-
چند روزی از جلسهی دفاعم میگذشت. بیکار شده بودم و داشتم از این بیکاری رنج میبردم. چند روز قبلش که دفاع نکرده بودم هم داشتم رنج میبردم، منتها از موقع از کارِ زیاد. همیشه همین آش و همین کاسه است. محدود به من هم نیست. گویا این حالتِ آدمی مرضی عالمگیر است. باید خودم را اصلاح کنم. این ویژگی مرضی عالمگیر نیست، بلکه موهبتی عالمگیر است. وقتی دغدغهای داریم لحظهشماری میکنیم که آن لحظات_ آن تک…
-
به شهرری رفتم. وقتی تاکسی من را در چندصدمتری حرم شاه عبدالعظیم پیاده کرد، در جلوی خودم تا حرم راهی دیدم آسفالته و صافِ صاف ولی بدون هیچ جذابیت خاص. راهی شدم و به سمت حرم حرکت کردم. چند قدمی بیش نپیموده بودم که مردی که در کیوسک نگهبانی بود من را صدا کرد و گفت: “کجا؟”. گفتم: “حرم” و گفت: “راه حرم از داخل بازار میگذره”. راهی بازار شدم؛ پر از آدم بود، پر…
-
چند روزی است بیشتر مینویسم. کمتر به این فکر میکنم که خوب مینویسم یا بد؛ نوشتههایم به درد کسی میخورد یا نمیخورد. کمتر به این فکر میکنم که زیاد نوشتن من شاید باعث شود همان عدهی معدودی هم که مهمان وبلاگ من هستند دیگر حوصله نکنند مطالبم را بخوانند. کمتر فکر میکنم به اینکه چند دوست و آشنا و استاد و بزرگتر رودربایستیدار گاهی اینجا را میخوانند. کمی آن ایدهآلگرایی حالخرابکنم را پس زده و…
