شب نوشت (۴۶)

به نام پروردگار
این شبنوشت را برای پا گذاشتن روی نفس خودم و رویارویی با استرسی که پیدا کردهام مینویسم؛ استرسی که از چند برابر شدن (ناخواسته) تعداد مخاطبین وبلاگم نشأت میگیرد.
خیلی وقتها که از جلوی پادگان میگذرم خدا را شکر میکنم که دیگر سرباز نیستم. اگرچه بیشتر دوره را در شهر خودمان گذراندم، اما برایم دورهی دلچسبی نبود. امشب به این فکر کردم که هنوز از دست بعضی از کسانی که در آن دوره با آنها برخورد داشتم عصبانیام.
به این فکر کردم که شاید یکی از ویژگیهای جامعهی ما این باشد که خیلی از ما میخواهیم از نقطهی «الف» به نقطهی «ب » برسیم، اما نمیخواهیم هزینههای رسیدن به آن نقطه را بپذیریم. مثلاً میخواهیم به سطح رفاه بعضی کشورهای غربی یا کشوری مثل ژاپن برسیم، اما دوست نداریم زیر بار قوانین سفت و سختی که آنها رفتهاند و تلاشهای زیادی که کردهاند برویم. برای خودمان غر میزنیم، اما خودم را اصلاً بگویم و جمع نبندم، اگر از فردا به من بگویند باید مثل مردم ژاپن کار کنی که پیشرفت کنی و جامعهات هم پیشرفت کند غیبم میزند و ناپدید میشوم.
خسته هستم. خیلی زیاد. اما خدای را سپاس. اکنون احساس میکنم در مسیر صحیحتری نسبت به پیش دارم قدم برمیدارم.
این ابیات از شاهنامه را دوست داشتم:
«چنین گفت مر شاه را پیلسم
که این شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنیدم یکی داستان
خرد شد بران نیز همداستان
که آهسته دل کم پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست»