-
به نام او دوباره رخ داد: رسیدن به وقت گذشتن. بیش از دو سال پیش از «رسیدن به وقت گذشتن» گفته بودم. یکی دو هفته قبل از شروع سربازیام در اراک. پس از برگشتن به اصفهان و گرفتن عکس از طبیعت تر و تازهی اطراف خوانسار و تخصیص آن عکس برای آن پست. و چرا آن پست را آن موقع نوشته بودم؟ به خاطرم نمیآید. مگر من به یکی از چیزهایی که دوست داشتم رسیده…
-
به نام خدا بعضی از افکار این چند وقتم را به ترتیب زمانی (از کهنه به نو) مینویسم: بعد از پنج سال به جزیرهی کیش رفتم. این بار، دیدن جزیره برایم لذت چندانی نداشت. همان یک ذره لذتی هم که بود از آفرینش خداوند بود: دریا و ساحل. برجها و مجتمعها و مراکز تفریحی و چیزهای دیگر، برایم مضحک به نظر رسیدند، نه جذاب. به خصوص در اطراف ساحل مرجان تعدادی برج ساخته بودند که…
-
امشب پتوی برادرم پرهام گم شد و هرچه گشتیم پیدا نشد. پرهام معتقد است که آدم فضاییها پتویش را دزدیدهاند، اما من نظر دیگری دارم: وقت رفتن فرا رسیده بود. بالاخره هر پتویی به سنی میرسد که تصمیم میگیرد خانه را ترک کند. پتوی ما هم مستثنا نیست. الان پتو احتمالا در هواپیما نشسته و دارد به لندن میرود. شاید عجیب باشد، اما با داشتن یک پاسپورت چنین امری ممکن، بلکه آسان، است. شاید از…