش برایم سخت است که سه سال از روزی که اولین کلمات را در این وبلاگ نوشتم می‌گذرد. سه سال از ششم شهریور ۱۳۹۶ گذشته است؛ به همین سرعت؛ مثل برق و باد.

روزی که نوشتن را در اینجا با هدفی دیگر آغاز کردم و سپس تنها بابت دست‌گرمی_ پیش از پرداختن به موضوع اصلی_ چند مطلبِ وبلاگی نوشتم، گمان نمی‌کردم که سه سال بعد وبلاگ حولِ همان دست‌گرمی بچرخد و هنوز از موضوع اصلی حرفی به میان نیامده باشد. من سه سال پیش نیامده بودم که دوباره مثل ایام کودکی و نوجوانی برای طولانی‌مدت وبلاگ بنویسم. من این بار برای هدفی دیگر آمده بودم. این‌بار آمده بودم سایتی با هدفی فرهنگی و موضوعی کاملاً مشخص راه اندازی کنم. اما گویا نمک‌گیر شدم و وبلاگ‌نویسی بعد از سال‌ها مجدداً شد جزئی از زندگی من. من مثل راننده موتور حمل پیتزا می‌مانم که قرار بوده برای دختر شاه پریان پیتزا ببرد و پولش را بگیرد، ولی پیتزا و پولِ دختر را بی‌خیال شده و خودِ دختر را چسبیده. دختر هم که در این مثال واضحاً وبلاگ‌نویسی است! من وقتی وضعیت وبلاگ‌نویسی‌ام را نگاه می‌کنم یاد عنوان یک کتاب هم می‌افتم: “رفتم بیرون سیگار بکشم هفده سال طول کشید”. رفتم کار اصلی را بکنم، ولی زندگی ام شد کار فرعی. شاید هفده سال هم بشود این داستانِ نوشتن. شاید برای من فردایی هم در کار نباشد و من مرده باشم و وبلاگ هم تعطیل شود. کسی چه می‌داند؟ زندگی خیلی عجیب است. مگر نه؟

از خودم بگویم: من در این سه سال خیلی عوض شدم. خیلی زیاد. من در این سه سال بعضی چیزها را به دست آوردم و بعضی چیزها را از دست دادم. البته فکر کنم همه همینطور هستند؛ چیزهایی به دست آورده و چیزهایی از دست می‌دهند، منتها برای من قضیه این بود که نه چیزهایی که به دست آوردم را از قبل حدس می‌زدم و نه چیزهایی که از دست دادم. زندگی برای من این سه سال خیلی غیرمنتظره بود. این سه سال مثل این می‌ماند که بروم رستوران سنتی ایرانی تا دیزی بخورم و ببینم تنها غذای منو پیتزای ایتالیایی است و تنها نوشیدنی هم دمنوش مخصوص شمن‌های سرخپوست آمریکا و تنها دسر هم مغز میمون داغ‌داغ یا یک کوفت دیگر که فقط چینیِ جماعت حاضر است بخورد. منوی این سه سال با رستورانی که به آن رفتم تناقض داشت. تازه خیلی وقت‌ها همان غذای منو را هم برایم نیاوردند. شاید بگویی مثال چرت و پرت می‌زنم. صحیح است؛ من اصلا آمده‌ام امشب مثال‌دانی‌ام را خالی کنم و بروم. این حرف‌ها به کنار، به این فکر می‌کنم با این همه تغییرات که داشته‌ام هنوز دارم در اینجا می‌نویسم. برای همین است که می‌گویم زندگی عجیب است. نیست؟

