شب نوشت

شب نوشت (۱۱۸)

بسم الله

بحث‌های مختلفی را می‌توان گشود که هر یک نیاز به فکر بیشتر دارد و بیش از یک سال از زمانی می‌گذرد که از فعالیتم در وبلاگ کاسته شد. به بعضی‌شان اشاره‌ای می‌کنم:

دوست داشتن فرد یا دوست داشتن موقعیت

پیش از رفتنم از ایران، با بعضی از چهره‌های مطرح داروسازی ایران آشنا شدم. اسامی‌شان را بیاورم احتمالاً برای حداقل قشری که علوم پزشکی خوانده‌اند آشناست. برای آشنایی با بعضی‌شان خودم سماجت به خرج دادم، و آشنایی با بعضی‌شان اتفاقاً با سماجت من نبود و قسمت بود. یکی از کارها که می‌کردم این بود که گهگاهی به آن افراد پیام می‌دادم، با نیت اینکه در ذهنشان بمانم. اما بعد با خودم بیشتر فکر کردم: آیا من خود آنها را دوست داشتم یا موقعیت‌هایی که از نزدیکی به آن افراد می‌شد نصیبم شود؟ جواب متفاوت بود. شخصیت بعضی از خود آن افراد را دوست داشتم، اما ارتباط با بعضی‌شان را برای آینده‌ی احتمالی خودم ادامه داده بودم. بالاخره همان دو سال پیش تصمیمی گرفتم: ارتباطم را فقط با افرادی که دوست داشتم نگه داشتم (البته اگر وقتش بود). در مقابل، ارتباطم را با کسانی که احتمال می‌دادم اگر آن موقعیت خاص را نداشتند من هم زیاد با آنها تعامل نداشتم قطع کردم.

حال ممکن است کسی از بیرون که نگاه کند بگوید چرا آشنایی با دکتر فلانی که شاید آرزوی خیلی از دانشجوها و فارغ التحصیلان داروسازی در ایران باشد را مفت از دست دادی، ولی فعلاً نگاه من این است که پیوندهایی که صرفاً بر اساس کسب و کار و در نظر گرفتن آینده‌ی شغلی شکل گرفته و نه احترام و علاقه‌ی مقابل را به زور نگه ندارم.


نعمت‌ها

یکی از نعمت‌هایی که اخیراً داشته‌ام این بوده که بعضی آزمایش‌های تجربی را بر اساس کنجکاوی‌های محض انجام داده‌ام. نه کسی موظفم کرده بوده انجام دهم و نه سود مالی برایم دارد و نه … صرفاً پول و امکاناتش بود و استادم هم با انجامشان مشکلی نداشت و من هم انجامشان دادم. نتایج بعضی‌شان جالب است و شاید بعدها بتوان بیشتر روی آنها کار کرد. این امکان، برای من در ایران وجود نداشت. هزینه‌ی مالی بعضی از همین کنجکاوی‌ها زیاد است و انجامشان در ایران شاید منطقی نداشته باشد. باید شاکر باشم که این امکان را پروردگار برایم فراهم کرده.


علایق

علایق من در ماه‌های اخیر به سمت علوم بنیادی مثل فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی سوق پیدا کرده. برای من دانستن اینکه واتسون و کریک مدل DNA دو رشته‌ای را بر اساس عکس ۵۱ ارائه دادند زیاد اهمیتی ندارد. اینکه از یک عکس چنین مدلی پیشنهاد شده برایم جذاب است.

و برایم بسیاری از مقاله‌های دارورسانی صدمن یک غاز، که احتمالاً خودم هم یکی از آنها را باید بنویسم، اهمیت چندانی ندارد. بدون اغراق و احساساتی شدن، به نظر من اکثر مقالات، به خصوص بسیاری از مقالات جدید حیطه ما، ارزش نگاه کردن هم ندارند، چون درگیر مارکتینگ هستند. ادعا می‌کنند فلان حامل دارویی را به کار برده‌اند و روی فلان مدل سرطان آثار بی‌نظیری داشته. حال آنکه یک هزارم آنها هم شاید حتی به بالین نزدیک هم نشود. مارکتینگ صرفند. از قند و شکر ساخته‌ام جوجه خروس.


به منِ تحصیل کرده امتیاز بده

یک نگاهی در بعضی از دانشجویان یا فارغ التحصیلان رشته‌های پزشکی، داروسازی، و دندان‌پزشکی هست. عنوان “دکتر” که جلوی اسمشان می‌آید، انتظار امتیاز گرفتن‌های بیجا دارند. خودم هم در مواقعی چنین امتیازاتی را دوست داشته یا می‌طلبیدم و بعدها بیشتر متوجهش شدم و پشیمان شدم.

از مزایای غربت این بود که آن عنوان را انداختند دور. خیلی از همکاران فعلی من اصلاً ممکن است ندانند من چه رشته‌ای خوانده‌ام و اهمیتی هم ندارد. بدانند هم قضیه فرقی نمی‌کند. این مسئله برایم خوشایند است: اینکه احترام بیهوده به دلیل مدرک خاصی به من گذاشته نمی‌شود.

اینکه در دپارتمان ما، آدم‌هایی با مدارک تحصیلی متفاوت با هم هستند و با هم کار می‌کنند بسیار جذاب است. از همدیگر بسیار چیزها می‌توانیم یاد بگیریم. و آن نگاه خودبرتربینی که گاهی با خواندن این رشته‌ها به وجود می‌آید، نگاهی که کاملاً دروغین است، فرصت یادگیری از دیگران را از آدم‌ها سلب می‌کند.


خواندن‌ها

در ایران لیبرال‌هایی نظیر دکتر فاضلی پس از جنگ دوازده روزه زیاد بر طبل اینکه “ملت مهم است و امت مهم نیست” کوفتند. من چند سال پیش هم این سوال در ذهنم بود که ملت و امت یعنی چه؟ در راستای آن دغدغه، و همچنین پس از تورقی، کتاب “ناسیونالیسم، ملت و ملیت” دکتر رضا داوری اردکانی را خریدم و بعد از جنگ خواندمش. انتقادهایی هست هم به نوشته‌های دکتر، که تکرار مکررات بسیار دارد، و هم به خودش، که با وجود نقد غرب، همراه غرب‌گرایان مطرح کشور است، اما از اینها که بگذریم، کتاب نکات جالبی داشت. دکتر داوری، جزئیاتی از تاریخ را ذکر می‌کند که پیدا کردنشان جای دیگر آسان نیست.

این یکی از کتبی است که اخیراً خوانده‌ام. کتب دیگر هم وقت‌گیر بودند ولی مفید. یکی‌شان زندگی‌نامه مرحوم مالکوم ایکس بود. خداوند رحمتش کند.


حجاب

یکی از دوستانم گفت وقتی که پوشش جامعه‌ای درست باشد، حواس آن جامعه بیشتر جمع است. به نظرم درست است و شاید یکی از دلایلی که بی‌حجابی هم نگویم، برهنگی، تشویق می‌شود همین باشد که جامعه حواسش نباشد که چه می‌شود؛ نه در همان محل و نه در بقیه‌ی دنیا. فقط بحث محدود به حجاب هم نیست. شراب هم همین است. حال عده‌ای اسمش را آزادی می‌گذارند. آزادی از چه؟ آزادی از فکر کردن؟

دکتر داوری بحثی در مورد لیبرالیسم می‌کند و می‌گوید آزادی به خودی خود معنایی ندارد. آزادی از چه چیزی؟ مهم است و بعد به معرفی اجمالی لیبرالیسم می‌پردازد. به آزادی بیندیشیم: آزادی از چه چیزی؟

به این فکر می‌کنم که حجاب را، مانند بسیاری از مسائل دیگر مرتبط با دین، وقتی می‌توان بهتر فهمید که بحث عدالت مطرح باشد. در دنیای کنونی، عدالت گم شده است؛ از اقتصاد و سیاستش بگیر تا همین پوشش. یکی از جنبه‌های عدالت هم مسائل مربوط به زنان و مردان است. مسئله را دیگرانی که واردترند باز کنند بهتر است.

در جامعه‌ی ما، عده‌ای دختر و پسر عمدتاً جوان پوشش درستی ندارند. به نظر من، بخش عمده‌ای از جامعه‌ی ما خودش از زنندگی پوشش آدم‌ها خوشش نمی‌آید و عده‌ی بسیاری از همان افراد هم از تبعات همان پوشش خوششان نمی‌آید؛ یکی از آنها کالاانگاری و محدود دیده شدن و بازیچه‌ی هوس دیگران شدن. خود جامعه می‌تواند با امر و نهی جلوی ترویج پوشش بد را بگیرد، اما شرطی هم دارد: اینکه خودش با بی‌عدالتی به نان و نوایی نرسیده باشد. اگر پدر و مادر همان بچه‌ها که از پوشش فرزندانشان راضی نیستند، جیب خودشان را پر کرده باشند و عدالت را در کسب مال خود رعایت نکرده باشند، دست خودشان را برای امر و نهی بسته‌اند. در مسئولین هم قضیه همین است: کسی که جیب خود را با بی‌عدالتی پر کرده، نمی‌تواند امر و نهی‌اش برای حجاب تاثیر چندانی ندارد. چه بسا که آن مسئولین، خود به برهنگی هم دامن بزنند. سر جامعه‌ای که حواسش پرت است، خیلی چیزها می‌توان آورد. باید دید که کدام مسئولین علاقه به غفلت جامعه دارند و کدام یک به حواس جمع بودن.


مردن

آقای طاهرزاده نقلی داشت که شاید از خودش نبود و از کسی دیگر می‌گفت. نمی‌دانم. مضمونش این بود که غرب مرگ را کُشته و با این کار، زندگی را کشته است.

فکر کردن به مرگ، و حتی احتمال دادن به وجود آخرت و نه حتماً و لزوماً اعتقاد صد در صدی به آن، خودش خیلی از چیزها را عوض می‌کند، اما به مرگ فکر نمی‌کنیم. خودم را بگویم. به مرگ فکر نمی‌کنم. به کارهای روزمره فکر می‌کنم. به اینکه در یخچال کره ندارم فکر می‌کنم یا به اینکه دوشنبه باید فلان تست را بگذارم. اما انگار می‌خواهم نادیده بگیرم که چه بسا دوشنبه، من در دنیا نباشم. انگار یادش برایم ترسناک است. ولی حقیقت این است: مرگ خیلی نزدیک است. هیچ کس تضمین نکرده که مرگ وقتی بیاید که آماده‌اش باشیم. مرگ می‌رسد. چه آماده باشیم و چه نه.

و به نظرم، یاد مرگ در این جامعه که من هستم از ایران کمتر است. چون آدم‌هایش نمی‌میرند؟ نه. چون تعمدی هست در فرو نرفتن به فکر به مرگ. خودِ غوطه‌وری در شهوات، یاد مرگ را دور می‌کند و یاد مرگ نبودن هم فرد را در شهوت بیشتر غوطه‌ور می‌کند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا