ادبفکرنوشته

راه حرم

به شهرری رفتم. وقتی تاکسی من را در چندصدمتری حرم شاه عبدالعظیم پیاده کرد، در جلوی خودم تا حرم راهی دیدم آسفالته و صافِ صاف ولی بدون هیچ جذابیت خاص. راهی شدم و به سمت حرم حرکت کردم. چند قدمی بیش نپیموده بودم که مردی که در کیوسک نگهبانی بود من را صدا کرد و گفت: “کجا؟”. گفتم: “حرم” و گفت: “راه حرم از داخل بازار می‌گذره”.

راهی بازار شدم؛ پر از آدم بود، پر از نور و پر از رنگ و اجناس و خوراکی‌های رنگارنگ. جلوی هرمغازه‎‌ای چند آدم ایستاده بود و خرید می‌کرد. شاید عده‎ای برای حرم آمده بودند و گرم خرید اجناس شده بودند؛ شاید هم نه.

با خود فکر کردم که دنیا هم همین‌گونه است: برای رسیدن به حرم امن الهی باید از دل آشفته‌بازار دنیا بگذریم. اگر کسی می‎‌خواهد به مقصد برسد راه آسفالته‎‌ و سرراستی جلویش باز نیست. شاید ما در حین عبور چیزی در این بازار بخریم، اما اندک ایستادن و خرید کردن نباید ما را از رسیدن به جایی که باید برویم—یعنی آغوش خدا— بازدارد.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا