

به نام پروردگار
امروز در وبیناری با موضوع «آموزش در داروسازی» شرکت کردم. فکر میکنم وبینار حدود هشت ساعت طول کشیده باشد و من حدود سه ساعت آن را دیده باشم. تقریباً اکثر آنچه دیدم موضوعاتی تکراری بود. موضوعاتی نظیر اینکه گرایشهای تخصصی باید در طول تحصیل داروسازی از یکدیگر جدا شوند: آنکه میخواهد در داروخانه کار کند کار بالینی بیاموزد و آنکه میخواهد وارد صنعت شود واحدهای مرتبط با صنعت را بگذراند. لزوم تغییر در کوریکولوم داروسازی مطرح شد و بحثهایی مثل لزوم گنجاندن واحدهایی مثل بیوتکنولوژی عملی در واحدهای دانشگاهی و همچنین لزوم مصاحبه قبل از ورود دانشجویان به داروسازی مطرح شد. در یک کلام آنچه دیدم تکرار مکررات بود و صحبت اساتید به جز صحبت دکتر علی نخودچی برایم کشش نداشتند. دکتر نخودچی که در ساسکس انگلستان تدریس میکند گفت: «من حدود هشتاد درصد وقتم در اختیار دانشجوست و این قضیه را پذیرفتهام که وقتم برای کارهای دیگر چندان آزاد نباشد». او گفت: «مادامی که ورودیهای داروسازی از طریق کنکور سراسری به این رشته میآیند اوضاع درست نمیشود و دانشگاهها باید خودشان مصاحبه کنند و تصمیم بگیرند یک فرد مناسب داروسازی هست یا نه». علت این قضیه را هم این گفت که «داروساز به عنوان کسی که مسئول سلامت جامعه است باید اولویتش بیمار و سلامت او باشد و اگر بالفرض به علوم علاقه دارد ولی به سر و کار داشتن با بیمار نه، چرا نرود شیمی بخواند؟ چرا نرود زیست بخواند؟» و … حرفهای ایشان برایم دلنشین بود، اما با وضعی که امروز در جامعه درست شده، خب طبیعی است که کمتر کسی به میل خودش پا میشود برود شیمی بخواند. چرا؟
نمونهی دم دستی این قضیه را دو سه روز پیش در دانشگاه دیدم. با محمدحسین به دانشگاه برمیگشتیم که دختری با عینکی بامزه که مشخص بود در سنین بیست سالگی و آن حدودهاست و میخواست انتخاب رشته کنکور کند جلویمان سبز شد و از رشتهمان پرسید و وقتی محمدحسین گفت که داروسازی میخوانیم گفت: «خوش به حالتون». در این «خوش به حالتون» خیلی مطلب نهفته است. لابد اگر گفته بودیم پزشکی یا دندانپزشکی میخوانیم خیلی بیشتر خوش به حالمان بود! همین حرف او نشانگر این است که شکاف عمیقی در آگاهی دانشآموزان دبیرستانی ما نسبت به دورهی دانشجویی و کار وجود دارد. حال وقتی کسی مثل من میآید و میگوید بسیاری از بچههای همین رشتههای پزشکی و داروسازی افسرده هستند و وضع روحی خوبی ندارند و چنین حرفی را بر اساس مشاهدات عینی خود میزند، که حتی در مورد آن مقاله هم وجود دارد، عدهای میپندارند خوشی زیر دلش زده است و چون طعم بیپولی را نچشیده از این حرفها میزند تا بقیه وارد این رشتهها نشوند و رقبای بیشتر پیدا نکند و کماکان در وان پر از دلارش شیرجه بزند و از زندگی لذت ببرد. وقتی میگویم آگاهی دانشآموزان نسبت به دورهی دانشجویی و کار پایین است یکی از مصادیقش همین است که فکر میکنند فارغالتحصیلان پزشکی، داروسازی و دندانپزشکی، به خصوص دو رشتهی اول، درآمد بسیار زیادی دارند و به این قضیه فکر نمیکنند که شاید در گذشته چنین بوده، اما در حال حاضر در اکثر قریب به اتفاق چنین نیست که در این رشتهها افراد زود به پول زیادی دسترسی پیدا کنند و در اکثر موارد روند درآمدزایی در این رشتهها، به خصوص در پزشکی، بسیار طولانی (بیش از یک دهه) شده است*. من بعد از دیدن آن دختر با عینک بامزهاش که سال سوم بود که کنکور میداد و به رتبهی مورد نظرش نرسیده بود به این فکر کردم که اگر من و محمدحسین میگفتیم زیستشناسی یا شیمی محض میخوانیم آیا او بحث را با ما با همان علاقه دنبال میکرد؟ تقریباً میدانم که آن نگاهی که از نظرش «خوش به حال» ماست، در مقابل خیلی از کسانی که رشتههای دیگر تجربی خارج از این سه رشتهی پرطرفدار را میخوانند «بد به حالشان» است. وقتی در جامعه و مهمتر از آن در میان دانشآموزانش (که در این نسل الی ماشاءالله دسترسی به اینترنت و منابع دیگر هم دارند) آنقدر ناآگاهی در مورد رشتهها زیاد است که بر اساس کلیشهها و داستانهایی در مورد موفقیت مالی بعضی رشتهها، آن رشتهها را انتخاب میکنند؛ وقتی جامعه به شیوهای کاملاً غلط نوجوانان را به سمت چند رشتهی معدود مهندسی و علوم پزشکی سوق میدهد کم پیش میآید که ببینیم کسی قدرت انتخاب داشته و رفته باشد رشتهای کمطرفداری را که خودش دوست دارد انتخاب کند. برای همین است که وقتی ما در دبیرستان معلم ادبیاتی داشتیم که با رتبهی ۳۴ کشوری رفته بود دبیر ادبیات شده بود و با رشتهاش عشق میکرد تعجب میکردیم. در حالی که اگر همه چیز سر جایش بود، ما نباید آنقدر هم تعجب میکردیم. چه اشکالی دارد رتبهی یک انسانی تصمیم بگیرد برود عربی بخواند؟ و رتبهی سه کنکور تجربی شیمی محض و رتبهی پنچ ریاضی رشتهای را بخواند که دانشآموزان دیگر حتی نمیدانستهاند چنین رشتهای هم وجود دارد؟ حال ممکن است کسی اینجا را بخواند و بگوید «اشکالش اینجاست که با این وضع اقتصادی و بیکاری که داریم، طرف که چنین رتبهای گرفته فقط شانس موفقیت مالی و جایگاه اجتماعی را از خودش دریغ کرده که رفته به جای رشتههای مهندسی و حقوق و علوم پزشکی رشتههای کمکاربرد و کمطرفدار و کمدرآمد خوانده». و حقیقتش را بخواهی من هم میتوانم به این طرز نگاه و این جواب ایراد بگیرم و هم نه. از این جهت میتوانم ایراد بگیرم که واقعاً معتقد شدهام خودِ فرد است که آیندهاش را در شغلی که دارد میسازد و آن شغلش نیست که آیندهاش را میسازد. و واقعاً این را از ته دل میگویم. از طرفی هم نمیتوانم بیرحمانه به این طرز تفکر و این جواب بتازم. وقتی نهادهایی نظیر وزارت بهداشت و وزارت علوم تعداد صندلیهای دانشگاهها را طوری تنظیم کردهاند که تناسبی با نیاز جامعه ندارد و عدهی زیادی از فارغالتحصیلان بیکار میشوند نمیتوان به این نگاه آنقدر هم خرده گرفت. وقتی فرهنگ جامعه به سمتی رفته که بعضی از والدین برای اینکه فرزندشان پزشک شود خون فرزندشان و خودشان را در شیشه میکنند و به ضرب و زور کلاس اضافی و پول هنگفت و کتابهای مزخرف کنکور میخواهند فرزندشان را راهی دانشگاه کنند، نمیتوان حیلی هم به آن دانشآموزی که فرزند چنین والدینی شده و به سمت یکی از این سه رشته رفته خرده گرفت. و بگذار جلوتر بروم و بگویم وقتی فرهنگ جامعه اینقدر عجیب شده که به خودِ پول و ثروت نه به اندازهای که باید، بلکه بیش از حد بها میدهد و معادلهی سادهای در ذهنش شکل گرفته بدین شکل: «پول=قدرت=منزلت اجتماعی=خوشبختی»، من نمیتوانم به این نوجوانان خیلی خرده بگیرم. و اصلاً همهی این حرفها را هم که بگذارم کنار، اصلاً مگر نوجوان هفده هجده ساله که سرش در درس و کتاب بوده و اینقدر زندگیاش تحت تاثیر تغییرات هورمونی است میتواند درست رشتهای را انتخاب کند که تا آخر عمرش بخواهد با آن کار کند؟ بعید است. خلاصه، من در وضعیتی قرار گرفتهایم که حتی نمیتوانم توصیه کنم. نمیتوانم مثل سخنرانی انگیزشی بیایم بگویم «برو دنبال رویاهات. هر رشتهای که دوست داری برو. هر کاری میخواهی بکن.»، چرا که جامعهی ما کلاف سردرگمی شده که مشکلات ریز و درشت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیرهاش به هم تنیده شده است و ممکن است سیستم سادهی انگیزشی جواب ندهد. برای همین است که کسی نمیرود شیمی بخواند، مگر اینکه مجبور باشد (یا بهتر بگویم فکر کند مجبور است و دانشگاه نرفتن را معادل بیکاری بداند) یا اینکه استثناء باشد: یا خیلی عاشق شیمی باشد و شب تا صبح خواب مولکولها را ببیند و در ضمن شجاعت ریسکهای شیمی خواندن (نظیر شانس کمتر شغل پیدا کردن) را هم قبول کند یا مثل تعدادی دیگر از دانشجویان از همان اول قرارش به مهاجرت باشد و با خود بگوید حال که قرار است چهار سال دیگر مهاجرت کنم میروم همانی را میخوانم که یا دوستش دارم یا بازار کار بهتری دارد. و میبینی؟ باز مسئله به مسائل اجتماعیای نظیر بیکاری یا فرار نخبگان_ که من تبحری در آنها ندارم ولی هرچه میگویم به آنها مربوط میشود_ گره میخورد.
و حال چاره چیست؟ من فقط دارم فکر میکنم. شاید متهم به این شوم که در مورد چیزی حرف میزنم که نمیدانم. جواب من تنها این است که من کلاً در مورد چیزی زیاد نمیدانم. شاید جواب کافی نباشد، اما مهم نیست. شاید متهم به بدبینی شوم. باور کن که نیستم. به نظر من میشود این کلاف سردرگم را جمع کرد. کتابهایی که در سال سربازی خواندهام من را به این فکر فرو برده که شاید از مهمترین مشکلات ما مدل توسعهای باشد که چشم بسته به شیوهی غرب در پیش گرفتیم، بدون آنکه اصولش را بدانیم و با شرایط ما مطابق باشد. ما گزارههایی را از فرهنگ غرب گرفتیم و گزارههایی را از اسلام زمان پیامبر و باور کردیم و به خودمان قبولاندیم که این باورها با هم قابلیت جمع شدن دارند. و شاید هم در ظاهر چنین باشند، اما در بطن قضیه که وارد شویم میبینیم متناقضاند و مثل سیر و سرکه با هم میجوشند. در کل، ملغمهای ایجاد شد بسیار عجیب غریب و جالب برای مطالعهی جامعهشناسان. کسی که قرآنی را میخواند که در آن آمده «انّ اکرمکم عنداللَّه اتقاکم» این همه دولا و راست شدن مقابل ثروتمندان یا اگر ملایمتر بگوییم این همه ارزش دانستن ثروت را چگونه میتواند در شخصیت خودش جا بدهد؟ همین میشود که این همه به اینکه شغل بچهمان چه شود بها میدهیم و یک نگاه به روح او نمیکنیم که دارد سالم رشد میکند یا نه. اسم خودمان را هم مسلمان میگذاریم. شاید جوامع غربی از این جهت بیشتر کارشان پیش میرود که دیگر تکلیفشان با خودشان مشخص است. ارزشها برایشان مشخص شده و ارزشهای سابق کلیسایی برای اکثرشان بیارزش شده. ولی شاید ما هنوز در دوره گذار باشیم. ممکن است ترکیبی از گزارههای دینی خودمان و فرهنگ غرب را پذیرفته باشیم و در بعضی موارد بیشتر به فرهنگ آنها میل کنیم و به همین دلیل کارهایمان متناقض باشد. البته بگذار اقرار کنم. والله اگر خودم بدانم که دارم چه میگویم. فقط انگار دارم خودم را خالی میکنم. مثل بادکنکی که بیش از حد بادش کردهاند. ناامید نیستم، اما فکر میکنم باید به ارزشهایمان بازنگری کنیم. اگر چنین کنیم، شاید این کلاف سردرگم اوضاعش بهتر شود. البته جامعهشناس نیستم. شاید هم نشود. شاید خود جامعهشناسش هم نداند. بگذار برگردم به بحث آموزش:
یکی دیگر از چیزهایی که این روزها بدان فکر میکنم از دست دادن اساتیدی نظیر مرحوم دکتر حسین یقینی و دکتر عباس ادیب فقط در همین امسال است. به این فکر میکنم که دانشجویان ورودی ۱۴۰۰ که به دانشگاه میآیند (البته اگر کرونا بگذارد که بیایند) فقط اسم دکتر یقینی را بر سردر یکی از تالارهای زیبای دانشکدهی داروسازی_ یکی از زیباترین بناهای دانشگاههای ایران_ و نام دکتر ادیب را بر سردر تالاری در دانشکدهی پزشکی خواهند دید. حقیقتاً برای این دانشجوها من ناراحت و نگران هستم. دانشجوهایی که علاوه بر مشکلاتی که ما تحمل کردیم، نظیر کمبود امکانات و بودجه و آموزش نه چندان مناسب و جو افسردهی دانشگاه، با بحران کرونا هم مواجه هستند و ممکن است ترمهای حضوری زیادی را از دست دهند و علاوه بر این، تعدادی از اساتید خوب قدیم را هم نخواهند دید. به این فکر میکنم که من خوششانس بودم که توانستم هرچند وقت یک بار دقایقی به سالن دکتر یقینی بروم و به نقشی که بر دیوار میزند نگاه کنم و هرازچندگاهی به دفتر دکتر ادیب بروم و با کسی که هفتاد و سه سال از من بزرگتر است گفتگویی داشته باشم؛ امکاناتی که برای ورودیهای جدید دانشگاه فراهم نخواهد بود. البته، برای آنها که به دنبال علم و ایمان هستند هنوز هم معدود اساتیدی در دانشگاهها ماندهاند که بتوانند الگو قرار بگیرند.
عمیقاً دوست دارم دوباره وارد دانشگاه شوم. شاید بتوانم در حد و اندازه و وسع کوچک خودم نقشی ایفا کنم، حتی اگر این کار در حد کمک کردن به یکی دو دانشجو باشد. اما حقیقتش میترسم. نگرانم از اینکه وارد دانشگاه شوم و این بار بیش از پیش از قبل سرخورده شوم. برای همین دارم هنوز فکر میکنم که دقیقاً چه مسیری را در پیش بگیرم. اکنون فکر میکنم قله را بهتر میشناسم، اما راهها هنوز برایم مشخص نیستند. به نظر من برای رسیدن به قله هر راهی مناسب نیست.
