شب نوشت (۱۱۷)
به نام خدا
پریشب چند پسر را با صورت زخمی دیدم. اول تعجب کردم که چه شده. بعد یادم آمد هالووین است. بعضی آدمها لباس و آرایش خاص هالووین دارند و بعضی نه.
ازدواج در دههی سوم زندگی نمیدانم چگونه است. اما در دههی چهارم زندگی، جایی که من هستم، آخرین تلاش دایناسور برای منقرض نشدن است.
هنوز وقتی بچه میبینم دوست دارم، اما نمیدانم دیگر حال بودن کنار دیگری و بچه را دارم یا نه. باز یاد رسیدن به وقت گذشتن میافتم.
حدود دو سال طول کشید تا بتوانم تعامل غیردرسی را با اعضای دپارتمان شروع کنم.
از رفتن در جمعها احساس راحتی نداشتم. همین الان هم که به تازگی بعضی وقتها برای ناهار خوردن همراهشان میشوم گاهی میبینم انگار حرف مشترکی ندارم.
چند وقت پیش به این فکر میکردم که آیا اگر در ایران بودم هم حرف مشترک با بسیاری از اطرافیانم نداشتم؟ به احتمال زیاد نداشتم.
و قبلاً هم حرف مشترک خیلی وقتها نداشتم، اما انرژی بیشتری برای برقراری ارتباط با دیگران داشتم.
نگاهی که بعضی دانشجوهای لیسانس و فوق لیسانس به کسی که دکترا میخواند دارند این است که دانشجوی دکتری خیلی چیز میداند. شاید بعضیشان بخواهند بیشتر با دانشجویان دکتری تعامل داشته باشند. اما به نظرم، دانشجوی دکتری نه لزوماً خیلی چیزی میداند و نه خیلی وقتها وقت کافی برای تعامل با همه را دارد.
آنچه در بالا نوشتهام را میخواستم دو شب پیش منتشر کنم و حالش را نداشتم. بقیهاش مال امشب است:
از چالشهای تنها زندگی کردن، غذا درست کردن است. اولش خیلی هیجانانگیز بود: با خود میگفتم “چه خوب؛ یک مهارت دیگر، که مهارت آشپزی است دارم پیدا میکنم”.
اما وقتی دکترا به جایی رسید که گاهی روزها حدود ۱۲ ساعت در آزمایشگاه بودم، دیگر حتی حوصلهی غذای آماده را گرم کردن هم نداشتم. شاید هم دارم بهانه میگیرم، اما در مجموع حال نداشتم. و این مسئله سبب شد یا غذا از بیرون بگیرم، که به ندرت پیش میآید دوست داشته باشم یا از خوردنش حس سالم بودن بگیرم، یا با چیزی مثل خرما کمی شکمم را سیر کنم.
مادرم به عنوان یک راه جایگزین پیشنهاد داد روزهای تعطیل غذا بیشتر درست کنم و فریز کنم یا در یخچال بگذارم. اما این راه حل هم بینقص نیست. مثلاً وقتی که میشود صرف تفریح یا حتی اتلاف وقت شود، باید صرف آشپزی شود.
امشب خواستم به زور به خودم فشار بیاورم و غذایی برای روزهای آتی درست کنم، اما دیدم که انگار نوعی اجبار در رفتارم هست. انگار میخواهم این کار را انجام دهم تا خودم را مشغول کرده باشم و از نوشتن یا هر نوع دیگر از خلوت با خود و کمی دست از دویدن کشیدن طفره بروم. میدانم که روزهای آتی ممکن است کارم سنگین باشد، اما گفتم بهتر است فرار نکنم و کمی بنویسم.
و از این گفتم که وقتی که میتوان صرف اتلاف وقت کرد باید صرف آشپزی شود: قضیه این است که تفریح درستی در این دیار نمیشناسم و بخشی از وقتی که میخواهم صرف کارهای فکری نکنم تلف میکنم. خیلی وقتها این کار برایم خوشایند هم نیست؛ اینکه مثلاً در تلگرام بچرخم، اما دیگر چیزی است که هست. فقط گاهی ویدئوهای خندهدار میبینم وگرنه بقیهاش واقعاً هرز رفتن زمان است و اسم تفریح نمیتوان رویش گذاشت.
و اکنون هم تمرکز کافی ندارم برای بیشتر نوشتن. با این حال مینویسم.
از این گفتم که از فعالیت فکری خسته میشوم: بسیاری از زمان من صرف طراحی یا اجرای مطالعات تجربی میشود. زمان کمتری را به خواندن مقالات میپردازم و حقیقتاً همان زمان پرداختن به مقالات هم چندان زمان باکیفیتی نیست. خلاصهی بسیاری از مقالات حیطهی دارورسانی را بگویم: “ما فلان نانودارو را تولید کردیم که خیلی خوب است و درمانی مناسب برای فلان سرطان میتواند باشد”. بیشتر شبیه مارکتینگ است. از قند و شکر ساختهام جوجه خروس. در این حیطه علم هم میتواند باشد، اما مارکتینگ بخش زیادی از فضایش را اشغال کرده. و احتمالاً اگر از کار من هم مقالهای دربیاید همینطور باشد.
و دوباره برگردم به بحث اصلی: از فعالیت ذهنی زیاد خسته میشوم. مقاله خواندن بخش کمترش است، اما فکر کردن در مورد تحلیل آزمایشهای پیشین یا طراحی مطالعات بعدی بخش بزرگتری از آن است و انجام خود آن آزمایشها هم تمرکز زیادی میطلبد. و این زیاد بودن فعالیت ذهنی برای دکتری سبب میشود که بخواهم کمی فعالیت غیرذهنی یا کمتر ذهنی داشته باشم. ولی سخت است پیدا کردن چنین چیزی. و البته به یک چیز فکر میکنم: چرا اینقدر سهم ارتباط من با خدا در وقتهایی که به کارِ به اصطلاح علمی نمیپردازم کم است؟
بگذرم از این هم.
به خیلی چیزها فکر میکنم. به همان هالووین که در اول نوشته آوردم هم فکر میکنم. از دوستم پرسیدم جوانان در ایران هالووین میگیرند؟ گفت بله.
و به فرهنگ ایران و تغییرات دیگر هم فکر میکنم. اینکه به روشی سطحی بخشی از جامعهی ما دارد تلاش میکند که خودش را جزئی از جامعهی به اصطلاح جهانی و در عمل جامعهی غربی کند. اما در باطن شاید هیچ وقت نتواند به آن برسد و شاید هم اگر باطنش را ببیند، باطنی که بخشیش در غزه بیرون زده، نتواند آن را تحمل کند. ما آدمی که در ظاهر تقلید بکند و در باطن آدم خوبی باشد در ایران کم نداریم. باید پیش رفت و دید چه میتوان کرد. احتمالاً امثال دکتر فرامرز رفیعپور به این مسائل پرداخته باشند.
شب خوش.