من در میانهی راهم. در وسط بیابان تردید. گذر عمر همچون خورشیدی بالای سرم میتابد. و میتابد و من عرق…
بیشتر بخوانید »خویشتن پردازی
من زندگی کردن را یاد نگرفتم. شاکر بودن را یاد نگرفتم. دیدن نیمهی پر لیوان را یاد نگرفتم. هرچند نمیدانم…
بیشتر بخوانید »در نداریِ سربازی، همین موقعها سال پیش، چقدر خرج این وبلاگ کردم. سال پیش تازه اواخر دی بود که علاوه…
بیشتر بخوانید »کودک که بودم این سوال در ذهنم بود که چرا شب یلدا را جشن میگیریم؟ طولانیترین شب؛ طولانیترین تاریکی. چرا؟…
بیشتر بخوانید »مطالبی که مدتهاست میخواستهام بنویسم مدتهاست ساکت نشستهاند_ زیر تلی از خاکستر روزمرگی و تلاشهای روزانه. بعضیهایشان از جنس الماسند…
بیشتر بخوانید »به نام او خسته میشوم. خسته شدهام. زیاد تلاش میکنم اما ثمری نمیبینم. یکی دو ماه پیش بود که اینستاگرامم…
بیشتر بخوانید »به نام او از مرگ نمیترسیدم، چون به آن فکر نمیکردم؛ چون نادیدهاش میگرفتم. وقتی فکر کنم میترسم. اگر همین…
بیشتر بخوانید »به نام او روزی بود که اطرافیانم من را آدمی انگیزشی میدیدند. امروز که دیگر آنچنان اطرافیانی ندارم. حدود چهار…
بیشتر بخوانید »چقدر بالا و پایین شدم امروز. چقدر زیاد. امروز عصر به تحیر رسیدم: خدایا. چه کنم؟ یکی از اقواممان بر…
بیشتر بخوانید »آمدم با عنوان «آموختهها و تجارب جدید» باز هم بنویسم. با خود گفتم چرا؟ حتی اگر تجربهای و آموختهای هم…
بیشتر بخوانید »