-
هو العلیم هرازچندگاهی دارم اینجا را با پستهایی متفاوت بهروزرسانی میکنم. پستهایی که حول محور خاصی نمیگردند و ملغمهای هستند از تفکرات، تجربیات، مطالعات و احساسات من. پستهایی با آزادی بیشتر و با وسواس کمتر. این پست هم یکی از آنهاست. از آن پستها که در آن از هر دری سخنی میگویم. سالها بود که به این فکر بودم که با ادبیات غنی کلاسیک ایران بیشتر آشنا شوم. این کار را با خواندن گلستان و…
-
اوایل سال بود. سال نو شده بود، اما وضعیت نو نبود. همان وضعیت زهوار در رفتهی سابق بود و تازه این ماجرا بود. شیفت سربازی بودم. دو خانم به داخل داروخانه هجوم آوردند. آنقدر داد زدند که پیش از آن چنین حجم از داد و بیداد را نشنیده بودم. سر چه چیزی؟ سر اینکه یکی از آن دو خانم که پزشک بود نسخهای روی یک برگه معمولی درب و داغان و زشت نوشته بود و…
-
کودکیم. نمیدانیم. هیچ چیز را. نمیشناسیم. هیچکس را، به جز پدر و مادر. هر را از بر تشخیص نمیدهیم. باکیمان هم نیست. جوانیم. کمی میآموزیم. میخوانیم. فکر میکنیم که میدانیم. میانسالیم. کمی بیشتر میآموزیم و میگوییم ما چیزی نمیدانیم. پیش از این هم بیهوده میانگاشتیم که میدانیم. به عجز خود پی میبریم. سالمندیم. میدانستیم، اما دیگر یادمان نیست. عجزمان در تفکرمان و جسممان بیشتر هویدا میشود. میمیریم. و مردن شاه بیت غزل عجز آدمی است.