
دقیقاً ۹ تیر سال ۱۳۹۱ بود که من کنکور دادم. امروز دقیقاً ۶ سال از اون موقع گذشته. یادمه وقتی در روزهای نزدیک کنکور قرار بود تستهای کنکورهای گذشته رو به صورت آزمون و در زمانی محدود بزنم، نهایتش آزمونهای سال ۸۶ و ۸۶ به بعد رو میزدم؛ معتقد بودم که آزمونهای قبل اون دیگه زیاد ارزش ندارند و قدیمی شدهاند. حالا که از زمان کنونی، ۹ تیر ۹۷ به گذشته نگاه میکنم، ۶ سال پیش اصلاً برام دور نیست؛ مثل یک چشم برهم زدن گذشت. ۶ سال شاید زمان کمی نباشه، اما از یک سنی به بعد (برای من از همون سن ۱۸ سالگی) انگار زندگی رو روی دور تند میگذارند و خودت در آینده متعجب خواهی شد که اتفاقی که میپنداشتی سال پیش اتفاق افتاده مربوط به پنج شش سال پیش بوده. بگذرم؛ در مورد خودِ کنکور بگویم:
روز قبل از کنکور تجربی، طبق معمول کنکور ریاضی برگزار شد. بعد از امتحان با صابر (دوستی قدیمیام که بعدها در افق محو شد) تماس گرفتم و از امتحان راضی بود. بعد هم دوست دیگرم، شهریار شاهنگی، اس ام اس زد و گفت:”آخی، بیچاره ما امتحانمونو دادیم تو فردا داری. هههههه!”
یادمه روز کنکور خیلی استرس نداشتم. شب قبلش نسبتاً زود خوابیدم؛ قکر کنم حدود ده و نیم شب. زود خوابیدم اما زود هم بیدار شدم؛ از قضا خونهی همسایهمون رو صاف همون شب دزد زده بود و ساعت ۱ شب همسایهمون زنگ خونمون رو زد. اونها نمیدونستند فردا صبح زود من کنکور دارم و وقتی فهمیدند از اینکه زنگ زده بودند ناراحت شدند. به هرحال من حدود نیم ساعتی وسط شب بیدار شدم و بعدش دوباره خوابیدم. چندین بار سر بعضی آزمونهای کانون پروپرانولول خورده بودم و راضی بودم و روز کنکور هم خوردم. امتحان در دانشگاه صنعتی اصفهان بود. اگر اشتباه نکنم من در دانشکدهی مهندسی کشاورزی امتحان داشتم. قبل از ورود به دانشکده بعضی از همکلاسیهام رو دیدم که خیلی راحت و ریلکس و با شلوار خونگیشون اومده بودند سر جلسه. در عوض وقتی سر جلسه نشستم، قبل از توزیع برگهها دیدم کسی که طرف چپ من نشسته داره از استرس میمیره و داره میلرزه.
تستهای دروس عمومی رو به موقع و به خوبی زدم؛ کلاً با دروس عمومی راحت بودم. به ادبیات بسیار علاقه داشتم و زدن تستهاش اذیتم نمیکرد. دین و زندگی هم برام خیلی دردسرساز نبود. عربی برام سخت بود ولی خوب کار کرده بودم. زبان انگلیسیام به اندازهی امروز خوب نبود ولی افتضاح هم نبود. بعد دفترچهی دروس اختصاصی رو توزیع کردند. من طبق عادت و برنامهای که از قبل داشتم ابتدا سراغ زیست و شیمی رفتم و بعد سراغ ریاضی و فیزیک و در پایان زمینشناسی. زیستشناسی سوالات متعادلی داشت و سوالات سادهتر رو جواب دادم، اما پاسخگویی به سوالات سختش رو به بعد موکول کردم. به سوالات شیمی رسیدم؛ فاجعه بود. یادمه اول کمی دست و پام رو گم کردم و ترسیدم؛ اما بعد با خودم گفتم مسلماً فقط برای من سخت نیست و برای بقیه هم همینطوره. درحالی که اکثر سوالات شیمی رو جواب نداده بودم، سراغ ریاضی و فیزیک رفتم. نصف سوالات ریاضی رو جواب دادم و نصف را رها کردم، ولی بیشتر سوالات فیزیک رو بدون ترس پاسخ دادم. فیزیک من همیشه افتضاح بود؛ برای همین در سال پیشدانشگاهی در کلاس فیزیک آقای نوروزی_معلمی که شاید بسیاری از اصفهانیها او را میشناسند_ثبت نام کردم و ایشون فیزیک رو از کلاس اول دبیرستان تا آخر پیشدانشگاهی در کلاسش تدریس کرد. با اعتماد به نفسی که حاصل از شرکت در کلاسها و مطالعهی خودم بود تستهای فیزیک رو هم زدم. در نهایت سر تستهای زیست و شیمی برگشتم؛ هرچند باز هم نتونستم شیمی رو اونطور که باید و شاید جواب بدم.
وقتی آزمون تموم شد سراغ وحید موحد_دوست دوران دبیرستانام که هنوز رابطهمون برقرار مونده الحمدلله_ رفتم. اون هم امتحان رو بد نداده بود. بعد که از دانشکده بیرون رفتم، پدر و مادرم با ماشین اومدند دنبالم. برادر و مادربزرگم هم اومده بودند. اون روز کلی برایم دعا کرده بودند. داشتیم میرفتیم که سوار بشیم که یک پسری رو دیدیم که داشت به شدت گریه میکرد. مادرم کمی مادر پسر رو دلداری داد و به او گفت “شاید فکر میکنه بد داده، اما نتیجهاش خوب بشه.” اما اونطوری که پسره میگفت انگار اوضاعش خیلی بیریخت شده بود و از فرط استرس بعضی از سوالات دروس مهم رو اصلاً نتونسته بود جواب بده. سوار شدیم و رفتیم خونه مادربزرگم تا ناهار بخورم. فرصت خونه رفتن نداشتم، چون عصر همون روز کنکور زبان داشتم. اگر برای کنکور تجربی از ۱۰ مثلاً استرسم ۴ بود، برای زبان تقریباً صفر بود. همینجوری ثبت نام کرده بودم و رفتم شرکت کردم. دیگه خیلی حوصلهی دروس عمومیاش رو هم حتی نداشتم. اتفاق جالبی که افتاد این بود که یکی از همدبیرستانیهای من، صابر آقایی، پشت سر من بود و کلی قبل امتحان با هم صحبت کردیم. مسئولین حوزه آزمون هم اونقدر خسته و آش و لاش بودند که اگر میخواستیم میتونستیم موقع امتحان هم به صحبتهامون ادامه بدیم. یادمه وقتی دیدم سوالات زبان تخصصیاش برام خیلی سخته چند تاییش رو زدم و ول کردم و از سر جلسه رفتم!
بالاخره اون روز سخت که یک سال و اندی براش تلاش کردم به پایان رسید. اون شب عمهام ما رو دعوت کرده بود. با تمام خستگیای که داشتم رفتم خونهشون و شام خوردیم و بعد از مدتها عموها و عمه و دخترعمههام، که یکیشون با اینکه جوان بود سه سال پیش به رحمت خدا رفت، رو دیدم. یادمه اون روز به زنعموم در مورد دوستانم گفتم. از دوستانی مثل وحید موحد، سروش مسرور و چند تا دوست دیگر تعریف کردم. از این گفتم که بعضی از کنکوریها اونقدر احمق اند که فکر میکنند با دروغگویی و فریب دادن دو سه تا از دوستاشون برد کردهاند، اما من دوستانی رو داشتم که با کمال صداقت تمام این مسیر رو با همدیگر طی کردیم و تقریباً همهمون در آزمون کنکور موفق شدیم.
اون شب پس از مهمانی، بعد از نه ماه فیسبوکم رو دوباره با موبایل باز کردم. یادمه تعداد notification هام وحشتناک زیاد بود؛ اون قدری که نتونستم کلیشو بخونم. تا حدود ساعت دو و نیم شب سر فیسبوک بودم و بعدش بعد از مدتها بدون دغدغهی اینکه فردا باید چه کار کنم خوابیدم.
از صبح دهم تیر زندگی من عوض شد. اگرچه از نتیجهی کنکور مطلع نبودم و نمیدونستم دقیقاً چه کار کردم (چون حاضر هم نشدم پاسخنامه کنکور که بعد از برگزاری کنکور در سایت سنجش منتشر میشد رو ببینم)، اما بسیار از اون یکی دو ماه باقی مانده تابستون لذت بردم. همون روز دهم تیر شروع کردم به خوندن کتابی که مدتها انتظار من رو میکشید: بینوایان ویکتور هوگو. با چه عشقی این کتاب رو خوندم. بعد از اون کتاب به ندرت از خوندن کتاب دیگری به اندازهی بینوایان لذت بردم. دوستانم رو مجدداٌ دیدم، مسافرت رفتم و … آزمون دانشگاه آزاد هم اون موقع حدود ده پانزده روز بعد کنکور سراسری برگزار میشد. یادمه هرچقدر تلاش کردم که خودمو متقاعد کنم حداقل یک آزمون از دانشگاه آزاد رو بزنم تا آماده باشم، از این کار طفره رفتم. در آخر کار،کنکور آزاد رشتهی ریاضی و تجربی رو هم دادم.
در نهایت نتایج کنکور سراسری اومد و من با استرس رفتم نتیجه را ببینم. رتبهام خوب نبود. حدود دوهزار شده بود. درصد دروسم را چک کردم تا مطمئن شوم. از دروس عمومی غیر زبان انگلیسی بقیه را تقریباً ۷۵% زده بودم. درصد دروس اختصاصیام تقریباً چنین بود: ریاضی ۵۱%، فیزیک ۴۹%، زیست شناسی ۷۱%، زمینشناسی حدود ۱۴% و شیمی بین ۴۰ تا ۵۰%! از اینکه درصدهایم بد نبود، اما رتبهام چندان جالب نبود هم متعجب و هم ناامید شدم و به مادرم گفتم که با این رتبه هیچ رشتهی خوبی قبول نمیشوم. به سروش مسرور زنگ زدم و گفتم خراب کردهام و رتبهام خوب نشده و آنجا بود که وقتی از من پرسید رتبهی منطقه یکت چه شده تازه فهمیدم رتبهای که ملاک پذیرش در دانشگاه است رتبه ی منطقهی ۱ است و نه رتبهی کل کشور و فهمیدم آن رتبهی ۶۴۹ زیرگروه داروسازی و ۷۵۲ پزشکی مهم است! و خیالم راحت شد. البته بعد با خودم میگفتم چرا رتبهام بهتر نشده! انتظار بیشتری از خودم پیدا کرده بودم، در حالیکه چند دقیقه پیشش فکر میکردم هیچ رشتهی خوبی (خوب از نظر من) قبول نمیشوم. ظهر را با خیال راحت استراحت کردم و شب به مهمانی خالهام رفتم.
در چند روزی که فرصت انتخاب رشته داشتم مشورت کردم و در نهایت داروسازی اصفهان رو به عنوان انتخاب اول وارد لیست کردم. من به عشق پزشکی رشتهام را در سال سوم دبیرستان از ریاضی به تجربی تغییر داده بودم، اما به مرور زمان به شیمی علاقه پیدا کردم و فهمیدم رشتهای به نام داروسازی هم وجود دارد که میتوانم مد نظر قرارش بدهم. موقع نهایی کردن انتخاب رشته، مادرم میگفت ممکن است تصمیمت اشتباه باشد و بهتر باشد حالا که میتونی پزشکی بخونی ولی من سر حرفم ماندم. در آخر هم طبق انتظار در رشته و دانشگاه انتخاب اولم پذیرفته شدم. الان هم که دیگر کم کم باید فارغ التحصیل شوم. شاید روزی اگر حالش و وقتش را داشتم در مورد خودِ داروسازی هم حرف بزنم.
خب. این قصهای از کنکور من بود. نوشتم تا خودم فراموش نکنم. در دفتر خاطراتم چیز خاصی در موردش ننوشتهام و اگر الان ننویسم شاید دو سه سال دیگر کاملاً خاطراتش محو شود.

توضیح عکس: کاغذهایی که در پلاستیکاند، فلش کارتهایی است که در یک طرف آن سوال (یا کلمه) و در طرف دیگر جواب (یا معنی کلمه) را مینوشتم و با روش لایتنر هرشب قبل خواب مرور میکردم. شاید در عکس تعدادش کم برسد، اما مطمئن هستم بیش از ۱۰۰۰ فلش کارت بوده، به نحوی که پلاستیک حاوی کاغذهای کوچک برای خودش سنگین شده بود. همهی اینها راهی بازیافت شدند.
