-
خود را قماربازی مییابم که تا تهِ تهِ آنچه که دوستش داشتم بازی کردهام. یاد گرفته بودم که آرزو کنم. آرزوهای بزرگ؛ هرچقدر می خواهند دستنیافتنی جلوه کنند. دوست داشتم تا تهِ تهش بروم و چیزهایی که آنقدر دستنیافتنی به نظر میرسند که کسی جرات امتحان کردنش را هم ندارد امتحان کنم. دوست داشتم که اگر کسی ایستاد و نگاهی چپ چپ به من کرد که “این دیوانه چه آرزوهایی در سر دارد” مایوس نشوم و…
-
امروز کارت دانشجوییام را که بیش از هفت سال سندی برای هویت من بود به آموزش دانشکده تحویل دادم. خانم ریاحی، مسئول آموزش دانشکده، خیلی راحت کارت و دو سه مدرک دیگر را تحویل گرفت و گفت “به سلامت”. همین. از آن لحظه به بعد هم دیگر رسماً دانشجو نیستم و در دانشگاه کاری برای انجام دادن ندارم. به همین سادگی. امروز دل من خیلی گرفت. خیلی زیاد. به این فکر کردم که چقدر خانم…
-
به خط پایان رسیدم و دورهی دانشجویی عمومی داروسازی من در روز سیام آذر سال ۱۳۹۸ بعد از مدت حدود هفت سال و سه ماه به پایان رسید. در این مدت روزهایی بسیار شیرین و بسیار تلخ داشتم. احساسات مختلف را تجربه کردم. آسودگیهای گذرا و اندک و سختیهای طولانیتری را از سر گذراندم. حرصهای الکی و غیرالکی زیادی خوردم. با آدمهای زیادی دیدار کردم و دوستان زیادی پیدا کردم. در تعداد بسیاری از جلساتی…


