-
حکایت زندگی ما حکایت زندگی آدم برفیای است که همیشه از زندگی ناراضی است. آدم برفی ناراضی، رضایتش را در داشتن لباسهای بیشتر جستجو میکند، و لباس همان چیزی که سریعتر آبش میکند. ما در طول زندگی میدویم؛ برای پول بیشتر، برای خانهای بزرگتر، برای شغلی بهتر، برای موقعیتِ اجتماعی رشکبرانگیزتر. جان میکنیم تا لباسها را بیابیم و تن کنیم. آن موقع است که میفهمیم برایمان تنی باقی نمانده که لباسی بر آن بپوشانیم. شاید…
-
دنیا مثل سرسرهای بیلبه است؛ سرسرهای که انتهایش برایمان مشخص نیست. تا وقتی در آن هستیم مستِ لذتها، غرق در پیچ و تابها، و گاهی شاکی از بالا و پایین شدنهایش هستیم، اما ناگهان سرسره به انتها میرسد. از سرسره به بیرون پرت میشویم به جایی که بازی تمام میشود و زندگی آغاز. پ.ن. پیشنویس متن را در سال ۹۶ نوشته بودم ولی در اینجا منتشر نکردم. پیشنویس را بر اساس خوابی که در تابستان…
-
به نام او گاهی وقتها آدم از کسی و در جایی حرفهایی میشنود که انتظارش را ندارد؛ حرفهایی که عمیقاً آدم را به فکر فرو میبرد. امروز یک نوجوان ۱۵ ساله که نمیشناختمش در تلگرام پیغامی به من داد که تنها از چهار یا پنج کلمه تشکیل شده بود. پیغامی گزنده و به شدت نچسب بود. درد عمیقی در من ایجاد کرد، اما این درد کشیدن برایم لازم بود، مثل شیر خوردن برای نوزاد. شاید…