خویشتن پردازی

معلمی به نام سال نود و شش

سال نود و شش برای من پر بود از تجربه های تازه. تجربه هایی به دست آوردم که ممکنه تا آخر عمر هیج گاه دوباره نتونم اونها رو تکرار کنم و شاید هم هیچ وقت نیازی نباشه که بخوام اونها رو تکرار کنم. این سال هم مثل هر سال دیگری که داشتم پر بود از خوبی و بدی، شادی و ناراحتی و سپیدی و سیاهی. دیگه یاد گرفته ام که هرکاری که بکنم غیرممکنه همواره زندگیم به شادی و آسونی بگذره و باید در همه حال به خدا توکل کنم. اگر بخوام مفصل از چیزهایی که در سال نود و شش برام اتفاق افتاد بگم، ده ها پست رو باید به این کار اختصاص بدم؛ پس زیاده گویی رو کنار می گذارم و اینجا به طور کلی می نویسم که چه اتفاقات مهمی برام رخ داد و من چه نتیجه هایی گرفتم و جزئیات رو در همون دفتر خاطراتم نگه می دارم.

برنامه ریزی با بولت ژورنال:

سال پیش برای اولین بار از بولت ژورنال برای برنامه ریزی استفاده کردم. این کار باعث شد که برنامه ریزی هام منظم تر بشه و هرچه برنامه در طول یک سال ریخته ام همه اش در یک دفتر کوچک خلاصه بشه. در مورد این روش برنامه ریزی ان شاءالله در آینده مفصل خواهم نوشت. یادگیری این نوع برنامه ریزی رو مدیون خانم دکتر زهرا.ز هستم. ایراد برنامه ریزی های من در سال گذشته این بود که به همه ی اهدافم نرسیدم و در بسیاری موارد تنبلی کردم. فکر می کنم برای جلوگیری از نادیده گرفتن برنامه هام باید برای خودم سیستم تنبیهی بگذارم، یعنی به ازای هر کاری که انجام ندادم، در برابرش خودم رو از یک چیز که دوست دارم برای مدتی محروم کنم.

عکسی از دانشکده داروسازی اصفهان

پایان کلاس:

در سال نود و شش کلاس های تئوری و عملی مون دیگه تموم شد. پنج سال با حدود صد نفر از هم‎کلاسیهام سر یک کلاس می نشستیم، ولی این دوره از زندگی هم به هر حال گذشت؛ خیلی هم سریع گذشت. می دونم ممکنه روزی بیاد که حسرت این روزها رو بخورم؛ حسرت کارهایی که باید می کردم و نکردم و افسوس کارهایی رو که کردم و نباید می کردم. در اوایل وبلاگ مفصل در موردش توضیح داده ام.

علاوه بر اهواز به آبادان هم یک سر زدیم. عکس بالا: غروب آبادان. عکس از خودم. 

سفر:

هیچ سالی این همه سفر نرفته بودم. در مجموع یازده بار در طول سال گذشته سفر کردم و این برای من که خیلی با سفر میونه ای نداشتم یه رکورده. سفرهایی بیشتر از نوع علمی و تفریحی؛ گاهی با خانواده و عمدتاً بدون خانواده و گاهی با میل و رغبت و گاهی بالاجبار.  هدف اصلی چهار تا از این سفرها علمی بود، اما در کنارش تفریح هم کردم. برای اولین بار در یکی از دانشگاه های برتر دنیا در زمینه ی داروسازی دوره ای کوتاه گذروندم و به خاطرش اولین سفر اروپایی ام رو تجربه کردم. این سفر دیدگاه من رو نسبت به خیلی از مسائل تغییر داد. سفری به همدان برای شرکت در همایش علوم دارویی ۲۰۱۷ داشتم. سفر دیگری به تهران داشتم و در همایش علوم دارویی نوین شرکت کردم و از سخنرانی هایی که در زمینه ی علوم جدید انجام میشد لذت بردم. سفری هم برای شرکت در همایش دانشجویی داروسازی به اهواز داشتم که گرچه از نظر علمی پربار نبود، اما از نظر تجربه بسیار مفید بود. سفری هم به کیش داشتم که حاصل برنده شدن قرعه کشی بود و اولین باری بود که توی عمرم یه چیز درست‎وحسابی برنده شدم. 🙂

