نام کتاب: روانشناسی کمال- الگوهای شخصیت سالم
نویسنده: دکتر دوآن شولتس
مترجم: گیتی خوشدل
نشر پیکان
بدون حاشیه بروم سر اصلِ آن چیزی که کتاب به دنبال گفتن آن است: برخلاف اکثر کتب روانشناسی که به معرفی ویژگیهای روانی ناسالم مربوط به افراد رواننژند یا روانپریش میپردازند، این کتاب میخواهد بررسی کند افراد سالم از نظر روانی چه ویژگیهایی دارند.
حال سوال این است که دکتر شولتش برای یافتن ویژگیهای افراد سالم دست به دامن چه کسانی میشود؟ دست به دامان علما؛ هفت تن از علمای روانشناسی!

و وجه مشترک اکثر علماء با هم چیست؟ اختلاف عقیده! علماء به جز در اندکی از عقایدشان که در پایین ذکر میکنم در بقیهی چیزها با هم اختلاف دارند. عکس بالا که از صفحهی آخر کتاب گرفتم هم نشاندهندهی تفاوتهای زیاد و شباهتهای نسبتاً کم آرای علماست.
خب حالا آیا این اختلاف عقیده باعث لطمه خوردن اعتماد من به روانشناسان میشود؟ بله؛ تاحدودی. بالاخره وقتی تعداد زیادی از متخصصین یک حیطه روی یک موضوع اتفاق نظر داشته باشند آدم راحتتر میتواند آن موضوع را بپذیرد. مگرنه؟ اما به هرحال گمان میکنم هرکدام این روانشناسان- حتی اگر آراء بسیار متفاوت و گاهی متناقضی داشته باشند- حرفهایی زدهاند که بررسیشان خالی از لطف نیست.
در ادامه به بررسی نکاتی از کتاب میپردازم که از نظر من- یک فرد عادی- حائز اهمیت و جالب بودند. بنابراین اگر روانشناس هستید یا در به دقت در جزئیات تاکید دارید به جای خواندن این مطلب بهتر است خود کتاب را بخوانید.
پندهای مشترک؛ حرفهای مشترک:
علمایی که تضاد آراء دارند در برخی نظریاتشان تقریباً یکدل و یکرای بودند. مهمترین این آراء اینهاست:
اول اینکه اشخاص سالم قربانی ناخودآگاه خود نیستند و خود را قربانی نمیدانند. در آخر کتاب آمده:
اشخاص سالم بر زندگی خویش آگاهانه تسلط دارند و اگرنه همیشه، دست کم بیشتر اوقات میتوانند با عقل و هوشیاری رفتارشان را هدایت کنند و مسئول سرنوشتشان باشند. انگیزهی اصلی ما نیروهای ناهشیاری که بدانها آگاهی نداریم و از مهار کردنشان ناتوانیم نیستند. حتی یونگ که تنها کسی است که از میان نظریهدانان که بر اهمیت ناهشیار تاکید میورزد، گفته است باید این نیروهای نامرئی را به آگاهی هشیار آورد و این نیروها باید بر هشیاری حاکم باشند.
دوم اینکه افراد سالم “در زمان حال عمیقاً ریشه کردهاند” و قربانی گذشتهی خود نیستند:
با اینکه به اعتقاد بیشتر نظریهدانان از تاثیر رویدادهای گذشته (به ویژه دوران کودکی) مصون نیستیم، اما همگی هم رایند که تجربههای اولیه به ما شکلی تغییرناپذیر نمیبخشند. اشخاص سالم در گذشته زندگی نمیکنند. آنها قربانیان طرد شدنهای واقعی یا خیالی یا کشمکشهای پیش از پنج سالگی نیستند.
سوم اینکه اشخاص سالم در آینده هم زندگی نمیکنند. “جهتگیری ما باید به سوی هدفها و رسالتهای آتی باشد”، اما نباید به جای اکنون در آینده و در خیال و دغدغه دائمی آن زندگی کنیم.
چهارم اینکه اشخاص سالم لزوماً به دنبال کاهش تنش در زندگی نیستند. آنها چه بسا در زندگی به دنبال مبارزه و هیجان و هدفها و تجارب تازه هستند.
