شب نوشت

شب نوشت (۱۱۹)

بسم الله

می‌خواستم شروع به زبان آلمانی خواندن کنم. اما نشد. بخش بسیار بزرگی از ساعات من صرف کارهای عملی آزمایشگاه یا کارهای ذهنی نظیر فکر در مورد چیزهایی که می‌خوانم می‌شود و انگار دیگر مغزم قبول نمی‌کند برای زبان خواندن هم فشار زیاد دیگری را بر خود تحمیل کنم. 


از نگاه من که بیش از دو سال است در ایران نیستم، شرایطی که در ایران هست من را یاد این آیه‌ از قرآن کریم می‌اندازد:

قَالُوا یَا مُوسَى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا أَبَدًا مَا دَامُوا فِیهَا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ ﴿۲۴﴾

گفتند: ای موسی! تا آنان در آنجایند، ما هرگز وارد آنجا نخواهیم شد، پس تو و پروردگارت بروید [با آنان] بجنگید که ما [تا پایان کار] در همین جا نشسته ایم.

بخش بزرگی از جامعه‌ی ما، از قاعدون هستند؛ کسانی که نشسته‌اند. عواملی که چنین مسئله‌ای را در جامعه حاکم کرده مختلفند. رسانه هست. اقتصاد هست. درگیری ذهنی بخشی از جامعه سر نخودسیاه‌ها هم هست. و خیلی چیزها. باید دید چه افراد و گروهی نشستن در جامعه و طلب‌کاری همیشگی را ترویج می‌کنند.

اینجا که هستم، تکاپو در مجموع بیشتر از ایران است، منتها برای دنیا. مجموعی از عوامل سبب شده که بتوانند به مسائل تکنولوژیک به خوبی فکر کنند، اما ندیده‌ام کسی از معنای پشت کارها برایش سوال پیش بیاید. چیزی که جالب برایم بوده این است که یک ایرانی‌ غیرمذهبی را هم که می‌بینم، در مورد غایت پشت کارها گاهی سوال می‌پرسد. مثلاً می‌پرسد واقعاً این مقالاتی که می‌نویسیم به چه دردی می‌خورد؟ و کلاً کار دپارتمان ما به چه درد می‌خورد؟ اما ندیده‌ام یک آلمانی در مورد ارزش کلیت کار سوالی بپرسد. 


با یکی از همکاران آلمانی زیادتر حشر و نشر داشتم، ولی اخیراً حال تعامل با او را کمتر دارم. علت این است: او بیست و چهار پنچ سالش است و شبیه منِ بیست و چهار پنج ساله است. من از آن موقع خودم ردهایی دارم، اما تغییر کرده‌ام. وسواس در کارم هنوز دارم، اما می‌دانم که نمی‌توانم کارم را بی‌نقص کنم. می‌خواهم، اما شدنی نیست. در این شرایط که ده‌ها برابر بیشتر از تجربه‌ام در ایران می‌توان خرج برای پژوهش کرد، نمی‌شود یک تست بی‌نقص داشت. وقتی مطالعه‌ای داریم که صدها پارامتر باید با هم درست کار کنند تا مثلاً بی‌نقص شود، تقریباً احتمالش صفر است که کار بی‌نقص درآید. و من، دارم سعی می‌کنم با این قضیه کنار بیایم ولی او مثلِ منِ سابق، انگار نمی‌خواهد قبول کند. 


از نوشتن در اینجا احساس راحتی ندارم. می‌دانم چرا ولی راهکاری برایش سراغ ندارم. جز در جمع‌های کوچک دوستان دیگر خیلی از چیزها را مطرح نمی‌کنم. مسئله فقط سیاسی نیست. نگاهم در اقتصاد، فرهنگ، آموزش، و … با آنچه ترویج می‌شود متفاوت شده و اکنون، کسانی که ادعای آزادی داشتند، پوچی ادعایشان را در عمل بارها به من ثابت کرده‌اند. بحث از ترسیدن از حرف زدن نیست. بحث بر سر اثرگذاری هم هست. قبلاً می‌گفتم نمی‌دانم چه بنویسم. ناگفته‌ها زیاد است، اما چه کسی دوست دارد گوش کند و فکر کند؟ حرف سیاسی هم نه. شما حرف اقتصادی بزن که کمی معطوف به عدالت باشد. ببین جماعت لیبرال چگونه جامه می‌درند و از کیش واقعی خود، لیبرالیسم، دفاع می‌کنند، حتی اگر جای مهر بر پیشانی‌شان داشته باشند. با این حال، یکی از مولفه‌هایی که قاعدین جامعه را بلند می‌کند تا در سراسر جهان فریاد حق‌خواهی و حق‌طلبی سر دهند، ترویج گفتمان عدالت‌محور است. با صبر و توکل باید پیش رفت. خطاب به خودم:

گفت پیغمبر به آواز بلند 

با توکل زانوی اشتر ببند

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا