شب نوشت (۹)
من زندگی کردن را یاد نگرفتم. شاکر بودن را یاد نگرفتم. دیدن نیمهی پر لیوان را یاد نگرفتم.
هرچند نمیدانم این اصطلاح «نیمهی پر لیوان» از کجا آمده. برای کسی که متوجه نعمات باشد قریب به همهی لیوان پر است. ب بسماللهاش میشود «منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.» بسم اللهاش میشود به پا خواستن نثر فارسی. برای کسی که شاکر نیست قریب به همهی لیوان خالی است: پا وسیلهای برای راه رفتن نیست، به قول شاعر وسیلهایست برای سگدو زدن. چشم هم وسیلهای است برای دیدن، منتها برای دیدن زشتیهای دنیا. این دو سه جملهی آخر را یکی از خوانندگان معروف لسآنجلسی میخواند. معلوم نیست با چه انگیزهای. رانندهی اسنپ خودش قطعش کرد. به او گفتم: «این آهنگ سم خالصه». جواب داد «احتمالاً برای دل خودش خونده و به دست ما رسیده». خندیدیم. آهنگ را عوض کرد. حال ما هم عوض شد. اما خیلی وقتها حال آدم چندان هم عوض نمیشود.
یاد لغات مربوط به آب و هوا افتادم. در انگلیسی یک climate داریم و یک weather. اولی همان شرایط پایه است. مثل یزد که کلا گرم و خشک است. دومی شرایط مقطعی است. در یزد هم گاهی برف و باران میبارد. آن گاهیها میشود همان دومی. آدم شاکر حال کلیاش خوب است، هرچند گاهی اوقات حالش بد میشود. آدم ناشکر حالش بد است، مگر گاهی که اتفاقی به صورت گذرا حال دلش را بهتر میکند، مثل یک دستاورد جدید.
دختردایی کوچکم برای اولین بار به اصفهان آمده. هفت هشت ماهش است. در چشمانش زندگی برق میزند. در چشمان من چطور؟ چه چیزی برق میزند؟ شیطنت؟ امید؟ اصلاً برق میزند؟
خودم را در آینه میبینم. حواسم به موهای سفید است. سال پیش در آموزشی سربازی یکیشان را دیدم. حالا دو تا میبینم. میدانم که کم نمیشوند. زیادتر میشوند. مثل کریستال بستن میماند. ابتدا یک بلور کوچک، همچون یک سر سوزن، سر و کلهاش پیدا میشود و بعد بقیهی بلورها دورش رشد میکنند. اول دانه دانه. بعد خرمن خرمن. چه موقغ فرصت کردم که این همه سنم بالا برود؟ اصلاً این بیست و هفت هشت سال چیزی به نظر نرسید. شبیه خوابی کوتاه بود. شبیه رویا. بقیهاش قرار است چگونه پیش رود؟ با همین روش؟
یاد این فراز از مناجات شعبانیه افتادم:
إِلَهِی وَ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی شِرَّهِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ
معبودا، عمرم را در بیخبری از تو سپری کردم و جوانیام را در سرمستیِ دوری از تو فرسودم!
«میخواهم زندگی کنم.»
این را سه سال پیش به دوستم گفتم. در آن لحظات تلخ. در آن روزهای تاریک.
دو سه تا از دانهها سپید شدند. خرمنها هم شاید در راه باشند اگر اجل مهلت دهد. به این فکر میکنم که اگر این دو سه دانهی سپید بهای گذشتن آن روزهای تلخاند که پشت سر گذراندهام طوری نیست. همان بهتر که آن روزها گذشتند.
اگر عمری باشد با باقی عمر چه کنم؟ این سوال مهمتری است.