امروز با محمدحسین پارک رفتم و با او حرف زدم. از این گفتم که من نمی‌دانم چه می‌خواهم. نمی‌دانم می‌خواهم کدام سمت بروم و چه کنم. علت این امر ایده نداشتن نیست. علت این است که ایده‌ها، افکار، احساسات و بقیه‌ی کوفت و زهرمارهای دیگر در وجود من قل‌قل می‌کنند و می‌جوشند و بالا می‌آیند. به او یادداشت‌های گوشی‌ام را نشان دادم؛ یادداشت‌هایی که تعدادشان بیش از هزار تاست و هر کدام از دری سخنی دارند. یکی از داروسازی؛ یکی از داستان؛ یکی از ناداستان؛ یکی اصلاً متن نیست و فقط نقاشی است. سرت را درد نیاورم. گفتم در مغز من این‌ها همه_ افکار، احساسات و تخیلات_ در تلاطم‌ و فوران‌اند. من به همه‌ی این کارها علاقه دارم: داروسازی، نویسندگی برای کودکان، نویسندگی برای بزرگسالان، نقاشی، پادکست ساختن؛ خلاصه، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هرچه هست مورد علاقه من است. به او گفتم من نمی‌دانم می‌خواهم چه کاره بشوم. نمی‌دانم که در آخر چه کاری پیروز میدانِ تمایلات من خواهد شد. البته داشت می‌شد؛ داشتم می‌رفتم دکتری بگیرم، ولی آخر نشد و من دوباره بلاتکلیف‌تر شدم. زندگی عجب عجیب است. مگر نه؟

باز هم از امروز بگویم: به محمد حسین گفتم یک ویژگی جالب دارند این کارهایی که من به آنها علاقه‌مندم: پولی در اکثر آن‌ها نیست. برایش مثال زدم: تمام این کارها که می‌کنم شبیه یک بچه‌ی مُنگُلِ پراشتها هستند که من فقط باید گونی گونی پول بیاورم و تبدیل به غذایش کنم و در حلقش بریزم. من چند سال است برای علایقی که دارم صرفاً دارم خرج می‌کنم. بازگشت مالی‌ای در کار نیست؛ حداقل فعلاً. وبلاگ هم یکی از این علاقه‌هاست. هر سال کمی بیشتر از سال قبل، البته چه عرض کنم، با این اوضاع اقتصادی بیشتر از “کمی” دارم برای وبلاگ خرج می‌کنم و پول برای هاست و دامین و غیره‌اش می‌دهم، صرفاً به این خاطر که به این کار علاقه دارم. ولی گویا همین نوشتن‌ها که پولی در آن نیست_ با اینکه در این دنیایی که زندگی می‌کنیم که همه‌ی حرفش شده پول_ جزئی از من شده؛ جزئی از هویت من شده، طوری که اکنون وقتی به چهار پنج سال بعد فکر می‌کنم که چه کاره خواهم بود، یکی از تصویرهایی که در ذهنم می‌آید سیمای یک “نویسنده” است؛ چیزی که سه سال پیش وقتی چند کلمه برای آغاز کارِ وبلاگ نوشتم حتی تصورش را هم نمی‌کردم. حال اینکه من آخر نویسنده خواهم شد یا داروساز خواهم ماند یا نگهبان باغ وحش خواهم شد یا غیره را خدا می‌داند. می‌دانم باید کمی زودتر زفت زندگی را بگیرم و بیشتر بدانم کدام سمت می‌خواهم بروم، اما امیدوارم به هر سمت که رفتم، در آخر گهگاهی هم که شده، برای دلِ خودم هم که شده، برای خاطر خدا هم که شده، کمی بنویسم؛ نه لزوماً در اینجا، بلکه حتی در یک دفتر و فقط برای خودم هم شده بنویسم تا شاید این دلْ کمی آرام گیرد. هنوز دوست دارم از چیزهای مختلف بنویسم؛ از چیزهایی که برای من اتفاق می‌افتد؛ از چیزهایی که اتفاق نیفتاد؛ از خیلی چیزها. از خودِ زندگی بنویسم. از اینکه به طرز عجیبی خیلی عجیب است. البته این مطلب را در چند سطر بالاتر هم گفته بودم، اما هرچقدر هم بگویم باز کم است. زندگی عجیب است؛ آدمی هم عجیب است؛ سرنوشت آدمی هم از خودش عجیب‌تر. اگر عجیب نیست پس چیست؟

 

پ.ن. عکس از جنگل‌های شمال. دو سه روز قبل از شروع “هزار جلوه زندگی”، تابستان سال ۹۶. 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا