
هو الغنی
گاهی آدم یادش میرود چه مسیری را طی کرده و چه افکاری در سر داشته که به اینجا و اکنون رسیده. و خب، یکی از مزایای خواندن کتاب و وبلاگ و این جور چیزها این است که به آدم تلنگری میزند و یادش میآورد که چه کسی بوده و که شده. داشتم وبلاگ یکی از دوستان جدید به نام علی، که به تازگی وبلاگم را خوانده بود و نظر داده بود، را میخواندم. به مطلبی برخوردم که در آن علی گفته بود دوست دارد کار کند و مستقل (تر) باشد. من که کار کردن برایم عادی شده به این فکر نمیکردم که روزی همین آرزوی علی را داشتم. و البته ویژگیهای شخصیتی دیگری هم داشتم که در ادامه میگویم:
هفده هجده سالی بیش نداشتم که با شوهرخالهام در مورد این صحبت کردم که «من به ندرت به پول فکر میکنم». منظورم از پول، دقیقاً خودِ پول بود، و نه کار کردن، چرا که همانطور که گفتم در همان حدود سنین به فکر کار کردن افتادم و خوشبختانه نگذاشتم در حد فکر باقی بماند؛ واقعاً به آن عمل کردم. البته هزینهاش را هم دادم.
بیست ساله که شده بودم اولین حقوقم را گرفتم؛ حقوق ناچیزی که با تدریس زبان انگلیسی به کودکان گرفته بودم. از هفده هجده سالگی تا بیستربیست و یک سالگی دو سه سال فاصله میشود. آن دو سال چه شده بود؟ آن دو سال را به دنبال کار گشتم. در ابتدای جستجو، قصد کار کردن را با دوستانم مطرح کردم. آن موقع بود که یکی از دانشجویان همکلاسیام آمد و پیشنهاد داد در یکی از شرکتهای هرمی کار کنم. البته میگفت که آن شرکت هرمی نیست و اسمش بازاریابی شبکهای یا چنین چیزی است و قانونی است. و راست هم میگفت. این شرکت هنوز پابرجاست. چای و دمنوش تولید یا بستهبندی میکند. ولی من زیر بار آن کار نرفتم. عقیده داشتم کار باید به یک دردی بخورد و آن کار آنقدر که باید به درد مملکت نمیخورد. و صبر کردم. و در یک روز در اواخر تابستان به موسسه زبانی در محلهمان رفتم و گفتم میخواهم زبان تدریس کنم. فرمی به دستم دادند و پر کردم. هیچ خبری نشد. آنقدر خبری نشد که گفتم اصلاً یادشان رفته فرمی وجود داشته و آدمی که پرش کند. دو ترم پنج و شش را گذراندم. در حالی که امتحانات ترم شش را میدادم از موسسه تماس گرفتند که بیا و در کلاس TTC یا همان Teacher Training Course شرکت کن؛ دورهای که در آن به آدم یاد میدهند چگونه یاد بدهد. در بدترین موقع ممکن کلاس را گذاشته بودند. در وسط امتحانات داروسازی. وقتی میگویم امتحانات داروسازی، احتمالاً درکش برای اکثر آدمها سخت باشد که یعنی چه و چه سختیای دارد. به هر حال، به هر زوری بود زمانم را مدیریت کردم و در کلاسها شرکت کردم. و چقدر کلاسها را دوست داشتم و پربازده بودند؛ استادی که به ما تدریس میکرد چگونه استاد شویم واقعاً به اصطلاح این کاره بود؛ هم زبانش معرکه بود و هم تدریسش. بعد هم آزمون تئوری و عملی از ما گرفتند. عدهای قبول و عدهای مردود شدند. من از کسانی بودم که قبول کردند معلم شوم. و چقدر هم زمان هم سخت و هم خوب بود. دورهای را هم بعد از اتمام امتحانات در محضر اساتید مختلف گذراندم تا ببینم چگونه تدریس میکنند و در عمل بیشتر بیاموزم، بدین صورت که سر کلاس هر استاد یک یا دو جلسه میرفتم و مثل دانشآموز مینشستم. به دلیل سن کمم و همچنین کمتر به نظر رسیدن سن واقعیام، وقتی در کلاس بچهها شرکت میکردم فکر میکردند همکلاسی جدیدشان هستم. و بعضیهایشان وقتی میدیدند قرار است مدرسشان باشم و نه همکلاسیشان کرک و پرشان میریخت. یک بار هم یک معلم فکر کرد که من دانشآموزم و وقتی فهمید قرار است همکار شویم خیلی خجالت کشید. در کل، حس عجیبی داشت. البته گفتم هزینهی کار کردنم در آن سن را هم دادم: من بسیار استرس داشتم و تحت فشار بودم. من همزمان هم زبان انگلیسی یاد میگرفتم و هم زبان آلمانی؛ هم تدریس میکردم و هم مقالهی علمی مینوشتم. و بزرگترین مسئلهی استرسزا خودِ دروس داروسازی بود. آنقدر ترمهای بعدی، یعنی ترم ۷ و ۸ سخت و فشرده بود که به دلیل استرس، رفلاکس شدید و بعدها حالاتی نظیر وسواس و افسردگی گرفتم و خدا کمک کرد که از آن بحران خارج شدم. این فشارهای وحشتناک و همچنین حقوق بسیار ناچیز در برابر کار بسیار باعث شد که شغل معلمی را بعد از آن همه تلاش بعد از یک ترم کنار بگذارم. وقتی آموزشگاه زنگ زد و گفت برای ترم بعد چه کنیم و میآیی؟ جوابم نهای قطعی بود.