چیزایی که از این سفرها یاد گرفتم:

  • از سفر و مشقات اون نترسم و به خاطر راحت طلبی از سفر کردن طفره نرم. هیچ سفری بی نقص نیست؛ هر سفری با مشکلات و دغدغه های خودش همراهه، اما این مشکلات به من کمک می کنه که صبورتر و شجاع تر بشم و عاقلانه تر تصمیم بگیرم.
  • به سفرهای متنوع برم؛ با خانواده یا بی خانواده؛ تنها یا با دوستان؛ تفریحی، علمی یا زیارتی و …هرکدوم این سفرها به آدم تجربه ای میده که در بقیه ی انواع سفر قابل تجربه نیست. به عقیده ی من از مزایای تنها سفر کردن اینه که آدم خودش رو بهتر می تونه بشناسه و خودش رو محک بزنه که در تنهایی، چطوری از پس چالش ها، مشکلات و گرفتاری ها برمیاد. این نوع سفر حتی میتونه ایمان آدم به خدا رو خیلی بیشتر مورد آزمایش قرار بده. علاوه براینها چون آدم کسی رو با خودش همراه نبرده، مجبور میشه که با افراد ناشناس آشنا و (شاید) دوست بشه. از مزایای سفر با دوستان و خانواده بیشتر شدن صبر آدمه؛ اینکه آدم یاد می گیره چطور با بقیه بسازه، اخلاق بعضیشون که تناسبی با اخلاق خودش نداره رو تحمل کنه، و چجوری بعضی وقت ها کوتاه بیاد و …
  • از آشنا شدن با فرهنگ های جدید، آدم های جدید و رفتارهای جدید نترسم. در سفرهایی که داشتم با آدم هایی آشنا و دوست شدم و برای کوتاه مدت باهاشون در یک مکان اقامت داشتم که از نظر اخلاق و فرهنگ و حتی دین هیچ تناسبی با من نداشتند. نمی تونم نتیجه بگیرم که در درازمدت زندگی با چنین افرادی چه مزایا یا معایبی داره، اما فهمیدم که حداقل در کوتاه مدت زندگی با افرادی که با من خیلی فرق دارند می تونه اثرات مثبتی مثل بالا بردن اطلاعات و تغییر دید آدم نسبت به جهان رو داشته باشه.
  • گاهی با افراد ناشناس سرِ حرف رو باز کنم. من از نظر شخصیتی خیلی آدم اجتماعی‎ای نیستم، اما فهمیدم که اگر با افراد ناشناس (البته مسلما نه هر ناشناسی؛ اون هایی که از روی ظاهرشون میشه احتمال داد آدم درست و حسابی باشند) صحبت کنم، خیلی چیزها می تونم ازشون یاد بگیرم. تجربه ی حرف زدن با بعضی آدم ها مثل خوندن همزمان ده ها کتابه.
  • فهمیدم برای انگلیسی صحبت کردن در سفر های خارجی لازم نیست مثل باراک اوباما روان و سلیس و با لهجه ی آمریکن درست و حسابی حرف بزنم. همین که بتونم منظورم رو به راحتی به افراد منتقل کنم کافیه.
  • برای انجام اعمال عبادی خودم و چیزهایی که بهشون اعتقاد دارم کاری به حرف مردم نداشته باشم و از اینکه بقیه بهم چپ چپ نگاه کنند یا دستم بیندازند ابایی نداشته باشم. اگر من عبادتی رو برای رضای خدا انجام بدم در حالی که انجام اون عبادت در اون شرایط سخت باشه، خدا هم سختی‎ای که می کشم رو می فهمه و کمکم می کنه.
  • فهمیدم که “احتمالاً” در کشورهای غربی میشه آدم فرهنگ و مذهب خودش رو حفظ کنه، اما این کار واقعاً سخته و هزینه داره.

تصویری از مرحله ی کیفیت سنجی برای نوشتن مقاله ی سیستماتیک. به نظر نوشتن این نوع مقاله ساده میاد و در عمل به خصوص در اولین تجربه دهن آدم سرویس میشه.

علمی:

در مورد سمینارها و دوره ها که گفتم. اما در سال گذشته برای اولین بار مقاله ای که با دوستانم و تحت نظارت یکی از بهترین اساتید پزشکی ایران نوشتیم در مجله ای معتبر چاپ شد. از روزی که استارت پروسه ی کار روی اون مقاله ی سیستماتیک رو زدیم تا روز چاپ مقاله حدود یک سال و نیم طول کشید. در این مدت_ به خصوص شش ماه اول کار_ طوری سختی کشیدم که هیچ وقت نکشیده بودم مگر در ایام نحسِ درس خوندن برای کنکور سراسری، ولی الحمدلله تلاشمون نتیجه داد. همچنین در سال نود و شش استارت کار پایان نامه ام رو زدم.

از این تجربه هایی که کسب کردم چه نتیجه ای می گیرم؟

  • بار دیگه که دیدم کسی مقاله نوشته نگم خوش بحالش و رزومه اش قوی شد و … اگر واقعاً اون فرد روی مقاله کار کرده باشه و از انواع تقلب های رایج و مرسوم برای نوشتن مقاله  پرهیز کرده باشه و تازه کار هم باشه مسلماً اون فرد حسابی حرص خورده، زحمت کشیده، وقت گذاشته، شکست خورده و مقاله اش ریجکت شده و ویرایش شده و … تا اینکه بالاخره تونسته چاپش کنه. گاهی فقط به موفقیت یک فرد توجه می کنیم، بدون اینکه بدونیم برای اون موفقیت چقدر زحمت کشیده، که اگر می دونستیم در اون راه این همه سختی کشیده، شاید حتی دلمون نمی خواست به موفقیت های اون فرد دست پیدا کنیم.
  • نتیجه گرفتم که در سمینارهای علمی با موضوع مرتبط با علایقم_چه در داخل و چه در خارج کشور_ بیشتر شرکت کنم. حجم اطلاعاتی که آدم توی این سمینارها می تونه به دست بیاره (البته بسته به اعتبار سمینار) می تونه خیلی زیاد باشه و به آدم انگیزه بده. همچنین هر سمینار یا کارگاهی فرصت این رو فراهم می کنه که با افرادی که علاقه های مشترک با من دارند آشنا بشم و این در آینده می تونه خودش زمینه های همکاری با این افراد رو فراهم بکنه.
  • یک کار پژوهشی، مثلاً  پایان نامه، ممکنه روی کاغذ و وقتی به صورت پروپوزاله ساده به نظر برسه، اما وقتی آدم می خواد انجامش بده با چالش هایی روبرو میشه که اصلاً فکرش رو هم نمی کرده. مثلاً برای کار پایان نامه ام تا حالا مجبور شده ام چهاربار از افراد مختلف_از جمله خودم_ خون بگیرم و چندین نمونه رو تا حالا خراب کرده ام و نتیجه نگرفته ام. هر کار پژوهشی یه سری فوتِ کوزه‎گری داره که ممکنه هیچ جا_حتی در مقالات معتبر مرتبط_ ثبت نشده باشه و آدم برای انجام اونها به چالش میفته و مجبوره با آزمون و خطا کار رو پیش ببره.

کار: 

به داروخانه ی دیگری برای کار رفتم. از کار در حاشیه اصفهان کنار کشیدم و به خود شهر اومدم. برای این کار کلی دردسر کشیدم. هم انتقالم به اصفهان دردسر داشت چون باید از انجمن داروسازان ایران نامه می گرفتم (و مثل هر کار اداری دیگه ای توی کشور خودش ابرپروژه ای بود) و هم کار کردن در محیط جدید برام سخت بود.

