امشب پتوی برادرم پرهام گم شد و هرچه گشتیم پیدا نشد. پرهام معتقد است که آدم فضاییها پتویش را دزدیدهاند،…
بیشتر بخوانید »داستان
از یک نگاه، این یک اتاق است. یک اتاق خالی. اتاقی که بیهوده چراغ زردی آن را نورانی میکند بدون…
بیشتر بخوانید »تصویر ۱. تصویر ۲. مرد کولهتختی مردی است در عذاب ابدی. مردی که همواره تخت خواب سنگینش را به دوش…
بیشتر بخوانید »بالاخره بعد یک ماه بدبختی و پشت میز خیاطی نشستن و کیف پول چرم خوشگل دوختن برای پولدارهای شهر، کارخونه…
بیشتر بخوانید »من که میدونم…آخرش اون روزی که همهی ما ازش واهمه داریم میرسه. روزی که آدم فضاییها به سیارهی ما میآیند…
بیشتر بخوانید »منظورت ازیناست؟ پس از خستگی بسیارِ تهرانگردی به هتل برگشتم تا استراحت کنم. با کارمند خوشهیکل سیبیلوی هتل، آقای صانعی،…
بیشتر بخوانید »آخرین خواهش نه؛ من هیچوقت آن شب سرد را فراموش نمیکنم. آن شبی که اصغر سوسکه، جد معظم ما، آن…
بیشتر بخوانید »