به نام همان او که سال پیش دل سپردمش آغاز میکنم. همان ایزد یکتایی که سال پیش، بعد از این…
بیشتر بخوانید »دلنوشته
به نام ایزد یکتا روزی بود و روزگاری. نقاشباشیای بود به نام «حسین شیخ». حسین یکی از شاگردان کمالالملک بود،…
بیشتر بخوانید »به نام او صرفاً جهت خالی نبودن عریضه مینویسم. برای اینکه جوهر قلمم خشک نشود. برای اینکه جان تازهای بدمم…
بیشتر بخوانید »به نام او چه دل پُری دارم برای نوشتن. دلی که رها کردن دستهایم را روی کیبورد میطلبد و کماکان…
بیشتر بخوانید »هوالباقی باور کنی یا نه، هر شروعی را یقیناً پایانی است. هیچ چیز در این دنیا از این قاعده مستثنا…
بیشتر بخوانید »چند روز پیش که به اصفهان آمده بودم بحثی را با پدرم داشتیم که ذهنم را درگیر کرد. پدر من،…
بیشتر بخوانید »دلم برای همین موقعها، منتها همین موقعهای شش سال پیش تنگ شده؛ برای زمانی که دانشجوی ترم چهار بودم و…
بیشتر بخوانید »حکایت زندگی ما حکایت زندگی آدم برفیای است که همیشه از زندگی ناراضی است. آدم برفی ناراضی، رضایتش را در…
بیشتر بخوانید »چند روزی است بیشتر مینویسم. کمتر به این فکر میکنم که خوب مینویسم یا بد؛ نوشتههایم به درد کسی میخورد…
بیشتر بخوانید »امشب داشتم با محسن حرف میزدم. از این میگفتم که من در طول این سالها به خیلی از چیزهایی که…
بیشتر بخوانید »