نتایجی که از تغییر محل کارم گرفتم:

  • ایده آلی در شغل وجود نداره، حداقل برای من. غیرممکنه کیفیت کار، که تحت تاثیر عوامل خیلی مختلفی از جمله خود شغل، مکان جغرافیایی، دستمزد، همکارانی که باهاشون کار می کنم و … همه شون عالی باشند. با تغییر شغل می تونم انتظار بهتر شدن شرایط رو داشته باشم، اما انتظار “بهترین” شرایط، انتظاری بیهوده است.
  • لقمه‎ی بزرگتر از دهنم برندارم. اگر می دونم که فعلاً دانشِ کافی برای قبول شغلی رو “اصلاً” ندارم، اون شغل رو قبول نکنم.
  • اما اگر دانشِ کاری رو تا حدودی دارم؛ مثلاً واحدهای مربوط به کارِ در داروخانه که شامل کارآموزی ها و کارورزی ها میشه رو گذرونده ام و اون درس ها رو جدی مطالعه کرده ام از قبول شغل سرباز نزنم. ایده‎آل گرا نباشم. من نمی تونم حتی در حیطه ی کار خودم “همه” چیز رو بدونم، اما باید در حد کافی بلد باشم. (البته همین میزان لازم و کافی از دانش و … همواره ذهن من رو مشغول کرده. شاید درموردش پستی بنویسم. چقدر دونستن برای انجام یک کار کافیه؟)
  • وقتی که نمی دونم الکی جواب ندم و به اصطلاح طرف رو نپیچونم. هرچند باید روشِ گفتن “نمی دونم” رو یاد بگیرم. گاهی به برخی بیمارها رک و پوست‎کنده گفته ام نمی دونم و بیمار اساسی حالم رو گرفته. شاید اظهار نادانی هم برای خودش روش داره که من بلد نیستم.

کتاب:

بیشتر کتاب خوندم. سال ۲۰۱۶ بیست و چهار تا کتاب خوندم و سال ۲۰۱۷ هم همینطور، اما کتاب هایی که در سال ۲۰۱۷ و اوایل ۲۰۱۸ خوندم سنگین تر بودند. خوندن کتاب هایی که قبلاً سراغشون نمی رفتم رو شروع کردم؛ مثل بوستان سعدی که سال ها داشت توی کتابخونه ام خاک می خورد (ان شاءالله مطلبی در موردش خواهم نوشت).

نتیجه ای که از کتاب خوندن سال پیش گرفتم:

  • اگر کتابی رو خوندم و اصلاً از همون اول ازش بدم اومد و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم فعلاً بگذارمش کنار و وقت خودمو هدر ندم.
  • از خوندن کتاب هایی که قبلاً توی اون سبک هیچی نخونده ام اما احتمال میدم به دردم بخوره و ازش خوشم بیاد نترسم. بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.
  • هیچ وقت چندین کتاب سنگین رو با هم نخونم بلکه اگر قراره همزمان بیش از یک کتاب بخونم بعضیشون سبک و روان و داستانی و بعضیشون سنگین و علمی باشند.

شبکه های اجتماعی:

در سال گذشته اینستاگرام شخصی ام رو کاملاً کنار گذاشتم و خودم رو راحت کردم. حتی اکانت اینستاگرام وبلاگ رو هم به تازگی بستم تا ناخودآگاه به سمت استفاده ی مجدد ازش کشیده نشم. نظرم رو در مورد اینستاگرام قبلاً در وبلاگ نوشته ام. اگر می تونستم خودم رو کنترل کنم و هر چند ساعت یک بار یواشکی نمی رفتم سر اینستاگرام و کلی وقتم رو هدر نمی دادم لزومی به غیرفعال کردنش نبود، اما حالا که چنین شد مجبور شدم خودم رو نجات بدم.

این کار برای من چه مزایا و معایبی داشت؟

  • خیلی بیشتر تونستم کتاب بخونم. مهندس شعبانعلی هم در این مورد توی وبلاگش نوشته بود که با کنار گذاشتن اینستاگرام تونسته کلی کتاب بخونه و من هم شخصاً تونستم تجربه اش کنم.
  • کمتر حرص خوردم. اون قدر توی اینستاگرام ملت به هم فحش می دهند که خوندن پست هاش اعصاب برام نگذاشته بود.
  • کمتر به دنبال جلب کردن نظر بقیه هستم. فکر می کنم با کنار گذاشتن اینستاگرام بیشتر روی کارهایی که دوست دارم اما خیلی طرفدار نداره وقت می گذارم.
  • ولی عیب این کار این بود که ارتباط با دوستانی که جزء حلقه ی دوستان صمیمی ام نیستند ولی کماکان دوست من حساب می شوند رو از دست دادم. اصلاً نمی دونم اوضاع و احوالشون چطوره و چکار می کنند.

اخلاق:

عوض شدن اخلاقم در سال گذشته برام ملموسه. بهتر نشده اما با خودم راحت تر شده ام و جلوی دیگران راحت تر می تونم شوخی کنم و گهگاهی خل‎بازی در بیارم. دوست ندارم جلوی بقیه دکتروار رفتار کنم. اصلاً خودِ واژه‎ی دکتر منو یاد آدم های خشک و بی‎روح می اندازه (هرچند که قطعاً خیلیشون این‎طوری نیستند)؛ من می خوام خودم باشم، حالا هرکی هرچی می خواد صدام بکنه.

وبلاگ نویسی: 

بعد از سال ها دوری از این فضا، دوباره وبلاگ نویسی کردم؛ منتها این بار نتونستم به موفقیت هفت هشت سال پیش دست پیدا کنم که البته برام طبیعیه. وبلاگ نویسی کاری نیست که بخوام به کسی توصیه کنم، اما خودم کماکان بهش علاقه دارم.

جنبه های مثبت وبلاگ نویسی برای من:

  • از طریق وبلاگ نویسی دو تا دوست خوب پیدا کردم: امیرمحمد و مصطفی. هیچ کدومشون رو تا حالا از نزدیک ندیده ام، اما امیدوار و علاقه مند هستم که به زودی ملاقاتشون کنم.
  • من رو از داشتن غرور کاذب در زمینه ی نوشتن نجات داد. تا قبل از وبلاگ نویسیِ مجدد فکر می کردم نویسنده ی خوبی ام، اما وقتی شروع کردم به نوشتن فهمیدم که حرف زیادی برای گفتن ندارم و حرف هایی هم که برای گفتن دارم خیلی خوب نمی‎تونم انتقال بدم و این فهم باعث شد که بیشتر روی نوشتنم تمرین کنم.
  • مجبور شدم بیشتر مطالعه کنم. هم بیشتر کتاب خوندم و هم بیشتر وبلاگ دیگران رو پیگیری کردم.

علاف بودن به دلیل عدم تصمیم گیری و سپس تصمیم گیری های مهم:

از تیرماه تا تقریباً بهمن ماه مردد بودم. نمی دونستم می خوام داخل کشور ادامه تحصیل بدم یا خارج کشور. نمی دونستم اول می خوام طرح و سربازی بروم و بعد ادامه تحصیل بدم یا بالعکس. همین ندونستن ها خیلی انگیزه رو کاهش میده. وقتی آدم تصمیم خودش رو دقیق نمیدونه، برنامه ی مشخصی هم برای آینده نداره که بر اساسش تلاش کنه. یاد حدیث بسیار منطقی و زیبای امام علی (ع) افتادم:

از راه تصمیم راسخ گرفتن، با سستی نبرد کنید.