حال به مطرح کردن حرفهای آموزنده هر روانشناس به صورت جدا میپردازم. هرکدام از این روانشناسان بر روی انسان سالم از نظر روانی اسمی گذاشته بودند و من هم از همان اسامی استفاده میکنم:
آلپورت: انسان بالغ
از نگاه آلپورت انسان سالم همواره به دنبال هدفی جدید است و هر وقت به هدفی رسید زود به دنبال رسیدن به هدفی دیگر است. فرد سالم تا وقتی زنده است فکر رسیدن به “هدفهایی تعیین کننده” در سر دارد که جهتگیریهای او را معین میکند. فرد ممکن است هیچگاه به همهی این آرمانها و اهدافش نرسد، اما این دلیل بر ناسالم بودن او نیست؛ شخص ناسالم کسی است که آرمان و هدفی ندارد و زندگیش راکد است. دکتر شولتس در توضیح نظریه آلپورت نوشته:
چیزی که به زندگی شور و هیجان میبخشد تعقیب است نه تسخیر، راه است نه مقصد. تلاش است نه کامیابی.
پس از دید آلپورت فرد سالم فرد خوشبختی نیست و چه بسا رنجها و تلخیهای بسیاری هم تجربه کرده باشد.
چیز دیگری که به نظر من جالب بود این است که از نظر آلپورت “محبت اشخاص سالم بی قید و شرط است، نه فلجکننده و الزامآور.” اما از سویی دیگر “رواننژندها بسیار بیشتر از محبتی که به دیگران میکنند، به محبت آنها نیاز دارند. محبت رواننژندها با قید و شرطها و اجبارهایی همراه است که دوسویه نیست.”
راجرز: انسان با کنش کامل
او هم مانند آلپورت خوشبختی را محصول جانبی و احتمالی سالم زیستن میداند و خوشبختی را اصل به حساب نمیآورد.
راجرز سخن بسیار جالبی دارد که تحت تاثیرم قرار داد:
کسی که تنها بر پایهی عقل و منطق عمل میکند، به تعبیری درمانده و ناتوان است. زیرا به هنگام تصمیمگیری عوامل عاطفی را نادیده میگیرد. به هنگام رویارویی با دشواری باید همهی جنبههای وجود اعم از عوامل آگاه، ناآگاه، هیجانی یا فکری تحلیل شود.
راجرز به نقش مادر در تعیین شخصیت کودک، حتی در دوران شیردهی، اشارههای جالبی دارد که قابل تامل است.
فروم: انسان بارور
از دید من یکی از جالبترین و آموزندهترین جملات کتاب را فروم گفته:
یافتن عشق بارور از دشوارترین دستاوردهای زندگی است. منظور از عشق “عاشق شدن” نیست. لازمهی عشق تلاش فراوان است، زیرا عشق بارور از چهار ویژگی مهم برخوردار است: توجه، احساس مسئولیت، احترام و شناخت. عشق ورزیدن به دیگران یعنی مهر ورزیدن به آنها (به معنی مواظبت و مراقبت از آنان)، یعنی علاقهمندی عمیق به حال و وضعیتشان و آسان کردن رشد و کمالشان. لازمهی اینها داشتن احساس مسئولیت در پاسخگویی به نیازهای آنهاست. همچنین، عشق ورزیدن یعنی محترم شمردن و پذیرفتن فردیت آنها؛ یعنی مهر ورزیدن به آنها برای آنکه و آنچه هستند. برای محترم شمردن آنها، باید آنها را درست و کامل شناخت. باید به طور عینی دانست که چیستند و کیستند.
دیدگاه فروم نسبت به خوشبختی متفاوت از روانشناسان پیشین است. از دید او خوشبختی نتیجهی جداییناپذیر موفقیت فرد در “هنر زیستن” است؛ به عبارت دیگر “خوشبختی چنان بخشی از زندگانی سالم است که میتوان آن را گواهی بر میزان سلامت روانی که شخص بدان دست یافته است دانست.”
از نظر فروم فرهنگ عموم جامعه بسیاری از رفتارها و شخصیت ما را شکل میدهد، اما غلبه بر تاثیرهای فرهنگ ممکن است.
مزلو: انسان خواستار تحقق خود
قبل از اینکه این کتاب را بخوانم در مورد هرم مزلو شنیده بودم. تا جایی که میدانم بسیاری از دوستانم هم در مورد آن آگاهند. گویا نظر مزلو در مورد نیازهای انسان بسیار محبوبیت دارد؛ حداقل من نظریهی او را از زبان افرادی از اقشار گوناگونی از جامعه، منتها با بیانهای متفاوت بسته به تحصیلات و مطالعه و … هرفرد، شنیدهام. به دلیل اینکه این نظریه را دوست داشتم و با اعتقادات مزلو بیشتر ارتباط برقرار کردم، مفصلتر بدان پرداختم.
هرمی که گفتم بدین شکل است:

همانطور که در بالا پیداست، شرط اولیهی رسیدن به تحقق خود، ارضای چهار نیازی است که در سطوح پایینتر این سلسله مراتب قرار گرفتهاند و عبارتند از:
۱- نیازهای فیزیولوژیک یا جسمانی
۲- نیازهای ایمنی
۳- نیازهای محبت و احساس تعلق
۴- نیاز به احترام
۵- نیاز به تحقق خود
توضیح مختصر نیازها:
نیازهای جسمانی (نظیر نیاز به غذا، آب، هوا، خواب و رابطهی جنسی) نیرومندترین نیازها هستند. ازینرو طبق این نظریه آن افراد تهیدستی که هر روز برای زنده ماندن در مبارزهاند، هیچگاه مجال نمییابند تا نیازهای عالی را پرورش دهند.
سپس نیازهای ایمنی قرار دارند که شامل امنیت، ثبات، حمایت، نظم و رهایی از ترس و اضطراب میشوند. مزلو در رابطه با این نیازها میگوید:
همهی ما نیاز داریم که امور، جریانی عادی و قابل پیشبینی داشته باشیم. تحمل عدم اطمینان دشوار است، در نتیجه میکوشیم تا سرحد توانایی به امنیت، حمایت و نظم دست یابیم. فیالمثل بر موجودی بانکیمان میافزاییم، خود را بیمه میکنیم، و برای از دست ندادن مزایای جنبی شغل، در مشاغل امن و بیخطر میمانیم.
پس از برآوردن نیازهای ایمنی متوجه نیازهای ارضای نیازهای تعلق و محبت میشویم. نیازهایی که برآوردنشان به علت تحرک و خانه به دوشی ما در دوران نوین دشوار است. ما انسانهای قرن بیست و بیست و یکم در یکجا نمیمانیم، ریشه نمیگیریم، پس دچار مشکل در ارضای نیاز تعلق و محبت میشویم.
پس از برآوردن نیازهای بالا، متوجه نیاز به احترام میشویم که بر دو نوع است: احترامی که دیگران به ما میگذارند و احترامی که خود به خود میگذاریم که اولی بر دومی مقدم است، چراکه دشوار است آدمی در مورد خود به نیکی بیندیشد مگر آنکه بداند دیگران دربارهاش نیک میاندیشند.
پس از برآورده شدن همهی نیازها، عالیترین نیاز پدیدار میشود: نیاز به تحقق خود. نحقق خود وقتی صورت مییابد که همهی تواناییها و قابلیتهایمان را محقق و بالقوههایمان را بالفعل کنیم. انسانی که به این سطح رسیده هدفش تلاش جبران کمبود یا کاهش تنش نیست، بلکه هدفش غنی ساختن و گسترش تجربهی زیستن و افزایش شادمانی و شور زنده بودن است. در اینجا کمال مطلوب نه کاهش تنش، بلکه افزایش آن از راه کسب تجربههای جدید است. این نیازهای عالی را مزلو فرا نیاز، انگیزهی به انجام رساندن آنها را فراانگیزش و شکست در تحقق آنها را فراشکست مینامد. مزلو در رابطه با این نیازها میگوید:
در صورت ناکامی در برآوردن یکی از نیازهای کمبود (نیازهای سطوح پایینتر مثل نیاز به غذا یا محبت) ما بهطور پیوسته و بیواسطه از احساس گرسنگی یا تنهایی آگاه میشویم، حال آنکه ناکامی فرانیازها چنین حالتی ندارد. ممکن است از وجود مشکلی یقیناً آگاه باشیم، اما ندانیم این اشکال چیست و فاقد چه چیزی هستیم.
فرانیازهایی که مزلو معرفی میکند، که در صورت عدم تحقق فرا آسیب به وجود میآید، عبارتند از: حقیقت، نیکی، زیبایی، یگانگی؛ تمامیت، سرزندگی؛ فراشدن، یکتایی، کمال، ضرورت، تکمیل؛ قاطعیت، عدالت، نظم، سادگی؛ استغنا/تمامیت/جامعیت، بیتکاپویی، بازیگوشی، خودکفایی، پرمعنایی.
ویژگیهای خاص دیگری که مزلو افراد خواستار تحقق خود را دارای آنها میداند عبارتند از:
- ادراک صحیح واقعیت: این افراد جهان را آنگونه که هست میبینند.
- پذیرش کلی طبیعت، دیگران و خویشتن: اشخاص سالم طبیعت خود را به خوبی میپذیرتد و ناگزیر از تحریف یا وارونه جلوهگر ساختن خود نیستند. همچنین در برابر عیبهای افرادی که میشناسد و درواقع در برابر نقاط ضعف بشر شکیبا هستند.
- خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن: این افراد در همهی جنبههای زندگی به شیوههای بیتعصب و مستقیم و بدون تظاهر رفتار میکنند. عواطف و هیجانهایشان را پنهان نکرده و میتوانند صادقانه آنها را نشان دهند، ولی در صورت نیاز و ضرورت میتوانند موقتاً از بیان احساساتشان بپرهیزند، پس عمداً نامتعارف و عصیانگر نیستند.
- توجه به مسائل بیرون از خویشتن: این افراد نسبت به کارشان متعهد اند و کارشان همان چیزی است که “میخواهند” انجام دهند؛ کاری که حتی اگر به درآمدش نیازی نداشته باشند باز هم به انجام آن ادامه میدهند.
- نیاز به خلوت و استقلال: برخلاف رواننژندها که عمیقاً از لحاظ عاطفی به دیگران وابستهاند، افراد سالم برای کسب رضایت به دیگران متکی نیستند.
- کنش مستقل: افراد سالم خودکفا هستند و وقار ذاتی دارند.
- تازگی مداوم تجربههای زندگی: افراد سالم تجربههای خاص را، بدون توجه به اینکه تکراری هستند یا نه، با احساس وجد و احترام و شگفتی میستایند. مثلاً از دیدن منظرهای زیبا همواره لذت میبرند، هرچند آن منظره را سالها دیده باشند. چیزی را مسلم نمیدانند و از آنچه دارند و تجربه میکنند سپاسگزارند.
- تجربههای عارفانه یا تجربههای اوج: افراد سالم وجد و سرور و حیرت عمیق و چیرهگر نظیر تجربههای ژرف دینی را تجربه میکنند.
- نوعدوستی: افراد سالم نسبت به همهی انسانها عمیقاً احساس همدلی و محبت دارند و آمادهی کمک به بشریتند.
- روابط متقابل با دیگران: افراد سالم مانند بسیاری از دیگر افراد ترجیح میدهند با کسانی همراه باشند که ارزشها و ویژگیهای مشترک با آنها دارند. البته این محدود کردن روابط از شفقت آنها نسبت به دیگر مردم نمیکاهد. این افراد به خصوص نسبت به کودکان مهرباناند. محبت این افراد به دیگران غیرخودخواهانه است که در آن ایثار عشق دست کم به اندازهی دریافت عشق اهمیت دارد و به همان میزان که فرد سالم به رشد و کمال خود اهمیت میدهد، به رشد و کمال دیگری هم ارج مینهد.
- ساختار خوی مردمگرا: افراد سالم نسبت به همهی مردم، صرف نظر از طبقهی اجتماعی و سطح تحصیلات و وابستگی سیاسی یا دینی و نژاد و رنگ آنها، بردبار و شکیبا هستند و به دیگرانی که مثلاً تحصیلات کمتری دارند فخر نمیفروشند. افراد سالم همواره آمادهی یادگیریاند.
- تمایز میان وسیله و هدف، خیر و شر: افراد سالم آشکارا وسیله را از هدف تمیز میدهند و از “انجام دادن کار” یا “سپردن راه” اگرنه بیشتر، دست کم به همان اندازهی رسیدن به مقصد لذت میبرند.
