-
دیشب که تیم ملی به جام جهانی قطر صعود کرد تلویزیون با چند نفر مصاجبه کرد. یکیشان شبیه دکتر صدر بود. مادرم میگفت. از نظر من هم کمی چنین بود. یادش افتادیم. گفتیم خدا رحمتش کند. دارم فاتحه میخوانم. شما هم فاتحهای برایش بخوانید. تلخ شدی پسر… قدیمها فاتحه را برای کسانی میخواندم که احساس میکردم آدمهای مقدسیاند. برای آدمهایی که از دینداریشان چندان آگاهی نداشتم نمیخواندم. اکنون خودم را میبینم که آن آدم سابق…
-
و اکنون از خانه مینویسم. از روی تختم. آبلوموفوار. خیلیها میگویند تختتان را فقط برای خواب در نظر بگیرید. رویش مطالعه نکنید. کار دیگر انجام ندهید. اما من به این توصیه عمل نکردم. باورت میشود که مهمترین مقالهها و متونم را هم روی همین تختم نوشتهام؟ پدرم سر همین به من میگوید «دکتر مصدق». گاهی از برادرم یا مادرم میپرسد «دکتر مصدق روی تختشه؟» و من میخندم. از آنجا این حرف را میزند که دکتر…
-
این اولین بار است که از یک کافه متنی در اینحا مینویسم. خواستم تا یادم نرفته بگویم: چوب حراجی میزنم به خیلی از آنچه در کتابها خواندم و در سخنرانیها شنیدم. که من در سطر سطر کتب و حرفْ حرفِ سخنرانیها دنبال خوشبختی و زندگی بهتر گشتم. و هنوز در گشتنم. از آموختن دست نمیکشم. من نمیایستم. اما اکنون میدانم که زندگی بهتر در سطر سطر کتب خلاصه نمیشود. بصیرت میخواهم. همانی که از درون…