این قضیه ی دودلی بسیار طولانی شد. خودم بسیار به این قضیه فکر کردم. علاوه بر این دقیقه ها که نه، ساعت ها با افراد مختلف مشورت کردم، بلکه بتونم تصمیم مناسبی بگیرم. مشورت های زیاد باعث نشد که من بتونم تصمیم قاطع بگیرم. نتیجه‎ی مشورت با افرادی که کاملاً رای مخالف هم دارند برای من سردرگمی بود (فکر می کنم که امام علی (ع) با این مضمون هم حدیثی دارند) و از نکاتی که سال پیش فهمیدم این بود که با افرادی که کلاً ارزش ها و جهان بینی کاملاً متفاوتی نسبت به من دارند اصلاً لازم نیست مشورت کنم. ملاک تصمیم های ما چیزهایه که ارزش تلقی می کنیم؛ وقتی این ارزش ها برای کسی دیگه کاملاً نسبت به ارزش های ما فرق بکنه، عمل به گفته های اون فرذ نمی تونه برای ما شادی و موفقیت به همراه بیاره.

به هر حال این تعلل و عدم تصمیم گیری، وقت زیادی از من تلف کرد. چون پایان نامه ام هم چندین ماه متوقف شده بود عملاً در شش ماه دوم سال خیلی کم در طول روز کار می کردم. وقتی هم داروخونه می رفتم احساس نمی کردم دارم کار می کنم. این چند ماه با اینکه از مزخرف ترین ماه های زندگیم تا پایان سال ۹۶ بود، اما باعث شد به درستی حرف های لارس اسوندسن در کتاب “کار”، مبنی بر اینکه بیکاری از انجام کاری که بهش علاقه نداریم دردناک تره عملاً پی ببرم.

روزها گذشت تا اینکه به بهمن ماه رسیدم. دوباره کار روی پایان نامه ام رو شروع کردم. در روزهای آخری که ثبت نام آزمون PhD داخل کشور صورت می گرفت، از ثبت نام پرهیز کردم. یک بار دیگر هم مهلت ثبت نام در اسفند داده شد و این بار با قاطعیت بیشتر ثبت نام نکردم. روشی که از طریقش پی بردم نمی خوام در آزمون شرکت کنم این بود که تصور کردم اگر بر فرض کسی بیاد و به من خبر بده که آزمون رو قبول شده ام با وقتی که بیاد بهم بگه قبول نشده ام، احساسم چه فرقی می کنه؟ جواب من به این سوال این بود که با شرایط فعلی هیچ فرقی برام نداره. پس نتیجه گرفتم حالا که اینقدر برای این کار بی انگیزه هستم، اگر خودم رو حسابی زجر بدم و برای آزمون بخونم و قبول بشم هم احتمالاً رزیدنت خوبی نمیشم. پس اصلاً قیدش رو زدم. اما اینکه آخر طرح و سربازی رو بگذرونم و بعد ادامه تحصیل بدم، یا اصلاً ادامه ندم و … رو هنوز در موردش تصمیم جدی نگرفته ام، هرچند ته دلم می تونم بفهمم به چه کاری بیشتر تمایل دارم.

ورزش:

بیشتر ورزش کردم. حداقل برای چندین ماه چنین بود. از این کار احساس رضایت بسیاری برام ایجاد شد. مهم تر از اینکه وزنم رو تونستم متعادل نگه دارم، احساس کردم از نظر روحی قوی تر هستم، چرا که من رو مجبور بودم به تنبلی غلبه کنم و اون مقدار حداقل از فعالیت بدنی رو که برای خودم مشخص کرده بودم رو انجام بدم. البته قرار بود سال پیش حتماً ورزش خاصی رو به صورت حرفه ای پیگیری کنم، اما در این مورد تنبلی کردم و کاری انجام ندادم و فقط همون پیاده روی و شنا که قبلاً هم انجام میدادم به صورت منظم تر ادامه دادم.

