کتابخانه

دریاچه ای عمیق؛ اقیانوسی کم عمق: در مورد کتاب «اینترنت با مغز ما چه می کند»

برای اولین بار کتاب “اینترنت با مغز ما چه می کند” را در سال ۹۵ در نمایشگاه کتاب تهران دیدم. دنبال کتابی مناسب می گشتم که به عنوان هدیه به برادرم دهم. از مسئول غرفه ی نشر گمان سوال کردم که چه کتابی را بدین منظور پیشنهاد می کند و او هم در جواب گفت: “اینترنت با مغز ما چه می کند”.

جلد کتاب را که نگاهی انداختم قضاوتی سطحی کردم که احتمالاً کتاب به دردبخوری برای برادرم نیست. حس من نسبت به کتاب این بود که بعید است اطلاعات چندان ارزشمندی به من بدهد؛ شاید دو سه فرضیه بی اهمیت مطرح کرده باشد و دیگر هیچ نداشته باشد. ضرب المثل Don’t judge a book by its cover _که این بار اتفاقاً به خود جلد کتاب مربوط میشد_ را یادم رفته بود.

تجربه ی چند سال استفاده از شبکه های مجازی من را همواره بدین فکر وامی داشت که چرا “علی رغم اینکه این همه می خوانم، کمتر می آموزم”؟ چرا این همه خواندن و مرور کانال های علمی در تلگرام یا … کمک زیادی به یادگیری بیشتر من نکرده است؟ توجیه خودم این بود که احتمالاً به این دلیل است که مطالبی که در شبکه های اجتماعی_ یا در کل بگویم در فضای مجازی_ می خوانم به هم پیوستگی ندارند؛ یعنی ارتباط منطقی خاصی بین آنها وجود ندارد. درست است که موضوع بحث فلان کانال در مورد درمان بیماری ها به وسیله ی داروست، و درست است که سندروم استیون جانسون یک بیماری است و یبوست هم بیماری است؛ اما این دو واقعاً ربط چندانی_حداقل و ظاهراً تا آنجا که من می دانم_ به یکدیگر ندارند. وقتی که پست های بی ربط پشت سر هم در مورد موضوعاتی کاملاً متفاوت صحبت می کنند، و وقتی که خودم هم می خواهم یک پست را مرور کنم میان انبوهی از پست های دیگر نمی توانم پستِ مورد نظرم را پیدا کنم و در نهایت چشمم به چند پست غیرمرتبط می خورد و با بهانه ی اینکه “اینها را هم یادم رفته؛ طوری نیست یک نگاهی بهشان بیندازم” آنها را وارسی می کنم، در موردی که واقعاً نیاز داشتم اطلاعات کسب کنم یا آن را مرور کنم درمانده، ولی حجم وسیعی از اطلاعاتی که در آن موقع به آن نیازی نداشتم را کسب می کنم و متاسفانه آنها را هم به زودی فراموش می کنم. احساس می کنم که امروز دریاچه ی کوچک “دانش” ام که کمی عمیق تر بود را دارم از دست می دهم و به جای آن اقیانوسی عمیق از “اطلاعات” کسب می کنم که من را یاری چندانی نمی دهد.

گذشت تا اینکه خواستم پستی در مورد اینستاگرام بنویسم و تصمیم گرفتم کمی در این زمینه مطالعه کنم. جستجوها من را به خواندن همین کتاب کشاند که ابتدا حس خوبی نسبت به آن نداشتم. به نظر می آمد از معدود کتاب هایی باشد که بتواند جوابی هرچند مختصر به سوال من در مورد یادگیری دهد. بالاخره رفتم و کتاب را خریدم، منتها این بار کتاب را نه از نشر گمان، بلکه کتاب انتشارات مازیار با عنوان “کم عمق ها: اینترنت با مغز ما چه می کند” اثر نیکلاس کار با ترجمه ی امیر سپهرام را خریدم.

اوایل کتاب برایم خیلی جذاب نبود و خواندنش کند پیش می رفت، اما از اواسط کتاب خواندنش برایم لذت بخش تر شد، البته کماکان گاهی احساس می کردم که گفتن بعضی از قسمت های کتاب ضرورتی نداشت و در صورت حذف این قسمت ها هم از فهم خواننده در مورد بحث کاسته نمی شد. بر خلاف آنچه تصور می کردم محتوای کتاب بر اساس نتایج پژوهش های جالب و دقیقی نوشته شده بود که دانشمندان انجام داده اند و صحبت در مورد این مسئله به ارائه ی چند فرضیه ی پیش پاافتاده و چند حرف من درآوردی صرف خلاصه نمی شد (شاید یکی از دلایل بدبینی اولیه من نسبت به خیلی از کتب، حجم زیادی از کتاب هایی است که اخیراً خوانده ام و گاهی از خواندنِ بیشتر ناامیدم کرده اند).

علاوه بر این، کتاب تنها و بدون مقدمه چینی به مطرح کردن پژوهش ها نمی پردازد، بلکه ابتدا تاریخچه ای جالب در مورد آثار فناوری های مختلف بر ذهن بشر در طی قرون مختلف می پردازد و بعد از آماده کردن ذهن مخاطب، بحث اصلی را مطرح می کند. برای من به شخصه بحث تاریخچه موضوع آنقدر جذاب و نو بود که اگر بقیه کتاب را هم نمی خواندم، باز هم بسیار از کتاب بهره مند می شدم. از اینکه خط نوشتاری چگونه شکل گرفت و تغییر یافت و از اینکه بعضی از مردم، از جمله بعضی از فلاسفه، در آن روزگار نگران آثار اختراع و پیشرفت خط بر ذهن بشر بوده اند هیچ اطلاعی نداشتم و با خواندن این کتاب کمی در موردش آموختم و بسیار لذت بردم.

این کتاب به من کمک کرد که بار دیگر به این مسئله توجه کنم که “همواره عنوانِ کتاب نمی تواند گویای محتوای کتاب باشد”. عنوان یک کتاب_البته کتبی که در آن عنوان، گویای موضوع کتاب است_ اگرچه گاهی شمایی کلی در مورد موضوع مورد بحث در خود می دهد، اما در بعضی موارد این شمای کلی هم با خواندن عنوان برای ما روشن نمی شود. در این کتاب تنها در مورد آثار استفاده از اینترنت بر ذهن ما _که بسیار گسترده است_و در نهایت منجر به داشتن اطلاعات بیشتر اما سطحی تر می شود بحث نشده است، بلکه از آثار ابزار مختلف و نوآوری های دیگر هم بر زندگی ما صحبت شده است.

ما انسان ها همواره در طول تاریخ ابزارها، ماشین ها و … ساخته ایم و بیشتر به این اندیشیده ایم که این ابزار ساخته ی دست ما هستند، اما در بیشتر مواقع از توجه به این موضوع غافل بوده ایم که ابزارهای دست ساز ما، خود شروع به تغییر ذهن و ذهنیت ما می کنند. این کتاب به من کمک کرد که متوجه شوم که پس از اینکه ما ابزارها یا تکنولوژی خاصی را به وجود آوردیم، آن ابزار هم شروع به ساختن تفکر و نگرشی جدید در ما می کنند؛ فناوری ها آنطور که ما می پنداریم منفعل و همواره مفعول نیستند، بلکه خود می توانند فاعل بزرگی باشند، حتی اگر ما از این حقیقت مطلع نباشیم.

در کل انتظار من نسبت به این کتاب پایین تر از آنچه بود که در نهایت از آن آموختم. امیدوارم که با خواندن این کتاب بهینه تر، بهتر و عاقلانه تر از فناوری های گوناگون_ از جمله شبکه ی مجازی_ بهره مند شوم و در هنگام استفاده هم حداقل متوجه آن باشم که این تنها من نیستم که تصمیم می گیرم از شبکه ی مجازی یا هر فناوری دیگر چگونه استفاده کنم، بلکه شبکه ی مجازی هم به نوعی به من تحمیل می کند که چه چیز را مهم بدانم و از چه چیز صرف نظر کنم. امیدوارم مطالعه ی این کتاب برای شما هم مفید باشد.

مقدمه ی کتاب را احتمالاً می توانید در سایت هایی نظیر گودریدز پیدا کنید. پس من در اینجا جملاتی از کتاب را می آورم که دوست داشتم؛ شاید خواندنشان به شما کمک کند که بفهمید این کتاب به درد شما می خورد یا نه:

  • در نعمت بودنشان شکی نیست، اما بهایشان را هم باید پرداخت. چنانچه مک لوهان هم اشاره کرده، رسانه ها تنها مجراهای اطلاعات نیستند، بلکه مواد و مصالح برای تفکر را هم تامین می کنند و در عین حال، فرآیند تفکر را هم شکل می دهند. به نظرم می رسد که اینترنت ظرفیت مرا برای تمرکز و تعمق خردخرد تحلیلی می برد. برخط باشم یا نباشم، ذهنم انتظار دارد اطلاعات را به همان شیوه ای که اینترنت برلیش فراهم می کند دریافت کند: جریانی تند و پرتحرکی از ذرات. زمانی من غواص دنیای کلمات بودم. اما اکنون، مثل یک جت اسکی سوار، تنها سطح آب را کمی می شکافم.

  • وقتی در وب دنبال درخت می گردیم، جنگل را نمی بینیم! حتی درختان را هم نمی بینیم. ما فقط سرشاخه ها و برگ ها را می بینیم.

  • اینترنت پر است از پنجره در پنجره در پنجره؛ حال ردیف بی شماری از برگه هایی که باعث می شوند پنجره های بیشتری باز شوند، به کنار. در حال حاضر، چندوظیفگی چنان روزمره شده است که بریا بیشترمان غیرقابل تحمل است که به زمانی برگردیم که کامپیوترها می توانستند فقط یک برنامه را اجرا کنند یا تنها یک فایل را باز کنند.

  • توانایی سرحی خوانی همانقدر ارزشمند است که ژرف خوانی. مشکل اینجاست که سطحی خوانی در حال تبدیل شدن به شیوه مسلط مطالعه است.

  • ما از والدین مان یا از والدین والدینمان باهوش تر نیستیم، بلکه فقط به نوع دیگری باهوشیم و این، نه تنها بر نگرش ما به دنیا، بلکه بر نحوه آموزش و پرورش کودکانمان هم اثر می گذارد. انقلاب اجتماعی ای که در زمینه تفکر ما در مورد خود تفکر رخ داده، تبیین می کند که چرا در حل مسائل انتزاعی تر در آزمون ها بصری بهره هوشی چنین زبردست شده ایم، ولی در گسترش دانش شخصی، تقویت مهارت های دانشگاهی یا بهبود توانایی مان در انتقال واضح افکار، پیشرفتمان صفر یا اندک بوده است.

  • اتصالات وب اتصال های ما نیستند و هرچقدر هم وب را بگردیم و بجوییم، هرگز اتصال های ما نخواهند شد. وقتی حافظه مان را به یک ماشین می سپاریم، بخش مهمی از نیروی عقلانی و حتی شخصیت مان را برون سپاری می کنیم.

  • ابزارهایمان دست آخر، آن قسمت از بدنمان را که “تقویت می کنند”، “بی حس” می کنند. وقتی بخشی از بدنمان را به صورت مصنوعی گسترش می دهیم؛ در عین حال، خودمان را از همان بخش تقویت شده و کارکردهای طبیعی اش دور می کنیم. زمانی که ماشین بافندگی اختراع شد، بافندگان توانستند پارچه بسیار بیشتری نسبت به زمانی که با دست می بافتند، تولید کنند، اما میزانی از چابک دستی شان و حتی به نوعی حس شان نسبت به پارچه را هم از دست دادند. به تعبیر مک لوهان، انگشتانشان بی حس شد. کشاورزان هم؛ از وقتی کلوخ شکن و خیش مکانیکی را به کار گرفتند، حس شان نسبت به خاک از بین رفت. امروزه، مزرعه داران صنعتی که در اتاقک های تهویه دارشان روی تراکتور غول آسا می نشینند، به ندرت دست به خاک می زنند و با این حال، در یک روز کاری می توانند زمین چنان وسیعی را صاف کنند که پیشینیانشان باید یک ماه کج بیل می زدند. وقتی پشت فرمان خودرومان می نشینیم، مسافتی بسیار دورتر از آنچه پیاده می توانیم برویم، می پیماییم، اما ارتباط صمیمی را هم که در زمان پیاده روی با زمین برقرار می کنیم، از کف می دهیم.

پ.ن. این نوشته را قبلاً در وبلاگ سابقم «هزار جلوه زندگی» منتشر کردم.

پ.ن.۲. عکس را از مهرنیوز گرفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا