-
ماهها پیش در جایی سوالی شنیدم: «اصلاح باید از چه جهت صورت بگیرد؟ آیا ابتدا باید حکام مملکت اصلاح شوند تا مردم اصلاح شوند، یا بالعکس، ابتدا باید مردم اصلاح شوند تا حکام- که از دل همین مردم بیرون میآیند- اصلاح شوند؟» و کمی به آن فکر کردم و بعد هم خودِ سوال و فکرهایم را فراموش کردم. در این چند ماه تجربههای مختلفی کسب کردم، با افراد با عقاید و آراء مختلف به گفتگو…
-
زنگ علوم بود. فکر میکنم یکی از روزهای ابتدایی و پاییزی سالِ تحصیلی اول راهنمایی را میگذراندیم. معلم ما، آقای موسویان، با جعبهای مکعبی شکل در دست وارد کلاس شد. از پنج شش نفر از دانشآموزان خواست که داوطلبانه از جایشان بلند شوند، جلوی تختهسیاه بیایند و در یک بازی شرکت کنند. من یکی از آنها بودم؛ حمیدرضا دوازدهامامی هم یکی دیگر از آنها بود؛ چند نفر دیگر هم بودند که خیلی واضح به یاد نمیآورم…
-
«شاید ریشهی بسیاری از مشکلاتت، بسیاری از سردرگمیها و بلاتکلیفیهایت این باشد که هنوز خود را نشناختهای.» این را یکی از دوستانم به من گفت وقتی که دید من آرام و قرار ندارم، مضطربم و خستهام. شاید درست میگوید. من میدانم دوست ندارم شبانه روز در داروخانه کار کنم بدون آنکه بدانم این پول را برای چه هدفی میخواهم و بدون آنکه بدانم اصلاً برای چه باید کاری را که زیاد دوست ندارم انجام دهم.…
