شب نوشت

شب نوشت (۱۱۶)_ بیگانه

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی به این فکر می‌کنم که باید به زندگی‌ام سرعت ببخشم و در جهت اهدافم سریع‌تر پیش بروم، اما امروز به این فکر کردم که شاید عکس این کار درست باشد: اینکه زندگی را مزه مزه کنم. بگذارم که زندگی را لمس کنم؛ مثل حس فرو رفتن رطوبت ساینده‌ی ماسه‌های خیس لب ساحل در میان انگشتان پا، یا مثل حس سر خوردن و بیرون ریختن ماسه‌های داغ و خشک کویر از میان انگشتان دست.

وقتی ماسه‌های نرم و داغ و خشک کویر را سفت در دست می‌گیرم، انگار قلب یک موجود زنده را در دست گرفته‌ام. قلبی گرم، قلبی ساینده، قلبی سوهانی. قلب کویر، شاید هم تکه‌ای از قلب آن. قلبی که وقتی کمی انگشتانم را از هم فاصله می‌دهم بنا می‌کند به ریختن و پراکنده شدن در باد. آنقدر می‌ریزد و می‌ریزد که دیگر ذره‌ای از آن در دستم باقی نمی‌ماند. آن موقع مشتم را باز می‌کنم و می‌بینم دست خالی‌ام را. یک تکان که به دستم بدهم دیگر هیچ‌ نمی‌ماند. آن ماسه‌ها شبیه خود زندگی‌اند. از لابلای انگشتان آدم‌های غافل سر می‌خورند. از لابلای انگشتان آدم‌هایی مثل من، که همیشه یک چشمشان به آینده‌ای است که معلوم نیست برای آنها می‌رسد یا نه. آدم‌هایی که همیشه دنبال فرداها هستند. آدم‌هایی که دیروزهایشان هم روی تردمیل با دور تند بوده‌اند.

باورش برایم سخت است که آنچه در بالا نقل قول کردم، نوشته‌ی سه سال پیش خودم است.

شاید دیگر نمی‌توانم آنجور بنویسم. ذوق و قریحه‌ی نوشتن در من خشک شده. روزگارم عوض شده. روزگار همه عوض شده. شاید هم اشتباه می‌کنم؟ آن روزها، آن جوی که تجربه می‌کردم؛ آن محیطی که تحت تاثیرش بودم، آن نوع نوشتن را طلب می‌کرد و این روزها نوع دیگری طلب می‌کند.

وقتی در مجموع به زندگی می‌نگرم، اکنون نسبت به آن موقع، آرامشم کمی بیشتر است و غمم هم. شاید آرامش بیشتر است، از این جهت که سنم بیشتر شده؛ از این جهت که شاید آرزوهای دور و دراز کمتری دارم. اما غمم هم بیشتر است. غمی که البته مایه‌ی کمتری از افسردگی دارد نسبت به قبل. این شاید متناقض به نظر آید، اما چنین نیست.

دویدن‌ها هنوز هم هست. گاهی حرص می‌زنم که فلان چیز را بهتر یاد بگیرم. گاهی حرص بیشتر خواندن دارم. اما گاهی هم می‌ایستم و با خود می‌گویم: چرا می‌خواهی یاد بگیری؟ همین‌ها مگر کَمَت است؟


وارد وادی سیاست شدن و بیشتر دانستن مسائل، ذوق نوشتن آدمی چون من را کور می‌کند. اما بگذار کور شود. آیا خوب بود که اکنون کسی چون سید حسن در معادلات زندگی من هیچ نقشی نداشت و به جای آن مشغول نوشتن به سبک سابق بودم؟ یا آیا خوب بود که به بحث‌های توسعه‌ی فردی می‌پرداختم و وقتی از شهدا صحبت می‌کردند روگردان می‌شدم؟ و من در این دو سه سال آدم‌هایی را در اطرافیانم دیدم که وقتی بر غزه بمب می‌بارید، دغدغه‌شان قیمت دلار بود. و این نبود که شکمشان گرسنه باشد. سیر بودند. پر بودند. می‌خواستند پرتر باشند. می‌خواستند ببلعند هرچه ثروت است را. همه را جمع نمی‌بندم. آنهایی که من دیدم چنین بودند. و من نمی‌خواهم آنطور زندگی کنم، ولی آنطور زندگی نکردن و فکر نکردن، سختی‌های زیادی دارد و نمی‌دانم که می‌توانم مقاومت کنم یا نه. امید به خدا.


ذهنم زیاد سمت عمویم می‌رود. زیاد. روزی نبوده که به او فکر نکنم. او در زندگی من جاری است. به اتودهایی که با آنها می‌نویسم نگاه که می‌کنم، هدیه‎‌ی اوست. روان‌نویسی که دارم و سال‌هاست چندان استفاده نکرده‌ام از اوست. به اصفهان که رفتم، کمدم را که باز کردم، دیدم کاپشن و کیف و … ای آنجاست. پرسیدم اینها چیست؟ گفتند مال عموست. وقتی برای آخرین بار ایران رفته هرچه داشته به بقیه بخشیده. گفته می‌خواهد سبک‌بار یا سبک‌بال باشد یا چنین چیزی.

می‌دانی چه چیزهایی در او من را به شگفتی می‌کشاند؟ اینکه ثروتمند بود، اما برخلاف بسیاری از ثروتمندانی که دیده بودم بسیار بخشنده بود. و اینکه از نظر دیدگاه دینی و سیاسی با من بسیار تفاوت داشت، اما این سبب جدایی ما نمی‌شد.


مسائل سابق، از چشمم یکی یکی می‌افتند. تا دو سال پیش فهمیدن p value برایم اهمیت بسیاری داشت. سال پیش اهمیتش کم شده بود. امسال، چیزی است که بدانم هم بد نیست. آنقدر نمی‌ارزد که عمرم را رویش بگذارم. دو هفته‌ی پیش در کارگاه چند آماردان از هانوور شرکت کردم. از صبح بود تا عصر. آخرش فکر کردم که بس است. نیازی نیست همه چیز را بدانم. نیازی نیست هر چیزی را بفهمم. باید بدانم زندگی‌ام را کجا خرج می‌کنم. سیدحسن می‌دانست. اما خیلی‌ها نمی‌دانند. خیلی‌ها نمی‌فهمند. عمرشان را می‌گذارند روی چیزی مثل p value ولی نمی‌دانند value های زندگی‌شان چیست. پیر می‌شوند و می‌میرند در حالی که جز زندگی مادی چیزی را لمس نکرده‌اند.

با این تغییر علایق، تغییر تفکر، تغییر شئون مختلف زندگی، بعضی از پروژه‌های پیشین زندگی‌ام طبیعتاً رها می‌شوند یا تغییر می‌کنند؛ مثل کانال‌هایی که در رابطه با پژوهش و داروسازی و … درست کردم. هرچند، اکنون هم ساکن نیستم و علایقم تغییر خواهند کرد.


به کسی که می‌خواهد مهاجرت کند و در حوالی سن من است یک چیز می‌توانم پیشنهاد کنم: ازدواج کند؛ ازدواجی درست و نه از روی عجله. اینجا آدم مناسب برای ازدواج پیدا کردن برای آدم‌های مذهبی سخت است. غیرممکن نیست، اما آسان هم نیست. وقتی کسی مثل من، تا حدی خجالتی و گوشه‌گیر هم باشد، سخت‌تر هم می‌شود.


بعد از مدت‌ها نوشتم. زیاد هم نوشتم.

خواننده‌‌ی وبلاگ به بیشتر این مطالب نیازی ندارد. خود من به نوشتن بیشتر نیاز دارم تا فرد دیگر. وقتی پست‌های چند سال قبل را می‌خوانم از این همه تغییر به شگفتی می‌آیم.

با این حال، احتمالاً چند ماه آینده اگر زنده باشم اولویت‌هایم درس و زبان خواندن باشد. شاید نتوانم مستمر بنویسم. 

شب خوش.

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. وقتی اولین بار اومدم به این وبلاگ، نویسنده همین شکلی پست میگذاشت.
    و حالا بعد از مدت ها، از اون پست های به سیاق گذشته نوشتید. سبک وبلاگ نویسی رایج بچه های دهه هفتاد 👌🏻
    بازم بنویسید:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا