به نام او
زندگی نمیکنیم. نه اینکه این کار که میکنیم اسمش زندگی نباشد. به هر حال ما هم جزئی از رودِ همیشه در جریانِ تاریخ هستیم. ما هم یکی از آن هزارانی هستیم که میآیند و میروند. ما هم زندهایم، اما تجربهمان از زندگی … چه بگویم؟… ما ماکتی از زندگی داریم. در حباب زندگی میکنیم.
این عکس از جان بلندینگ را احتمالاً دیدهاید. خود عکس شرح چندانی نمیخواهد؛ ناخودآگاه نگاهِ آدم به سمت خانم مسنی میرود که_ بر خلاف بقیه_ موبایل در دست نیست. نگاه خانم مسن و دوربین موبایل دیگران به سمت عوامل فیلم Black Mass در روز اول نمایشش است.
فئودور داستایفسکی در کتاب «ابله» از نقاشیای حرف میزند به نام The Body of the Dead Christ in the Tomb، اثر نقاش آلمانی قرن شانزده به نام هانس هولباین. این اثر را داستایفسکی به همراه همسرش در سال ۱۸۶۷ میبیند. او بسیار تحت تاثیر این نقاشی قرار میگیرد به طوری که همسرش از ترس اینکه فئودور تشنج نکند او را با خود به جایی دور از آن میکِشد. بعدها داستایفسکی در «ابله» شرح دقیقی از نقاشی میدهد، طوری که انگار اثر را خودش کشیده است و آن را در مقابلش دارد. هرچند این اثر برای من مشمئزکننده است، اما طوری که داستایفسکی آن را شرح داده من را به سمت تحقیق در مورد آن کشاند.
تکاندهندهتر از این بخش زمانی است که در داستان، شخصیت اول یعنی پرنس میشکین، در مورد تجربهی نزدیک شدن به مرگ میگوید. خواندن این بخش مو به تن من سیخ کرد. با خود فکر میکردم که مگر داستایفسکی چند بار قبلش مرده که چنین صحنهای را با این جزئیات وحشتناک از زبان شخصیت داستانش ذکر میکند؟ بعدها با مطالعهی زندگی داستایفسکی و شرح تبعید و بقیهی مصیبتهایش فهمیدم این روایت قوی از کجا آب میخورد.
اگر «بینوایان» ویکتور هوگو را نخوانده باشیم، حداقل بخشی از آن را در کتاب ادبیات فارسی خواندهایم: بخشی که در آن ژان والژان سطل آب کوزت را در دست میگیرد و او را تا رسیدن به خانه تناردیه یاری میکند.
آنچه ویکتور هوگو روایت کرده برای خودش اتفاق افتاده. او زمانی پیش از نوشتن بینوایان به دختر کوچکی برای رساندن سطل آب به خانهاش کمک کرده بود.
مستند بیبیسی را در مورد ایرج پزشکزاد دیدم. او در این مستند زندگی خود را شرح میدهد و به شخصیتهای رمانش اشاره میکند. اینکه بیشتر شخصیتهای داستان را او از افراد واقعی دور و برش الهام گرفته شاید چندان عجیب نباشد، اما اینکه با این جزئیات و به این لطافت این کار را کرده نشانگر دقت نظر او بوده است.
حال با ذکر این مثالها چه میخواهم بگویم؟ همان حرفی را که ماهها پیش در کانال تلگرامم زده بودم:
شاید عمیقتر نوشتن نویسندههای آثار کلاسیک حاصل عمیقتر زیستنشان بوده است؛ اینکه زندگی را با تمام شادیها و غمها و هیجان و ملالش «تجربه» میکردند.
شاید چون دوربین فیلمبرداریای نبوده که لحظات را ثبت کنند و دوربین عکاسیای هم اگر بوده به سهولت در دسترس نبوده، عمیقتر به زندگی نگاه میکردند.
شاید آنها بیشتر میتوانستند در لحظه زندگی کنند. هیچ فیلمی لحظات زندگی آنها را ثبت نمیکرده که بعداً آن را نگاه کنند و بگویند «یادش بهخیر». پس آن لحظه را تا ته تهش حس میکردند. شاید رمز عمیق نوشتن آنها این بوده که در عمق لحظات فرو می رفتند. شاید بهتر نوشتنشان به این دلیل بوده که حتی اگر سالهای عمرشان از ما کمتر بوده، بیشتر زندگی میکردهاند.
من هم یک اسیر هستم، مثل اکثر آدمهای دیگر. اسیر تکنولوژی. اسیر شبکههای مجازی. اسیر تلگرام و واتس اپ. میکوشم که زمان اسارت را کوتاهتر کنم. رهایی کامل از آن شاید نه چندان ممکن باشد و نه چندان عاقلانه. شاید اگر موفق شوم بیشتر زندگی کنم، حتی اگر سالهای چندانی زنده نباشم.
پ.ن. عکس را از اینجا گرفتم.