-
به نام پروردگار چشمم به پست یک سال و اندی پیشم افتاد؛ پستی که در آخرین روزهای سربازی نوشته بودم. من یک جای دیگر هستم. جایی دیگر. در فضای دیگری نفس میکشم نسبت به موقعی که آن پست را نوشتم، و خاصیت وبلاگنویسی همین است که میبینی ردپای فکرت را. میبینی که داری به سمتی میروی. همان موقع که مینویسی، نمیدانی که کجایی، اما وقتی فاصله گرفتی با خود میایستی و میگویی «من روزی آنجا…
-
و این منم دایناسوری تنها در آستانهی فصلی سرد!
-
از یک نگاه، این یک اتاق است. یک اتاق خالی. اتاقی که بیهوده چراغ زردی آن را نورانی میکند بدون آنکه کسی در آن نیاز به روشنایی داشته باشد. اما از نگاه من، این اتاق مرد نامرئی است. مردی که در این تصویر درست روبروی ما روی صندلی چوبی نشسته است. مرد نامرئی، مردی است مثل مردهای دیگر. غمگین میشود. شاد میشود. میگرید. میخندد. افسرده میشود و … یک مرد مثل دیگر مردها، تنها با…