-
در نداریِ سربازی، همین موقعها سال پیش، چقدر خرج این وبلاگ کردم. سال پیش تازه اواخر دی بود که علاوه بر سربازی شغل پارهوقت هم گرفتم، پس قبلش که میشود همین حالاها پول چندانی در بساط نداشتم و با این حال بخشی از همان نهچندان را صرفِ وبلاگ کردم، برای آنکه این شعلهی کوچک لرزان، این عشق نوشتن، را نگذارم کامل خاموش شود. بخش زیادی از پول صرفِ همین قالب (template) ای شد که هنوز…
-
کودک که بودم این سوال در ذهنم بود که چرا شب یلدا را جشن میگیریم؟ طولانیترین شب؛ طولانیترین تاریکی. چرا؟ بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که گویا شب یلدا را به خاطر روزهای پیش رو جشن میگرفتهاند. روزهایی که به تدریج طولانیتر میشوند؛ شبی که به تدریج کوتاهتر میشود. آیا این ظلمات بلند به روشنیهایی طولانیتر جای خودشان را خواهند سپرد؟ سر سفره با برادرم شوخی کردم و گفتم «خوبی شب یلدا اینه که باعث…
-
مطالبی که مدتهاست میخواستهام بنویسم مدتهاست ساکت نشستهاند_ زیر تلی از خاکستر روزمرگی و تلاشهای روزانه. بعضیهایشان از جنس الماسند و بعضی از حریر. بعضی صیقل میخورند؛ بعضی میپوسند. بخشی از من طالب صمیمیت است و بخشی از آن گریزان. بخشی از من میداند که وابستگی به دیگری طبیعت بشر است و بخشی دیگر از آن میترسد و آن را ضعف میبیند. هریک از ما در میان این دوگانههای زندگی هستیم یا این منم که…