-
فقط امیدهایمان واهی نیست. نومیدیهایمان هم واهی است. غرق در فکر اسبابهاییم. مسببالاسباب را یادمان رفته. طعم حزن را عمیق چشیدم. عمیق. لازم نیست حتماً نزدیکی از دنیا برود که طعمش را حس کنی. حزن در طعمها و رنگهای گوناگون در بازار موجود است. هر یک هم مشتریان یا قربانیان خاص خود را دارد. حزن گاهی نومیدانه است و اسیرکننده؛ گاهی رهاییبخش است؛ گاهی محکم بر زمینت میکوبد و میرود و گاهی گریبانت را میگیرد…
-
امشب که از سر کار برگشتم و پیاده به سمت خانه حرکت کردم احساس کردم که در مورد آینده هیچ فکری نمیتوانم بکنم. پرسپکتیو چراغهای پارک برایم فقط پرسپکتیو بود. انگار تصاویر فقط به صورت تصویر ادراک میشدند، بدون هیچ تفسیری. فکری در جریان نبود. نه به گذشته فکر کردم و نه به آینده و نه حتی به حال. از لحاظی ترجیح میدهم وقتی مردم بعضی نوشتههایم باقی بماند. اینجور اگر کسی به نوشتههایم بربخورد…
-
من فراریام. همهی فراریها یک جور نیستند. اینطور نیست که همهشان با پیراهن راه راه در جادهای یافت شوند. بعضی از فراریها زیاد میخندند. بعضی از فراریها خنداننده میشوند. عدهای افسرده میشوند. عدهای دیگر زیاد کار میکنند. چگونه با خودم مهربان باشم؟ از کجا یادش بگیرم؟ دنبال شادی بگردم؟ این pursuit of happiness تا جه حد happiness آورده؟ اگر دنبال غم میگشتیم فکر کنم به همین اندازه موفق بودیم. امروز غمم متبلور شد. دیدن غم…