ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
بسم الله
حدود شش ماه از آخرین پستی که نوشتم گذشت. چه مصائبی در این مدت بر ما وارد شد که خودت بهتر از من دانی.
در مراسم تشییع رهبر شهید عزیز نمیتوانم حاضر باشم. حتی نشد در اندوه فراقش چیزی اینجا بنویسم. و علاوه بر نبودن در تشییع، افقی در پیش رویم نیست که چه موقع میتوانم دوباره به ایران سر بزنم.
در این برهه که ننوشتم، بسیار کار کردم. بسیار؛ طوری که حتی قبلاً تصور هم نمیتوانستم بکنم بتوانم اینقدر کار کنم. و در آیندهی نزدیک هم کار شدید را در پیش رو میبینم، هرچند که نزدیکترین چیز به آدم کار نیست، بلکه مرگ است.
کار کردم و نتوانستم یا بهتر است بگویم نخواستم چندان بنویسم. ابتدا برای مدتی طولانی دسترسی به وبلاگ نذاشتم که بنویسم. بعد هم دیگر دیدم انگیزهی چندانی برای نوشتن ندارم. سخن از احساسات شخصی و حوادثی که برایم رخ داده کم نگفته بودم. بایگانی وبلاگم پر است از این چیزها. سیصد و اندی پست هست که اکثرش چنین است. اما دیگر اکنون وقت آن نیست که از اینجا تنها جهت درد دل و شرح احوال استفاده کنم. اوضاع جهان آنقدر بغرنج است که غم و استرس من در برابرش عددی نیست. از جنگها وظلمها و بیماریها و قص علی هذا که خودت بهتر دانی. روانشناسی و روانکاوی من را در درون خود برد. حوادث دنیا، من را از خود بیرون آورد. کلیتی است که آسیب دیده و به درون سرایت کرده.
در پست شب سال نوی میلادی، از امیدم به آینده نوشته بودم. امیدی در عین وقوف به مشکلات. اکنون هم امیدوارم، اما میدانم راهی بسیار سختتر از آن چیز که میپنداشتم در پیش داریم. ریزشها و فتنهها در پیش خواهد بود تا وقتی که عزم بر وفاق است. انشاءالله که به یاری امام زمان (عج) از این روزها هم به سلامت عبور خواهیم کرد.
یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک
تا نوشتهای دیگر، خدانگهدار.