روی سکوی سفت داروخانه نشسته است. نگاهش به روبرو خیره شده است. مادرش کنار ما میآید. از من در مورد…
بیشتر بخوانید »دلنوشته
امروز که برای مراسم فاتحهی قوم و خویشمان به باغ رضوان (آرامستان اصفهان) رفتیم، بعد از مدتها به قبر دخترعمهام…
بیشتر بخوانید »هو الرحمن دو سه شب پیش خواب عجیبی دیدم. آنقدر عجیب که وقتی بیدار شدم در تحیر بودم: در کاخ…
بیشتر بخوانید »کودکیم. نمیدانیم. هیچ چیز را. نمیشناسیم. هیچکس را، به جز پدر و مادر. هر را از بر تشخیص نمیدهیم. باکیمان…
بیشتر بخوانید »به نام حضرت حق این چند روز ساعتها وقت صرف کردم تا مطلبی در مورد هویت ایرانی بنویسم. مطالعه کردم،…
بیشتر بخوانید »دوباره به خط پایان رسیدم. این بار برای مقطعی دیگر به نام سربازی. دیگر آن شیفتهای فشردهی تکرار شوندهی هر…
بیشتر بخوانید »آن شبها که بسترمان بر خاک بود، نگاهمان بر افلاک بود. سهم من و تو از حیات، دیدن ستارههای پرنور…
بیشتر بخوانید »حضیض جایی است که در آن اسباب را به فراموشی میسپاری جایی است که تفالهی هرچه کتب روانشناسی و رواندرمانگری…
بیشتر بخوانید »به نام ایزد یکتا دو سال پیش در یادداشتهای شخصی موبایلم مطلبی یادداشت کردم و آن را در هیچجا به…
بیشتر بخوانید »دوستش داشتیم. او مردی بود با اخلاقی خاص؛ با کلامی دلنشین؛ با دانشی عمیق در حیطهای خاص، یعنی فوتبال. دوستش…
بیشتر بخوانید »



