-
حضیض جایی است که در آن اسباب را به فراموشی میسپاری جایی است که تفالهی هرچه کتب روانشناسی و رواندرمانگری و فلسفه و خودیاری است را بر زمین تف میکنی جایی است که چه شاهنامه و بوستان و گلستان و نمایشنامههای شکسپیر و داستانهای داستایوفسکی را خوانده باشی و بر آنها مسلط باشی و چه نخوانده باشی احساس خامی میکنی؛ جایی است که حتی اگر کتب عقیدتی را به قصد یادگیری و نه «شدن» خوانده…
-
به نام ایزد یکتا دو سال پیش در یادداشتهای شخصی موبایلم مطلبی یادداشت کردم و آن را در هیچجا به صورت عمومی در دسترس نگذاشتم تا اینکه سه چهار ماه پیش به صورت اتفاقی آن یادداشت را دیدم و دوستش داشتم و در وضعیت واتس اپ به اشتراک گذاشتم. با خود گفتم این یادداشت را در اینجا هم به یادگار بگذارم: میگردی و میچرخی و میدوی و بیقراری تا به لحظهای رسی که ساکن شوی؛…
-
دوستش داشتیم. او مردی بود با اخلاقی خاص؛ با کلامی دلنشین؛ با دانشی عمیق در حیطهای خاص، یعنی فوتبال. دوستش داشتیم، چرا که خوب بود و علاوه بر خوب بودن، خودش بود. او از معدود آدمهایی بود که من را به تماشای تلویزیون ترغیب میکرد. از همان روزی که برای سفر در زمستان ۹۲ به قشم رفتیم و به طور اتفاقی برنامهی «آن سوی نیمکت» را در اواخر یک روز پنجشنبه دیدیم، تا مدتها دیدن…


