هو الرحمن
دو سه شب پیش خواب عجیبی دیدم. آنقدر عجیب که وقتی بیدار شدم در تحیر بودم:
در کاخ و در عصر قاجار زندگی میکردم. معماریها همه مربوط به آن دوران بود؛ حتی جزئیات بنا هم با معماری آن دوران همخوانی داشت. کاخی دوطبقه بود؛ احتمالاً نظیر کاخ مظفری دارآباد. معماری حیاطش و حوض وسطش هم مانند کاخهای آن دوران نظیر گلستان بود.
اوضاع از چه قرار بود؟ هرج و مرج بود. شاهی نه چندان مقتدر حکمرانی میکرد. هرکسی حرف خودش را میزد. هر کسی کار خودش را میکرد. هرکس آنچه فکر میکرد درست است انجام میداد و نتیجهاش شده بود غلط در غلط. هر کار مهم مملکت طوری دچار آشفتگی بود که هیچ حاصل نمیشد.
در مقابلِ امور مهم مملکت، امور بیاهمیت دربار با نظم بسیار انجام میشد. در واقع چیزهایی که واقعاً اهمیت نداشتند آنقدر تشریفات پیش و حین و پسش داشتند که برای خودشان چالش و ماجرایی میشدند. یکی از نمونهها در خوابم این بود: بازدید زن شاه از مادر شاه. این برای خودش مراسمی با کلی بریز و بپاش را شامل میشد. برای همهی دربار چنین مسئلهی مضحکی انگار اتفاق خیلی مهمی بود.
و من که بودم؟ شاهزاده بودم. و چه میکردم؟ حرص میخوردم. زیاد. داشتم دیوانه میشدم. آخرین صحنهی خواب این چنین بود که نزدیک اذان صبح بود و در کنار حوض نشسته بودم که وضو بگیرم. به این فکر میکردم که با این وضع مملکت به هیچ جا نمیرسد. عمیقاً ناراحت بودم.
از خواب بیدار شدم. نزدیک اذان صبح بود که وضو بگیرم. ذهنم بسیار درگیر خواب بود. آنقدر آن خواب رزولوشن بالا داشت که احساس میکردم در آن دوران زندگی کردهام. گویی آن خواب بخشی از زندگی من بوده است. کمی به جزئیات خواب فکر کردم و به کسانی که ملاقات کردم اندیشیدم: زمان مظفرالدین شاه بوده و من فرزند او بودهام. آخرین کسی هم که لب حوض دیدم و با او از ناامیدی خودم از وضعیت میگفتم خودِ مظفرالدین شاه بود؛ با چهرهی تکیده و صورتی که از درماندگیاش حکایت داشت.
آنچه که من در خواب دیدم تحت تاثیر مطالعاتم بوده است؛ مطالعاتی که مستقیماً مربوط به اکنون نیست و مربوط به حداقل دو سال پیشم میشود. با توجه به اینکه قرار نیست خواب چون واقعیت باشد، خدشه در جزئیات آن هست. با این حال، اینکه چنین خوابی دیدهام برای من هنوز جای حیرت دارد. آنقدر واقعی که انگار بخشی از وجود من آنجا جا مانده و بخشی از خوابم به الانم آمده. احساس میکنم من آنچه در مورد آن دوران خوانده بودم را از نزدیک لمس کردم.
به اکنون فکر میکنم. به اینکه قالبها عوض شده، اما روشها و تفکرات نه.
هنوز هم در اذهانمان غرب برجسته است و اصالت را به آن فرهنگ میدهیم، مثل معماری متاثر از آن دوران همان کاخ مظفری دارآباد. اعتبار خودمان را هم خواه ناخواه بر اساس اعتباری که غرب به ما نسبت میدهد میسنجیم. «این کالا اینقدر خوب است که کشورهای اروپایی فلان مقدار از آن را به ما سفارش دادهاند».
اینکه کارهای مهم مملکت روی هواست. به اموری که در چند سال آینده گریبانگیرمان میشود و ممکن است بحران امنیت که هیچ، بحران حیات برایمان درست کند نظیر مسائل زیستمحیطی توجهی نمیکنیم یا اگر میکنیم بیشتر یا صوری است یا همراه با راهکارهایی کوتاهمدت است، اما مسائل کماهمیتتر برایمان بسیار مهم جلوه میکند.
آن موقع اموری که اکنون شبیه خالهبازی به نظر میرسد، مثل تشریفات عجیب و غریب اهمیت داشته، و اکنون هم خالهبازی است، منتها نه فقط در سطح دربار، بلکه در کل مملکت. مثالش همین چیزها که در شبکههای اجتماعی تِرِند میشوند و جالب آنکه اذهان عام و خاص را حسابی جمع خودشان میکنند و چند روز بعد فراموش میشوند.
هنوز هم هرکه کار خودش را میکند؛ هر کدام از اجزاء به سمتی میروند. اسماً کشوری به نام ایران داریم و حرف از اتحاد میزنیم. رسماً قبیلهای فکر میکردیم و تا جدی میکنیم و شاید اکنون که نقش تیره و طایفه هم با گسترش شهرها کمرنگ شده بر مدارِ خودمداری فکر و عمل میکنیم.
با خودم فکر میکنم آیا ما همانی نیستیم که دو سه قرن پیش بودیم؟ فکرها همانطور نیست که آن زمان بوده؟ آیا ما همان مردمان نیستیم با این تفاوت که بیل و کلنگ رعیتیمان را زمین گذاشتهایم و ماشینسوار و موبایل به دست شدهایم؟
و به راستی چه چیز عوض میشود اگر ما عوض نمیشویم؟
آیا من آن شاهزادهی قاجارم که حرص میخورم و سال ۱۴۰۰ را در خواب میبینم یا محمد ۱۴۰۰ هستم که خواب میبینم شاهزادهی قاجارم؟ و اصلاً آیا فرقی وجود دارد؟ آیا همان چیزها که عهد قاجار ایران را عقب نگه میداشت همانها نیست که ایران ۱۴۰۰ را عقب نگه میدارد؟
پ.ن. مطلب را به چشم یک دلنوشتهی ساده ببینید نه یک نوشتهی تحلیلی. تحلیل امور اجتماعی تخصص من نیست.