در این پست، خیلی از قسمتهای قصهام را نگفتم. ننوشتم که هنوز که هنوز است چقدر از سال کنکورم متنفرم و چرا این حس را دارم. ننوشتم هربار که تبلیغ گاج و کانون را میبینم بعد از شش سال هنوز حالم به هم میخورد. ننوشتم که این حرف معلمهای دبیرستان کاملاً چرند است که “بگذار پزشکی و داروسازی و دندانپزشکی قبول بشی، بعد کلی وقت داری که تفریح کنی و کتاب متفرقه بخونی و …” و طوری این حرف را با اطمینان میگویند که تو شک نمیکنی و فکر میکنی دنیای تو بعد از کنکور سراسر تفریح و شادی است و اینجا اساتید دانشگاه منتظرند تا ناز تو را بکشند و یک نمرهی بیست مفتی بهت بدهند و … از خیلی چیزها ننوشتم. شاید چند ماه دیگر اگر عمری بود بنویسم.
و حالا توصیههایی از طرف من برای تو که این یکی دو روز کنکور داری یا شاید سال بعد. شاید بهتر باشد توصیههایم رو بعد از کنکور بخونی. شاید امروز دغدغهات معطوف به این باشد که چگونه در کنکور رتبهات خوب شود؛ اما چند روز دیگر اگر رتبهات آمد و یا خوب شد یا بد ممکن است بتوانی با ذهن بازتر در مورد چیزی که میگویم فکر کنی. این توصیهها بیشتر در مورد انتخاب رشته و نکات جانبی(!) است تا خودِ کنکور:
مورد اول: تو یک عدد نیستی. تو یک رتبه نیستی. تو شاگرد اول کلاس با معدل بیست یا … نیستی؛ شاید باشی و نفر اول باشی، ولی آن خودِ خودت نیست. تو همچنین نه آقا یا خانم “مهندس” هستی و نه آقا یا خانم “دکتر”. تو خودت هستی. امیدوارم آنقدر خوب باشی که فکر نکنی برای عزت و افتخار نیاز داری که دکتر یا مهندس شوی یا اینکه هرجا میروی رتبهی اول شوی. امیدوارم اگر نتیجهی کنکور، یا هر آزمون دیگری را دیدی و چه خوب بود چه بد؛ آن نتیجه را ملاک قضاوت در مورد خودت قرار ندهی که یا خودت را از همگان برتر ببینی یا اینکه خودت را خوار و خفیف فرض کنی. عزت، غرور و افتخار رو در جایی که وجود نداره_در عناوین و القاب_ جستجو نکن.
مورد دوم: فکر کن، مشورت کن و انتخاب کن؛ اما تنها بر اساس عقلت انتخاب نکن. ببین “دلت” هم چه میخواهد. ارزشها، مقاصد و هدفهایت را بشناس؛ خودت را بشناس و بعد تصمیم بگیر و در نهایت به خدا توکل کن. در مورد هدفگذاری افراد زیادی سخنرانی کرده اند و کتب زیادی نوشته شده است. من شخصاً سخنرانی دکتر فرهنگ در مورد هدف و کتاب انسان در جستجوی معنای دکتر ویکتور فرانکل را پیشنهاد میکنم. این صحبتهای مردم که فلان رشته کلاسش بیشتر است و … را دور بریز و بر اساس معیارهای اصلی زندگی خودت مسیرت را انتخاب کن؛ شاید آنچه تو میپسندی از نظر خیلی از مردم باکلاس باشد یا شاید اصلاً نباشد.