- حس طنز مهربانانه: طنز این افراد خصمانه (که لازمهاش آسیب به دیگری است) . برتریطلبانه (که در آن دیگری تحقیر میشود) نیست؛ بلکه طنزی فیلسوفانه است که به کل انسانها برمیگردد و نه فردی خاص و غالباً آموزنده است.
- آفرینندگی: افراد سالم اصیل و مبتکر و بدعتگرند.
- مقاومت در برابر فرهنگپذیری: افراد سالم در برابر فرهنگ آشکارا عصیان نمیکنند و قواعد را زیر پا نمیگذارند. مثلاً در امور بیاهمیت یا کماهمیت راهِ نامتعارفی پیش نمیگیرند، اما اگر موضوعی (مثلاً قاعدهای اخلاقی) برایشان اهمیت خاصی داشته باشد که جامعه آن را زیرپا میگذارد، این افراد با این زیرپا گذاشتن مبارزه میکنند.
نظر شخصی من در مورد نظریهی سلسله نیازهای مزلو این است که در بیشتر موارد این نظریه درست است، اما در طول تاریخ استثناهایی هم وجود داشته است. کسانی بودهاند که حتی نیازهای جسمانیشان به سختی فراهم شده ولی به درجات بالایی از انسانیت رسیدهاند و زندگی سالمی داشتهاند. شاید بعداً بیشتر در این مورد بنویسم.
یونگ: انسان فردیت یافته
نظریهی یونگ برایم ثقیل و کمی نامتعارف بود، ولی چند خطی در مورد آن مینویسم:
یونگ علاوه بر ناهشیار فردی، ناهشیار “جمعی” را معرفی کرده و بر آن تاکید کرده است. از نظر یونگ تجربههای همهی انسانها و نیاکان حیوانی ما در ما گرد آمده و ما وارث این تجربههاییم. ما در این دوران به دلیل تکیهی بیش از حد بر علم و عقل، ارتباط با ناهشیار خود را از دست داده و دچار احساس بدبختی و پوچی شدهایم. یونگ نمیگوید در انسان سالم ناهشیار بر هشیار غلبه دارد، بلکه از نظر او در انسان سالم ناهشیار تحت هدایت هشیار قرار گرفته، و هم هشیار و هم ناهشیار یکپارچه شده و رشد و پرورش مییابند. از دید یونگ تحقق خود نیازمند شناخت عینی دربارهی خود است که آن هم با سالها نظم و شکیبایی و پشتکار تحقق مییابد. از طرفی تحقق خود نیازمند زمان لازم برای پیدایش و پرورش کامل همهی نظامهای شخصیت آدمی است که تا میانسالی اتفاق نمیافتد، پس میانسالی مرحلهای حساس در رسیدن به کمال است. برخلاف بسیاری از روانشناسان که رشد شخصیت را تا پنج سالگی دانسته و بقیهی زندگی را تحکیم و استقرار این شخصیت شکل گرفته میدانستند، یونگ به تکامل شخصیت در طول زندگی معتقد بود.
یونگ متوجه شد که علاوه بر تجربهی شخصی خودش، بیشتر بیمارانش هم که به سنین میانسالی رسیده بودند معنای زندگی را از دست رفته میدیدند و به بنبست رسیده بودند. یونگ دریافت این افراد میانسال در برآوردن نیازهای زندگیشان موفق بودهاند، اما همچنان نیروی عظیمی دارند که جایی برای مصرف ندارد. نیاز این افراد در نیمهی اول زندگی معطوف به بیرون از خود بوده است، اما از نظر یونگ از میانسالی به بعد باید کانون توجه را روی جهان درونی ذهنی متمرکز کرد. از نظر یونگ شخصیت آدمی جنبههای متعددی دارد که برخی روبروی یکدیگرند؛ مثلاً برونگرایی در برابر درونگرایی قرار دارد و هرفردی بسته به شخصیتش یکی از این جنبهها در او غالب است، اما با رسیدن به میانسالی این جنبهها باید تعدیل شود تا فرد به یک توازنی در زندگی برسد.
یونگ همچنین معتقد بود به علت زوال دین به عنوان ارزشی در زندگی، تلاش برای یافتن معنایی در زندگی به طرز فزایندهای دشوار شده است.
فرانکل: انسان از خود فرارونده
احتمالاً با لوگوتراپی یا همان معنادرمانی تا حدودی آشنا هستید. من هم کتاب “انسان در جستجوی معنی” او را قبلاً خوانده بودم و لذت برده بودم، پس برای خوانش این فصل هیجان بیشتری داشتم. ویکتور فرانکل در تجربهی اسارت خود در اردوگاه کار اجباری نازیها پی برد “انسانها میتوانند هرچیز ارزشمندی را از دست بدهند، مگر بنیادیترین آزادی بشری را: آزاذی انتخاب، شیوهی برخورد یا شیوهی واکنش نسبت به سرنوشت، و آزادی برگزیدن راه خویش را”. او از نیچه نقل قول آورد: ”کسی که چرایی در زندگی دارد، با هر چگونهای خواهد ساخت.” فرانکل همچنین گفت: ”زنده بودن یعنی رنج کشیدن، اما برای رنج خویش معنایی یافتن، یعنی ادامهی هستی”. به نظر او، نبودن معنا در زندگی، رواننژندی است. به عقیدهی او هر شخص سالمی معنای زندگی یکتا و ویژهی خود را دارد و خودِ فرد مسئول دنبال کردن آن است. او گفت: “یک فرد سالم در سطح معینی از تنش است، سطحی میان آنچه بدان دست یافته یا به انجام رسانده و آنچه که باید بدان دست یابد یا به انجام برساند؛ یعنی فاصلهای میان آنچه هست و آنچه باید بشود.”
فرانکل صحبتهای جالب دیگری هم کرده که برخیشان توجهم را جلب کرد. در مورد ایثار و عشق گفته:
هرچه بیشتر بتوانیم از خود فرا رویم- خود را در راه چیزی یا کسی ایثار کنیم- انسانتر میشویم.
عشق هدف نهایی انسان است
و در مورد مسئولیت ما گفته:
جستجوی معنا لازمهاش مسئولیت شخصی است. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.
در مورد آزادی ما گفته:
اگر بخواهیم سلامت روان داشته باشیم، آزادی انتخاب رفتار خود را داریم و باید این آزادی را به کار ببریم. کسانی که این آزادی را تجربه نمیکنند یا متعصبانه به جبر معنقدند یا به شدت رواننژندند.
پرلز: انسان اینمکانی و اینزمانی
نام انسان “اینمکانی و اینزمانی” را دکتر شولتس به انسان کاملِ مورد نظر پرلز داده است، نه خود پرلز. پرلز از روانشناسانی است که از روش درمانیاش تحت عنوان “گشتالتدرمانی” یاد میشود. آنچه از پرلز برایم مهمتر بود را در ادامه میآورم:
یکی اینکه سرکوب جوششهای درونی منجر به محو شدن آنها نمیشود، بلکه این جوششها میتوانند از راههای دیگری خود را نمایان سازند. مثلاً پرخاشگری ناکام میتواند خود را به شکل زخم معده (یک بیماری روانتنی) نشان دهد. گاهی هم ما این جوششها را به دیگران فرافکنی میکنیم و آنچه در خود سرکوب کردهایم به دیگران نسبت میدهیم.*
یکی دیگر تاکید پرلز بر حال به عنوان تنها واقعیت موجود است که روانشناسان کتاب در موردش توافق نظر داشتند، اما به دلیل واضح و صریح بودن حرف پرلز در مورد این مطلب، نقل قول او را هم جدا میآورم:
جز این زمان و این مکان چیز دیگری برای ما نیست. گذشته وجود ندارد و آینده هم هنوز نیامده است. خاطرات گذشتهمان و پیشبینیهای آیندهمان فقط در زمان حال تجربه میشوند. کسانی که چنان میزیند که گویی گذشته همچنان با آنهاست یا آنهایی که به نحوی زندگی میکنند که انگار امروز آینده است، شخصیتی نامتعادل دارند. آنها در زمانی زندگی میکنند که واقعیت ندارد یا هنوز واقعیت نیافته است و حال را فدای زمانی میکنند که وجود ندارد.
او کسانی را که گویی در گذشته زندگی میکنند دارای خوی گذشتهنگر و کسانی را که گویی در آینده میزیند دارای خوش آیندهنگر میداند و این دو خو را به عنوان آسیب معرفی میکند. مثلاً اگر کسی پدر و مادرش را به خاطر اشتباهاتشان در تربیتش سرزنش کند و ریشهی همهی مشکلاتش را از جانب والدین بداند دید سالم و بالغانهای نسبت به زندگی ندارد و دچار خوی گذشتهنگر است. این فرد زمانی موضع بالغانه و سالم اتخاذ کرده که موضوع پدر و مادر را کنار گذاشته و بگوید: “اکنون فرد بالغی هستم و مسئول زندگی خود هستم.” همچنین کسی که دائماً در خیالبافی برای آینده است دچار خوی آیندهنگر است و او هم نظیر فرد دارای خوی گذشتهنگر به رشد کامل انسانی نمیرسد. پرلز در جای دیگر به زیبایی اشاره کرده:
باید از گذشته آگاه بود، اما نباید در آن زیست.
باید برای آینده برنامه ریخت- جز این صورت نمیتوان به کمال رسید- اما نباید برنامهریزی را به عنوان جانشین زمان حال قرار داد.
شخصیت سالم در زمان حال و برای حال زندگی میکند و با اینکه میتواند برای آینده برنامهریزی کند، دچار اضطراب ناشی از آنکه فردا چه خواهد شد نمیگردد.
جنبهی دیگری از نظریهی پرلز در مورد انسان مرز من است. ما بین خود و دیگر افراد یا چیزها مرزی میگذایرم که آنچه در طرف ماست را ایمن و خوب و آنچه در بیرون است را ناایمن یا دشمن میدانیم. مرز من شامل خود ما هم میشود؛ ما گاهی بعضی افکار، احساسات و آرزوهایمان را که به خودمان تعلق دارند از خود دور کرده و میگوییم “این من نیستم، من چنین آرزوهایی ندارم.” و گاهی این جوششهای غیرقابل قبول را به دیگران فرافکنی میکنیم. قبول بخشی از وجودمان و رد کردن بخشی دیگر باعث میشود دیگر به راستی خودمان نباشیم و از همهی استعدادهای خود بهره نبریم.
از دید پرلز یکی دیگر از جنبههای فرد سالم این است که در آنها حمایت نفس جای حمایت محیطی را گرفته است، بدین معنی که این افراد برای ترغیب شدن به کاری نیاز به دریافت مداوم تشویق و تحسین و محبت دیگران ندارند، درنتیجه عقیدهای که خودشان نسبت به خود دارند برای آنها مهمتر از عقیدهی دیگران دربارهی آنهاست.
تعدادی از ویژگیهای شخصیتی که پرلز برای افراد سالم برمیشمرد از نظر دکتر شولتس خالی از ایراد نیست و با پیاده کردنشان انسان به مشکل برمیخورد. مثلاً پرلز بیان میکند انسان سالم همهی جوششها و آرزوهایش را به طور کامل و بی منع یا احساس گناه بیان میکند، آشکارا خشم خود را بیان میکند، مسئولیت خود را به تمامی میپذیرد اما مسئولیت زندگی هیچکس دیگر را نمیپذیرد. من هم به دلیل اینکه احساس کردم این صحبتها خالی از ایراد نیست فقط به اشاره بسنده کردم.
سوای آنچه در بالا گفتم، چه چیزی از کتاب میتوان فهمید؟
یکی از چیزهایی که با مطالعهی کتاب میتوان بدان پی برد تاثیر محیطی که روانشناس در آن بزرگ شده و تاثیر تجارب شخصی و شخصیت فردی آنها بر نظریهای است که مطرح میکند. برای مثال مزلو، استادی دلرحم که در دانشکدهی بروکلین درس میداد پس از دیدن تظاهرات مردمی از طبقات کارگر و زحمتکش جامعه چند روز پس از حملهی ژاپن به پرل هاربر بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و گریست و تصمیم گرفت به ابداع “روانشناسیای برای برقراری صلح و آشتی” بپردازد. من به شخصه این نگاه مشفقانه نسبت به مردم و به کلیت زندگی را با خواندن سطور فصل مربوط به او حس میکردم. مثال دیگر یونگ است: او خود در میانسالی به چالش بسیار بزرگی برخورد و احساس کرد زندگیاش فاقد شور و معناست. او در نتیجهی تجارب خود دریافت که برای حل مشکل با رویکرد عقلانی به قضایا نگاه نکند و خود را به دست ناهشیاری سپرد که او را به سمت ساخت مدلی از دهکدهای با سنگریزه سوق داد. این رویارویی نگرش او را دگرگون کرد و او این دگرگونی نگرش را با مطرح کردن اهمیت ناهشیار در نظریاتش منعکس کرد. مثال دیگر زندگی اریش فروم است. در چهارده سالگی او جنگ جهانی اول به راه افتاد و او شاهد تعصب خشک و هیستریک مردم آلمان بود. پس از دیدن دیوانگی مردم او بدین فکر افتاد که “چرا ناگهان مردم شایسته و منطقی دیوانه میشوند؟” و جوابی که یافت با آنچه از جامعه دیده بود متناسب بود: ”نیروهای اجتماعی که در دوران کودکی بر فرد تاثیر میگذارند و همچنین عوامل تاریخی که در تحول نوع بشر اثر میکنند، شخصیت انسان را شکل میبخشند.” به عبارتی دیگر برجسته بودن نقش جامعه در ساختن شخصیت فرد از نظر او ریشه در تجربهی خود او از جامعهی آلمان در زمان جنگ جهانی اول دارد. مثال دیگر هم که شاید معروفترین آنها باشد، تجربهی عمیق ولی وحشتناک ویکتور فرانکل در اردوگاه آشویتز است که منجر به این عقیده در او شد که “تنها آنهایی زنده میمانند که دلیلی برای زنده ماندن و معنایی برای زندگی یافته باشند.”
از مثالهای بالا چه نتیجهای میخواهم بگیرم؟ اینکه به نظر من نسخهی هیچکدام از روانشناسانی که در این کتاب آمده بهطور کامل قابل اجرا نیست. همانطور که شکلگیری نظریه روانشناسان در بستر خاصی اتفاق افتاده و اگر بستر عوض میشد آن روانشناس شاید نظریهاش تا حد زیادی دستخوش تغییر میشد، اجرای موبه موی خصوصیاتی که هریک برای افراد سالم برشمردهاند هم در هر بستری شاید معقول نباشد.
هرکدام از روانشناسان حرفهایی زدهاند که بسیار ارزشمند است، اما از نظر منِ حقیر روانناشناس عمل کردن کامل به نسخهی اخلاقی رسیدن به کمال هرکدام اگرچه میتواند در جنبههایی از زندگی به ما کمک کند، در جنبههایی دیگر میتواند فاجعه بیافریند. برای مثال من دوست دارم مانند پرلز در زمان حال زندگی کنم و مضطرب فردا نباشم، اما دوست ندارم همهجا آشکارا خشم خود را بیان کنم، مثلاً اگر کسی با من صحبت کند و حوصلهام را سر برد به او بگویم “من هیچگاه نخواسته بودم به شما معرفی شوم” و راهم را بکشم و بروم.**پس من نتیجه میگیرم که تا حدی که این نظریات مطابق عقاید و ارزشهای من است بدانها عمل کنم و باقی را رها کنم.
آیا خواندن کتاب را به هرکسی توصیه میکنم؟
به نظر من نمیتوان خواندن کتاب را به همه پیشنهاد کرد. علاقهی حداقلی به روانشناسی باید در فرد باشد که از این کتاب لذت ببرد. برای من هم که چنین علاقهی حداقلی داشتم گاهی خواندن کتاب ملالآور میشد. اگر علاقه به روانشناسی ندارید و فقط دوست دارید به طور کلی بدانید در کتاب در مورد چه چیزهایی بحث شده شاید خواندن همین مطلبی که در بالا نوشتم برایتان کافی باشد، اما اگر علاقه و نیاز به دانستن جزئیات هر نظریه دارید بد نیست کتاب را مطالعه کنید.
مغزم از فکر کردن و دستم از نوشتن دود کرد! دیگر چیزی ندارم در مورد این کتاب بگویم. والسلام علی من اتبع الهدی.
پ.ن.
* بدین جهت این مطلب برایم جالب بود که دوستم محسن بارها در موردش با من صحبت کرده است.
** در پانویس صفحه و از کتاب Fritz آورده شده.
عکس هرم مزلو را از اینجا گرفتم.