من کار کردن را مثل علی دوست داشتم. میخواستم کمی مستقلتر باشم. برای همین هم در ادامه وارد کار خود داروسازی شدم و در مجموع پس از کنارهگیری از تدریس، مدت زیادی بیکار نماندم. اما به پول خیلی فکر نمیکردم. خب، شاید حرفهایی که زدم متناقض به نظر برسد؛ اینکه هم بخواهی کار کنی و مستقل باشی (در نتیجه یعنی به پول فکر کنی) و هم به پول فکر نکنی متناقض است. پس الان حرفم را واضحتر کنم: من به این مدام فکر نمیکردم که پسانداز کنم و پولم را بیشتر کنم و به هر قیمتی شیفت بیشتر بگیرم یا بیشتر تدریس کنم تا پول بیشتری دربیاورم. من دوست داشتم روی پای خودم بایستم، یا حداقل کمی مستقلتر باشم، اما اینطور نبود که مدام ذهنم درگیر جمع کردن پول باشد.
آن روزی که به شوهرخالهام گفتم خیلی به پول فکر نمیکنم، او این امر را به سن کمم نسبت داد و گفت که با بزرگتر شدن از این حال خارج میشوم و بیشتر به فکر پول درآوردن و پسانداز کردن میافتم… ولی چنین نشد. در سالهای گذشته که هنوز دانشجو بودیم، تعداد زیادی از دوستانم بیشتر کار کردند، کاری که منجر به درآمد شود، یعنی مسئول فنی داروخانه بودن، اما من بیشتر وقتم را صرف کار پژوهشی کردم. اکنون شاید از پژوهشی که انتخاب کردم پشیمان باشم، اما پشیمانی چندانی ندارم که چرا بیشتر پول در نیاوردم. با خود میگویم من جوانیام را سر علایقم گذاشتم.
و چیزی که جالب است این است که اکنون هم که فارغالتحصیل شدهام و حدود ده سال از آن موقع که با شوهرخالهام حرف زدم گذشته و من کماکان تقریباً همانطور هستم که بودم. شاید عدهای با دیدن این سبک زندگی من به من برچسب بیعقلی یا عدم رشد ذهنی کافی بزنند، اما خودم دوست ندارم چنین برچسبهایی را بر خودم بچسبانم.
پریشب با پزشک درمانگاه صحبت میکردم. جوانی بود حدوداً یک سال از من بزرگتر که همسر و فرزند دارد. او از این میگفت که چقدر ناراحت است که زمین یک جریبی را با آن قیمت مفتش نخریده؛ زمینی که الان میلیاردها تومان میارزد و از این گفت که دوست دارد بچهاش دلال شود تا راحت زندگی کند و من برایش از عشق خود به درس گفتم؛ اینکه چقدر از خواندن کتب رفرنس لذت میبرم. و او گفت که اگر من هم چون او متاهل بودم یقیناً نمیتوانستم آنقدر با طیب خاطر رفرنس بخوانم. و من هم احتمال میدهم که حرفش درست باشد؛ آدمهای مختلفی را بر این امر شاهد دیدهام. و حقیقتش میترسم. میترسم از اینکه ازدواج کنم و تمام ذهن و حواسم برود به سمت کار کردن از صبح تا شب و چهارنعل دویدن. و حقیقتِ تلخ این است که شرایط جامعهی ما طوری پیش رفته که اکثر آدمها را مجبور به کار کردن به این روش و بریدن از خیلی از علایق خود میکند؛ شرایطی که تنها میتوانم برایش امر متاسف باشم و کار دیگری در موردش از دستم برنمیآید. امیدوارم اگر روزی ازدواج کردم، مجبور نشوم به این تن در دهم که تمام علایقم را کنار بگذارم. میترسم، اما امید هم دارم. نمونهاش را سال ۹۸ دیدم:
حدود یک هفته بعد از دفاعم دکتر توکلی، استاد راهنمای دوستم، ما را به جلسهای دعوت کرد که در آن از دکتر داروسازی که حدوداً همسن پدرم بود دعوت کرده بود که در مورد یک سری از تحقیقات علمی سخن بگوید. آن جلسه برای من خیلی جالب بود، چرا که هم آن دکتر در مورد مسائل علمی جذابی صحبت میکرد، و هم زندگیاش در راستای کاری که دوست داشت، یعنی پژوهش، گذشته بود. او به جای اینکه از ب بسمالله درگیر داروخانه شود، در موسساتی نظیر رویان تحقیقات علمی انجام داده بود. در آخر جلسه من به او دغدغهای که در بالا ذکر کردم را گفتم: میترسم که متاهل شوم و از مسیر علم خارج شوم. و بعد هم به او گفتم من نمیدانم چگونه بالانسْ بین کاری که آدم از آن پول در میآورد را با کاری که آدم برای علاقهاش میکند پیدا کنم. در جواب حرف جالبی زد: «من هم نمیدانم». این حرفش جالب بود. به عنوان کسی که همسن پدر من است جالب بود. جالب است از کسی دغدغهی مشابه بشنوم که دو برابر من سن دارد. اینکه چنین آدمی را دیدم برای من انگیزهبخش بود. چرا؟ چون دیدم که درست است که بر آدمهایی مثل من و او از نظر مالی ممکن است گاهی سخت بگذرد، اما خودِ وجود داشتن چنین آدمی که در سن پنجاه و خوردی سالگی در مورد علایق علمیاش صحبت کند برای من شاهدی بود که علی رغم متاهل بودن، نیاز به پول داشتن و …، آدم میتواند دنبال علاقهاش هم برود؛ هرچند با بلاتکلیفی و کژدار و مریز. اگر این آدم به خاطر کمبازده بودن کار پژوهشی از نظر مالی قید علایقش را زده بود، اکنون دیگر نمیآمد برای ما حرف از مقالات روز بزند. و این قضیه من را به این فکر انداخت که شاید من هم بتوانم به دنبال علایقم برم، هرچند همانطور که گفتم کژدار و مریز.
و من کماکان دوست دارم به خود کار اصالت بدهم و نه درآمد آن. و صد البته که میدانم باید هزینهاش را هم بدهم. میدانم. اوضاع بدی شده. اوضاعی که در آن منی که یعنی تحصیل کردهی جامعه هستم باید ماهها مثل سگ جان بکنم تا ماشین بیکیفیتی مثل پراید بخرم، تازه اگر قیمتش باز هم بالا نکشد که میکشد. ولی حقیقتش ترجیح میدهم حداقل الان که متاهل نیستم این جان کندنها را در راه کاری انجام بدهم که باورش دارم، نه هر کاری که از آن میتوانم پول بیشتری به دست آورم و درآمد آن کار را هم صرف کارهایی کنم که بیشتر باورشان دارم. و کماکان من ترجیح میدهم کاری بکنم که به درد بخورد. و کماکان اگر چند گونی پر از دلار کنند و بگویند اینها را به تو میدهیم اگر بیایی و در شرکت هرمی ما کار کنی، ترجیح میدهم آن گونیها را در آتش بیندازند و در کاری که به آن اعتقادی ندارم مشارکت نکنم. ولی با این حال میترسم. میترسم که از مسیری که به نظرم درستتر میآید خارج شوم. خدا کمکمان کند. امیدوارم بتوانم آن بالانسی که نه دکترِ همسن پدر من و نه من میدانیم چگونه ایجاد کنیم را پیدا کنم. و امیدوارم این مادیگرایی عجیبی که بر جامعه حاکم شده، که وقتی با دکترش حرف میزنی میگوید کاش دلال بودم؛ با آرایشگرش که حرف میزنی، میگوید کاش پنجاه سال پیش دنبال دلالی رفته بودم و مثالهای دیگری که دیدهام کمتر شود. اینکه چگونه چنین شود را کسانی مثل دکتر رفیعپور شاید بتوانند در موردش نظر دهند. امیدوارم جامعهای داشته باشیم که آدمهایش دنبال کارهای مفیدِ مورد علاقهشان بروند، با دغدغهی کمتر و رضایت بیشتر.
پرحرفی کردم. دیر شد. شب خوش.
پ.ن. حقیقتش نمیدانم چرا این پستها را مینویسم وقتی به درد کسی جز خودم نمیخورد. :/ به هر حال قلمم دارد از روانی میافتد از بس کم نوشتهام.
