-
به نام جانآفرین باورش برایم سخت است که سه سال از روزی که اولین کلمات را در این وبلاگ نوشتم میگذرد. سه سال از ششم شهریور ۱۳۹۶ گذشته است؛ به همین سرعت؛ مثل برق و باد. روزی که نوشتن را در اینجا با هدفی دیگر آغاز کردم و سپس تنها بابت دستگرمی_ پیش از پرداختن به موضوع اصلی_ چند مطلبِ وبلاگی نوشتم، گمان نمیکردم که سه سال بعد وبلاگ حولِ همان دستگرمی بچرخد و هنوز…
-
من در ایام سربازی بیشتر لمس کردم که چرا عدهی بسیاری آنچه را که دوست دارند دنبال نمیکنند: غم نان. دردِ اینکه خیلی از کارهای خوبی که دوست داریم انجام دهیم برایمان “نان و آب” نمیشود. درد اینکه برای نان به دست آوردن باید کارهایی کنیم، و از قضا زیاد هم باید آن کارها را بکنیم، که جانی در بدنمان برای انجام کارهایی که دوست داریم نماند. حال سربازی دورهایست که بالاجبار باید اینگونه زندگی…
-
بازار بسته اراک. عکس را در روزهای اولی که به اراک رفته بودم و در روز جمعه گرفتم. به نام او در حالی این متن را مینویسم که دو هفته است به خانه نرفتهام و در اراک ماندهام. در حالی که بعد از دو هفته شب ساعت یک و نیم دو خوابیدن و صبح ساعت هفت الی هشت بیدار شدن، امروز تا ساعت نه خوابیدم و خودم ماندن در رختخواب را تا ساعت ده تمدید…

