-
امروز که برای مراسم فاتحهی قوم و خویشمان به باغ رضوان (آرامستان اصفهان) رفتیم، بعد از مدتها به قبر دخترعمهام سر زدم. تاریخ وفات را دیدم: دی ماه ۹۳. به همین سرعت هفت سال از فوتش گذشته است. به سرعت این هفت سال میشود هفتاد سال، زمانی که هیچ کدام از ما احتمالاً زنده نیستیم. اگر جهان پابرجا باشد به سرعت هفت صد سال هم از آن خواهد گذشت. یعنی همان حوالی که سعدی زندگی…
-
به نام او روزی بود که اطرافیانم من را آدمی انگیزشی میدیدند. امروز که دیگر آنچنان اطرافیانی ندارم. حدود چهار یا پنج نفر دوستانم هستند که هنوز با آنها در ارتباطم، آن هم نه به اندازهی سابق. اگر هم آدمهای بیشتری دور و برم داشته باشم بعید میدانم چندان انگیزهی خاصی از من بگیرند. از چند نفر آدمی که من را از نزدیک میشناختند و الگوی خودشان میدانستند میترسم. لغت انگلیسی fragile به ذهنم آمد.…
-
چقدر بالا و پایین شدم امروز. چقدر زیاد. امروز عصر به تحیر رسیدم: خدایا. چه کنم؟ یکی از اقواممان بر اثر سرطان فوت کرد؛ پدر شوهرخالهام. برای من دوری و نزدیکی یک آشنا تنها با نزدیکی رابطه خونیمان تعریف نمیشود؛ بر اساس رابطهای تعریف میشود که با آنها دارم. چقدر من این مرد را دوست میداشتم و چقدر او (نمیدانم چرا) من را دوست میداشت. رابطهی عمیقی بین ما برقرار بود. از دست دادنش همان…