دوستان:

با دوستام بیشتر وقت گذروندم. امسال بعضی از دوستانم رو که سال ها ندیده بودم دوباره دیدم (مثل محمدرضا، شهریار، فربد). هم من و هم دوستام همت بیشتری برای دیدن همدیگه کردیم. در سال گذشته پدر یکی از دوستانم هم بر اثر سرطان به رحمت خدا رفت. دوستان دیگری هم داشته ام که پدر یا مادرشون فوت بکنند، اما اهمیت فوت پدر ایشون به نحوه ی برخورد پدرشون و دوست بنده با این مسئله بود. صبر و تسلیم خدا بودن که در برابر این مسئله ازشون دیدم نشونه ی ایمان قوی ایشون بود و من رو بسیار تحت تاثیر قرار داد.

انتخابات:

رای دادم و این بار رای سفید به صندوق نینداختم. از رای دادنم راضی نبودم، اما احساس کردم مجبورم رای بدم.

مذهبی:

برای اواین بار از یکی از اساتیدی که قبولشون دارم برنامه گرفتم. برنامه به این صورت نیست که همه ی جنبه های زندگی من رو پوشش بده، اما اگر خدا توفیق بده و بتونم درست انجامش بدم می تونه بهم کمک کنه که مومن تر باشم. سال نود و شش برای اولین بار به صورت حضوری به جلسه ی تفسیر قرآن آقای طاهرزاده رفتم و از صحبت هاشون بهره مند شدم.

زبان:

بعد از حدود چهار سال کار کردن انگلیسی به صورت تکی و تنها در خانه (!)، فهمیدم که دیگه این روش برای بهبود بیشتر زبانم موثر نیست. دیگه بعد از این سال ها باید روش کار کردن رو تغییر بدم. روش کار انگلیسی قبلیم واقعاً زبانم رو متحول کرد (شاید در موردش بعداً صحبت کنم)، اما سال پیش فهمیدم برای ادامه، باید با معلم و در جمع کار بکنم. سال پیش آلمانی رو هم سفت و سخت تر خوندم. البته خودم خیلی دانشِ آلمانی رو جدی نمی گیرم چون با Duolingo کار کردم. Duolingo اپلیکیشن باحالی برای یادگیری زبانه چون شبیه بازی می مونه، اما خب زبانی که فقط به این اپلیکیشن تکیه داره خیلی قابل اعتماد نیست و فقط برای شروع کار مناسبه.

سال انصراف ها:

از انجمن دانشجویی فارماسیوتیکس اصفهان که از ابتدای فعالیتش در اون حضور داشتم بیرون اومدم. احساس من این بود که من این کاره نیستم. همچنین احساس می کردم که ادامه ی حضور من نمی تونه برای انجمن مفید باشه. علاوه بر این در تابستان چند تا از دوستانم انجمنی برای کتابخوانی تشکیل دادند. چند جلسه از اون رو با شور و اشتیاق شرکت کردم، اما به تدریج فهمیدم اونجا هم جای من نیست. احساس می کردم تک تک آدم هایی که می شناختم و ازشون هیچ وقت بدی ندیده بودم و باهاشون دوست بودم، وقتی در یک جمع دور هم بودند “ترکیب” خوبی از آب درنمیومد. علاوه بر این، خودِ جلسات و موضوع جلسات با روحیه ی من خیلی سازگار نبود. در نتیجه برای اونها هم آرزوی موفقیت کردم و از ادامه ی شرکت در گروه کتابخوانی انصراف دادم. دوست دارم اگر خواستم دوباره مسئولیتی رو قبول کنم یا عضو گروهی بشم، اول به این فکر کنم که دقیقاً چه کاری می تونم برای اون جمع انجام بدم و بعد وارد اون کار بشم؛ نه اینکه مسئولیت یا عضویت رو قبول کنم و بعد به کارهایی که می تونم انجام بدم فکر کنم.

به هرحال سال قبل هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. سال نود و شش با کوله باری از تجربه های شیرین و تلخی که برام آورد به من درسِ زندگی داد. سال نود و شش معلمِ زندگی من بود. امیدوارم امسال بتونم از آنچه نود و شش بمن آموخت بهتر استفاده کنم.

پ.ن. این مطلب را برای اولین بار در وبلاگ «هزار جلوه زندگی» منتشر کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا