به نام پروردگار
همانطور که در اولین پست این وبلاگ در حدود شش ماه پیش گفتم، تلاش میکنم که مطالب وبلاگ قبلی را برگردانم و مطالبی که به هر جهت ممکن بود برای عدهای سودمند باشد دوباره در دسترس قرار گیرد. گفته بودم که این کار زمانبر است و واقعاً هم چنین شد. بعد از شش ماه تنها کمی بیش از نیمی از پستهای سابق را توانستهام برگردانم. من برای بازنشر پستهای پیشین هم نیاز به وقت داشتم و هم باید این کار را در اولویتم قرار میدادم، و فعلاً ترجیح دادم به چیزهای دیگری اولویت دهم.
چیزی که در این مدت که پستها را بازنشر میدادم هم جالب بود و هم دردناک این بود که به دلیل به هم ریخته بودن فونتهای اکثر پستهای وبلاگ قبلی، مجبور شدم و میشوم که هر پست سابق را کامل بخوانم و غلطهای فونتیاش را ریز به ریز اصلاح کنم. به بیان دیگر، نمیتوانم پستهای قبلی را آناٌ از فایلهای ورد کامپیوترم کپی و اینجا پِیست کنم و ناچارم بعد از کپی کردن متن و انتقال به وبلاگ، یکی یکی ایرادات آنها را اصلاح کنم. این کار اگرچه زمانبر و گاهی ملالآور است، اما یک مزیت داشته: من خود گذشتهام را همچون کتابی میخوانم و به جلو حرکت میکنم.
گاهی احساس میکنم که یک مطلب چیز خاصی ندارد که بخواهم آن را بازنشر دهم و این فکر با دیدن عنوان نوشته، که معلوم است پست ساختارمندی نیست و خیلی دلی آن را نوشتهام، به ذهنم میآید. اما وقتی متن آن پست را میخوانم میبینم اینطور هم نیست که کاملاً آن پست بیفایده بوده باشد؛ یا حداقل برای هرکس بیفایده باشد، برای خودم حداقل بیفایده نبوده و نیست. من تکههایی از خودم را در مطالبی که نوشتهام جا گذاشتهام؛ تکههایی از افکارم، احساساتم، و آموختههایم. خواندن مجدد این تکهها برای شخصِ من آموزنده است؛ هم تکههایی را که در طول این چهار سال فراموش کرده بودم و هم تکههایی که به خاطر داشتم. گاهی آنقدر خود پیشینم را فراموش کردهام که با خواندن مطالب سابق خودم احساس میکنم دارم مطالب کس دیگری را برای اولین بار میخوانم و گاهی که چنین نیست، احساس میکنم نشستهام با محمد سه چهار سال کوچکتر گپ میزنم. به هر حال، دیدن این تغییرات نامحسوس که در طول زمان ایجاد شده بسیار کار جالبی است. من اکنون با خواندن مطالب پیشینم به این فکر میکنم که قضاوت من در مورد خودم سوگیری زیادی داشته و دارد، سوگیریای که عمدتاً منفی بوده است. شاید عینکی که من خود را با آن میبینم بیش از حد من را نسبت به خودم سختگیر میکند. اکنون که آن مطالب قبلی را میخوانم میبینم که با خود مهربان نبوده و نیستم. خودم را زیر خروارها انتقاد از خود دفن کردهام و دارم کمر خود را زیر فشار خودم و تردید نسبت به خودم میشکنم. همینکه من امروز هم وقتی میخواهم مطالب قبلی را بازنشر دهم به شدت خودم را میپایم که دست از پا خطا نکرده باشم نشانگر این است که هنوز شخصیتم جای کار دارد. و همین که این مطلب را هم مینویسم باز هم گواه همین است که نیاز دارم با خودم مهربانتر باشم و رفتار منطقیتری نسبت به خود داشته باشم. من به قول محمدرضا شعبانعلی برای خودم یک قاضی بودهام نه یک وکیل. این مسئله عزت نفس من را در طول این سالها جریحهدار کرده است و به من نشان میدهد کماکان نیاز به کار دارم.
آنچه تاکنون گفتم مربوط به نگاه خودم به خودم بود، اما این قضیه من را به یاد سال ۹۷ هم میاندازد. در سال ۹۷ تصمیم گرفتم خودم را بهتر بشناسم و تصمیم جالبی گرفتم: به سراغ دوستان نزدیکم رفتم و از آنها خواستم که محمد را آنطوری که میبینند به من معرفی کنند. چیزی که برایم حاصل شد این بود: تصویری که دوستانم از من دارند نسبت به آنچه که من در ذهنم نسبت به خود دارم بسیار متفاوت بود، گویی که آنها اصلاً با محمد دیگری دوست بودند. من هم در مورد مزایای شخصیتی خودم طور دیگری فکر میکردم و هم در مورد معایب شخصیتیم که عمدتاً با مزایا و معایبی که دیگران میدیدند تطابق نداشت. نمیگویم اشتباه فکر میکردم، صرفاً یک جور دیگر به قضیه نگاه میکردم. مثل وقتهایی که با گروهی از آدمها یک کتاب را میخوانم و وقتی به انتهای کتاب و بحث و گفتگو میرسیم میبینم من به جنبههایی از کتاب فکر کردهام که دیگران فکر نکردهاند و آنها هم حرفهایی در دل کتاب یافتهاند که حتی من به آنها توجه هم نکردهام.
با به خاطر آوردن آنچه در گذشته نوشتهام و چیزهایی که دوستانم در مورد من میگویند اکنون میتوانم به خودم بگویم که من نه فرشته بودهام و نه شیطان و این مسئله اصلاً بد نیست. من اگر معایب بسیار بیشتری نسبت به خوبیهایم داشتم دوستانم در کنارم نمیماندند و همین بس جای امیدواری دارد. من امروز میبینم که لیاقت زندگی بهتر را دارم و شاید این زندگی زمانی محقق شود که از این شکهای ویرانگر نسبت به خودم (self-doubt) بکاهم. من میتوانم زندگی بهتری داشته باشم و این امر مشروط به پذیرش این است که من هم مثل بقیه لیاقت زندگی بهتر را دارم.
مطلب را با یک قضیهی جالب به پایان ببرم: در وبلاگ قبلیام و در حدود چهار سال پیش پست مکبث را نوشتم. فکر میکنم آن موقع در ابتدای همین پست احتمال داده بودم که آن مطلب را جز چند نفر نخوانند و در میان بقیهی پستها به فراموشی سپرده شود. تا سال پیش آن پست در «هزار جلوه زندگی» هزاران بار خوانده شد و تا مدتها پربازدیدترین پست من بود. من این قضیه را به شانس نسبت میدادم و میگفتم شاید از کلیدواژهی مناسبی استفاده کردهام یا کسی آن پست را لینک کرده و …، اما جالب این بود که این وبلاگ را تاسیس کردم و در این وبلاگ هم آن مطلب نسبت به بقیهی پستها بازدید بیشتری داشته است، اگرچه آمار بازدید از این وبلاگ تازه تاسیس طبیعتاً نسبت به قبلی بسیار پایینتر است. این مثال برای من یادآور همان قضاوتهای متفاوتی است که ما و خودمان نسبت به خود داریم، منتها این مثال به قول انگلیسیزبانها خیلی extreme است که من انتظار کمترین استقبال را از آن داشتم ولی بیشترین استقبال از آن انجام شد، چیزی که هنوز دلیل آن را خود من نمیدانم. بخش بزرگی از ما و عادات خوب و بدمان از چشم خودمان پنهان است. خواندن خاطرات یا نوشتههای خود و همچنین به خصوص صحبت با دیگران و پرسیدن نظرشان در مورد خودمان و عاداتمان میتواند به ما کمک کند خودمان را بیشتر بشناسیم و خودمان را ببینیم، از زاویهای دیگر و شاید گاهی منطقیتر.



من هم درگیر این self-doubt ها هستم و زمانی که میخواستم فقط تعداد کمی از ویژگی مثبت و منفی خودم رو بنویسم، نوشتن ویژگی های مثبت برایم سخت بود اما میتوانستم خیلی سریعتر ویژگی های منفی خودم رو بنویسم و این احتمالا نشان دهنده کمبود اعتماد به نفس هست. نوشته تون باعث شد بیشتر درموردش فکر کنم شاید باید زمان بیشتر برای شناختن خودم بگذارم و با عینکی منطقی تر به خودم بنگرم… ممنون