مورد سوم: همیشه وقتی که میخواستم در مورد انتخاب رشته فکر کنم، ذهنم متمرکز این بود که از خواندن چه رشتهای بیشتر لذت خواهم برد. برایم مهم بود که اگر یکی از سه رشتهی پزشکی، دندانپزشکی یا داروسازی را انتخاب کردم، اون رو با علاقه بخونم. به ندرت ذهنم رو روی زمانی متمرکز میکردم که دوران دانشجوییم تموم شده و دیگر واحدی ندارم پاس کنم و باید در حیطهای که انتخاب کردم کار کنم. الان کم کم دارم به اون نقطه میرسم و غیر پایاننامهام واحدی ندارم. اما تو در این مورد فکر کن: وقتی که میخواهی رشتهای را انتخاب کنی هم دوران تحصیلش را در نظر بگیر و هم شغلش را. آیا اگر دروس داروسازی را دوست داری به شغلهایی که یک داروساز میتواند داشته باشد هم علاقه داری؟
مورد چهارم: از دانشگاه برای خودت تصویری رویایی و بینقص نساز. فکر نکن اینجا خبری است و ما داریم هر روز علمِ جهان را یک پله ارتقا میدهیم و با پژوهشهایمان دنیا را به مکانی بهتر برای زندگی تبدیل میکنیم. این حرف را اگر جایی در تلویزیون شنیدی، یک گوشت در باشد و دیگری دروازه. اگر باور نداری، به این باور خواهی رسید …ما شاید کارِ علمی بتوانیم بکنیم، اما تصور نکن که از بقیه دنیا جلوتر هستیم و بقیه دنیا ایستادهاند تا ببینند ما چه میکنیم؛ این حرفها را بعضی مسئولین صرفاً برای دلخوش کردن برخی مردم از همه جا بیخبر میزنند. فکر نکن همهی اساتید بر اساس لیاقت و سواد بسیار زیادشان به این مرتبه رسیدهاند که بیایند و به تو که چندین سال درس خواندهای و زحمت کشیدهای درس بدهند. عدهای واقعاً از حیث اخلاق و علم و … عالیاند؛ و عدهای واقعاً بهرهای از چیزهایی که نام بردم نبردهاند. انتظاراتت را پایین بیاور تا خیلی رنج نبری.
مورد پنجم: اگر رتبهات خیلی خوب شده خود را از همین الان موفق حساب نکن و اگر بد شده فکر نکن دنیا به آخر رسیده است. فاکتورهایی که روی موفقیت ما اثر میگذارند بسیار زیادند؛ کنکور شاید یکی از آنها باشد. ممکن است حتی مسیر موفقیت تو از تحصیل و دانشگاه رفتن نگذرد یا از خواندن رشتهای بگذرد که حتی در موردش فکر هم نمیکرده ای. اگر بر اساس رتبهات یا علاقهات مجبور شدی یا ترجیح دادی رشتهای را انتخاب کنی که پیشبینی خوبی از درآمد آن در آینده نداری این نکته را در نظر بگیر که روزی تو در دست خداوند است و شاید از این مسیر که برای تو بعید به نظر میرسد حتی روزی بیشتری به تو دهد.
امیدوارم از ایام بین آزمون و آمدن نتیجهی آزمون لذت و استفادهی مناسب ببری.
خب من هم بروم و به کار و زندگیام برسم. ان شاءالله این مطلب به دردت خورده باشد.
پ.ن.۱٫ اگر مورد کلی دیگری به ذهنم رسید، ان شاءالله در همین پست منتشر میکنم، اما اگر در مورد داروسازی باشد پست دیگری برایش خواهم نوشت.
پ.ن.۲٫ مطالب بالا را از دید خودم نوشتم. ممکن است بعضی حرفهایم غلط یا ناقص باشد.
پ.ن.۳٫ ممنون از دوست عزیزم مصطفی قائمی که با پستی که نوشت من را به یاد کنکور انداخت تا من هم در اینباره مطلبی منتشر کنم.
توضیح عکس شاخص: کتابهای تست و … کنکور و یک گونی که تا جایی که یادم است پر از برگهها، جزوهها و برنامههای هفتگی است که دیگر به دردم نمی خوردند. با آمدن نتایج نهایی کنکور یک سری کتابها که در کارتون است راهی کتابخانه مدرسهی فرزانگان امین ۱ شدند. از برگههای برنامهریزی داخل گونی فقط یکی دوتاشان را برای یادگاری نگه داشتم و بقیه راهی بازیافت شدند. رنجهایی که بابت خواندن کتابها و زدن تستها بردم هم یا خاطره شدند یا فراموش شدند.