به این فکر میکنم که اگر معیارهای انتخاب آن دختر جوان عینکی بالغانهتر بود؛ اگر جامعه بار سنگین بیمنطق «رشتهای مورد قبول و تشویق جامعه» را خواندن و «هرچه بیشتر، بهتر» پول در آوردن و «از دید جامعه موفق تلقی شدن» را بر شانههای خیلی از افراد از جمله او به غلط نمیگذاشت، چه لزومی داشت که او و امثال او سه سال پشت کنکور رنج بکشند تا رشتهای را قبول شوند که جامعه آنها را مثبت تلقی کند، رشتهای که چه بسا در خلال خواندنش بفهمند برای شخص خود آنها مناسب نیست؟ راستی او در خلال صحبتهایش انگار گفت میتواند برود موسیقی بخواند. دوست من هم میگفت؛ خب اگر واقعاً میتواند برود هنرمند شود و علاقه هم دارد، چه ایرادی دارد؟ حال اصلاً از خط هنر هم خارج شویم، چه لزومی دارد بچهای که علاقه به کار روی ماشینها را دارد و مکانیک شدن را دوست دارد و کودکی که دوست دارد جوشکاری کند یا نجاری کند و میتوانند از آن رشتهها کسب درآمد هم بکنند را بفرستیم بروند رشتههایی بخوانند که نه خودشان میدانند دقیقاً چیست و نه جامعه تصور درستی از آنها دارد؟ شاید اگر کلیگویی نکنم و بخواهم راه کاری عملی دهم، بهتر باشد توصیه کنم که هرکس تستهایی نظیر تست هالند را بدهد؛ برای انتخاب رشته (یا برای عدم انتخاب رشته) با افرادی که در آن حیطهها کار میکنند مشورت کند؛ مطالعهی بیشتری در رابطه با آن رشتهها یا حیطهها داشته باشد و کتابهایی نظیر «شغل مورد علاقهی من» آلن دوباتن را بخواند**.
بحث را با تکههایی از کتاب معرکهی «آناتومی جامعه»، اثر دکتر فرامرز رفیع پور (که خدا حفظشان کند)، بزرگترین معلمم که تاکنون او را ندیدهام و تنها از طریق کتابش میشناسمش، به پایان میبرم. این جملات در مورد ضرورت ایجاد رشتههاست. مسلماً مقایسهی این طرز نگاه به رشتهها با نگاه رایجی که امروز به رشتهها داریم خالی از لطف نیست. دکتر رفیعپور در مقدمهی کتاب و پیش از معرفی رشتهی حامعهشناسی چنین گفته است:
حکمت واسعهی الهی گرچه در کتب منور ترسیم گشته است، اما پیشوایان و حکما با تقبل زحمات زیاد و تفکر و تفحص بسیار در درک عظمت آن و در تشریح بیشتر و تفهیم بهتر آن به دیگران کوشیدهاند. این تفکر و تفحص افراد متعدد در طول زمان را، جویندگان و عاشقان این راه، یافته و به تدریج به هم مرتبط ساختهاند و امروز جویندگان جدید، در صورت تلاش، گنجینههای پرارزشی از زحمات این حکیمان و سالکان مییابند.
اما عمر انسان در تفحص و درک عظمت بیکرانش بسیار محدود است و هرچه بیشتر تفحص می شود، بینهایتش مشخصتر و ملحوظتر میگردد. در نتیجه با این عمر کوتاه، فقط میتوان به گوشه وبخشی از این عظمت و حکمت پرداخت. از این طریق بوده است که رشتههای مختلف علمی تخصصی پدید آمدند…
۲۱ مرداد ۹۹.
پ.ن. *مراجعه کنید به پستهای وبلاگ امیرمحمد قربانی و اپیزود او در رادیو کار نکن (قابل شنیدن در کست باکس)
** خودم نخواندهام اما تعریفش را از دو تا از دوستانم و برادرم شنیدهام.
عکس شاخص از نقاشیها و آیینهکاریهای مرحوم دکتر یقینی در تالار دکتر یقینی
چه دل پری داری محمد. به هر حال بهترین سیستم آموزشی دنیا را فراهم کنی برخی ضریب خطا در انتخابهایشان وجود دارد.
به نظرم مشکل چیزی که میگویی در قبل از انتخاب رشته ایجاد شده است. جایی که در مدرسه ما راجع به استعداد ها و علاقه هایمان و سنخیت آنها با صنعت و دانشگاه هیچ بازخوردی دریافت نمیکنیم. با این شرایط همه به دنبال پرزرق و برقها میروند حتی به غلط!
سلام محمدحسین عزیز.
حقیقتش خودم نمی دونم دارم چی میگم. اونقدر حجم نادانسته هام و سوالاتم زیاده که هر جوابی به ذهنم برسه ناقصه. حتی گاهی اونقدر همه چیز برام پیچیده به نظر میاد که صورت مسئله هم برام واضح نیست. ولی به هر حال یک حرف هایی رو باید زد. نه برای غر غر کردن، بلکه برای اینکه یک کم فکر کنیم. اینکه این افکار به جایی ختم بشن یا نه رو نمی دونم، اما نمیشه فکر نکرد. نمی دونم در عمل چه کار میشه کرد. نمی دونم.
من فکر می کنم این مسئله انتخاب رشته های غلط مسئله ای چند وجهیه. خانواده ها با عدم آگاهی شون و چشم و هم چشمیشون و … موثرند. انتظارات جامعه_ یا همون چیزی که در جامعه شناسی بهش “فشار هنجاری” میگن_ موثره. نرخ بیکاری زیاد در فارغ التحصیلان رشته های مختلف موثره. فشار اقتصادی که به همه میاد موثره. اضطرابی که آلن دوباتن ازش به عنوان “اضطراب منزلت” یاد میکنه موثره. تاریخ و فرهنگ خودمون_ تاریخی که پر از القاب و ادا و اصول و احترام گذاشتن بیش از حد به بعضی اقشار و بعضی افراد جامعه است_ موثره. مدارس، به خصوص مدارس نمونه شهرهای بزرگ، هم علاوه بر خانواده ها توی سوق دادن بچه ها به رشته های خاص موثر و مقصرند؛ مدارسی که بچه ها رو به سمت سه رشته ی تجربی و چند تا مهندسی خاص سوق میدن و خیلیشون اصلاً رشته ی انسانی ندارند. مدارسی که از افتخاراتشون اینه که چند تا قبولی توی رشته های پرطرفدار داشته اند، اما وقتی بری ببینی اون کسانی که مایه افتخار مدرسه بوده اند گاهی چقدر از راه غلطی که رفته اند پشیمون هستند می فهمی که چقدر معیارهای افتخار مدرسه و چیزی که توی ویترین برای نمایش می گذارند عبثه. مدارسی که بیهوده فقط به نتایج کنکور شاگرداشون افتخار می کنند. تا حالا دیده ای مدرسه ی نمونه ای بیاد بگه که افتخار ما اینه که بچه ها رو طوری تعلیم و تربیت می کنیم که از نظر روانی و جسمی آدم های سالم تری باشند، حالا هر رشته ای که می خواهند بخونن یا نخونن. مدارسی آیا وجود دارن که بچه ها رو آدم هایی با مهارت های نرم خوب تحویل جامعه بدن؟ مدارسی که عزت نفس رو در بچه ها تقویت کنند؟ مدارسی که یاد گرفتن رو به بچه ها یاد بدن؟ مدارسی که تصمیم گیری رو به بچه ها یاد بدن؟ مدارسی که یاد بدن به بچه ها چگونه روابط سالمی با بقیه داشته باشن؟ مدارسی که کار تیمی رو به بچه ها یاد بدن؟ مدارسی که با انجام آزمایش های ساده بچه ها رو به علم علاقه مند کنند؟ مدارسی که برای بچه ها سوال تولید کنند و یک مشت تئوری و جواب ناکامل رو به عنوان وحی منزل توی مغز بچه ها نکنند؟ شاید باشند این مدارس. متاسفانه من در اصفهان سراغ نداشتم. احتمالاً اگر باشند تعدادشون زیاد نباشه.
من اصلاً در دوران مدرسه بازخوردی در مورد هیچ جنبه ای از زندگیم دریافت نکردم به جز نمراتم و رتبه ی کنکورم. یادم نمیاد مشاور بیاد بهم بگه تو استعداد فلان کار رو بهتر داری. صنعت هم که هیچ. حتی در دانشگاه هم صنعت به بچه های ما درست معرفی نمیشه.
محمد حسین جان. مسلماً ضریب خطا وجود داره در همه دنیا. اتفاقاً همین چند روز پیش کتابی رو تموم کردم که در رابطه با مشکلات آموزشی و پژوهشی مدارس فرانسه بود. اتفاقاً چون ما چون سیستم آموزشمون شباهت داره با فرانسه بعضی از آسیب های سیستم ما با اونا مشترکه. اما خطا رو میشه با آکاهی کمتر کرد. به نظر من بخشی از آگاهی دادن بر عهده ی ماهایی است که رشته هایی رو خونده ایم و سال هایی رو در دانشگاه گذرونده ایم. بخشیش بر عهده ی ما وبلاگ نویس هاست. اینکه مزایا و معایب و در کل ویژگی های رشته هامون رو تا جایی که بلدیم معرفی کنیم. اینکه وقتی به جایی می رسیم که جامعه ارزیابی مثبتی از ما پیدا می کنه بیخودی ژست آدم های موفق رو نگیریم و حقایق رو بگیم.
خوشحال شدم که کامنت گذاشتی برام. ممنون.
سلام آقا محمد
امیدوارم که ادامهی مسیرتون رو آنچنان که دلخواهتون هست پیدا کنید و با موفقیت سپری کنید.
به نظر شما برای کسی که به کار در آزمایشگاههای شیمی علاقهمنده، رشتهی داروسازی انتخاب مناسبیه؟ میتونه در آینده شغل خوبی مرتبط با علاقهش پیدا کنه؟ یا اینکه بهتره رشتهی شیمی رو انتخاب کنه و گرایشهایی مثل شیمی تجزیه و دارویی؟
سلام.
ممنونم.
در دورهی داروسازی عمومی کار در آزمایشگاه شیمی (شامل شیمی عمومی، شیمی آلی و شیمی تجزیه) دارید، اما این تنها بخش کوچکی از دوره داروسازیه (که عمدتاً مربوط به سه چهار ترم اولش میشه). عمدهی درسهای دیگه در ترمهای بالاتر (به جز شیمی دارویی) ممکنه به شیمی غیرمستقیم ربط پیدا کنه، اما خود شیمی نیست. بنابراین، بقیهی دوره معمولاً کار در آزمایشگاه شیمی نداره مگر اینکه کسی خودش تصمیم بگیره پایاننامهاش رو روی شیمی دارویی کار کنه. طبق چیزی که من در دورهی عمومی شاهد بودم اکثر بچههای رشتههای دیگر مثل خود شیمی بِیس قویتری در شیمی دارند تا بچههای داروسازی.
اما در مورد آیندهی شغلی این رشتهها نمیدونم چی باید بگم. به طور کلی در کشور ما نسبت به رشتههای علوم پایه شامل فیزیک، شیمی، زیست، زمینشناسی، ریاضی و … کملطفی میشه.