سخنرانیفرهنگ

گزارشی از یک جلسه: ترس ها یا هدف ها؟

به نام خدا

تصمیم گرفتم علی‌‎رغم کارهای واجب‎تر از وبلاگ‎‌نویسی که در لیست کارهایم دارم و هم‎چنین علی‌‎رغم تعداد نسبتاً زیادی پست دیگر که احساس می‎‌کردم منتشر کردنشان بهتر از مسکوت ماندنشان است و به‎ دلیل کارهایم نوشتنشان را به تعویق انداختم، این یک پست را بدون تعلل و در همین روز که سرِ جلسه حاضر بودم بنویسم. این پست اگرچه گفتارهایی پراکنده دارد، اما پراکنده‎‌هایش ارزش تفکر دارد. اگر از خواندن اطلاعات پراکنده خوشتان نمی‌‎آید ادامه‌‎ی پست را نخوانید.

در ابتدای جلسه ویدئویی از TED با سخنرانی Tim Ferris پخش شد که من تقریباً به انتهای پخش آن رسیدم. اگر از همینجا نمی‌‎توانید ویدئو را به ‎راحتی ببینید از سایت خودِ TED تماشا کنید. (ویدئو ۱۳ دقیقه‌‎ای است). اگر مایل به دیدن ویدئو نیستید می‎توانید بخشی از ویدئو را در متن بخوانید.

بعد از اتمام ویدئو دکتر علی‌‎اصغر پورشانظری، استاد گروه فیزیولوژی علوم پزشکی اصفهان، شروع به گفتن خلاصه‌‎ای از آنچه تیم فریس گفت کرد و سپس باقی جلسه به پرسش و پاسخ گذشت. علت اینکه سرِ این جلسه حاضر شدم علاوه بر موضوع مهم آن خودِ دکتر پورشانظری بود. دکتر پورشانظری برای من یادآور ترم‎‌های اول است؛ اصلاً یادآور روز اول و ساعت اولی است که در دانشکده داروسازی کلاس داشتم؛ یادآور اولین کلاس صبح شنبه‌‎ی اوایل مهر ۹۱ که سرِ کلاس نشستیم و همه‎‌چیز نو و عجیب بود. دکتر یادآور ترمِ سه‎‌ی من هم هست؛ ترمی که در دو کارگاه نسبتاً طولانی “مدیریت زمان” او که تا بعد نماز مغرب و عشا ادامه داشت شرکت کردم و از آن به ‎بعد دوباره شروع کردم مثل زمان قبل کنکور به برنامه‌‎ریزی، منتها با این تفاوت که اهداف بلندمدت و کوتاه مدتم دیگر در حد یک قبولی در کنکور نبود و ارزش‎ها و مقاصدم مشخص‌‎تر و بزرگتر شده بود. اینکه چرا اصلاً استادی فیزیولوژی باید در مورد چیزی مانند هدف سخنرانی کند و در مورد این مباحث کتاب بنویسد و تعداد زیادی از دانشجویان در جلسه‌‎اش شرکت کنند دلیل‎‌اش این است که دکتر روی یادگیری مطالبی که به ظاهر به رشته‎‌ی پزشکی و پیراپزشکی ربط ندارند اما در نهایت به‎گونه‎‌ای مرتبط با ما می‎‌شوند مثل تاریخ، حامعه‎‌شناسی و روان‎‌شناسی و … پافشاری کرده است. جنبه‎‌ای مثبت دیگر از ایشان که در سخنرانی‎‌شان هم بدان اشاره کردند این است که دنبال علاقه‌‎هایشان رفته‌‎اند و هزینه‎‌هایش را داده‌‎اند. در ادامه در این مورد هم می‎‌گویم.

ابتدا خلاصه‌‎ای از ویدئو می‌‎نویسم. اگر چیزی را متوجه نشدید به خود ویدئو مراجعه کنید:

  • تیم فریس یک بیمار دوقطبی* بوده که فاصله‌‎ی اندکی تا خودکشی داشته ولی بر اثر سیری از اتفاقات خودکشی نمی‎کند. عنوان سخنرانی او این است: “چرا به ‎جای تعریف اهدافمان ترس‎هایمان را تعریف نمی‎‌کنیم؟”
  • او در ابتدای ویدئو در مورد رواقی‌‎گری و افراد نامداری می‎گوید که به این مکتب فلسفی ارادت داشته‌‎اند (در ویدئو با جزئیات ببینید).
  • تیم از جمله‎ای کلیدی زندگی او را عوض کرد می‎گوید:

We suffer more often in imagination than in reality

Seneca

  • او پس از تحت تاثیر قرار گرفتن از این جمله بیشتر از سِنِکا (که یک نویسنده‌‎ی معروف رواقی بود) خواند. سنکا توصیه کرده بود که “بدترین سناریویی که می‎تواند برای شما با انجام کاری که از آن واهمه دارید و درنتیجه انجامش نمی‌‎دهید رخ دهد را با جزئیات تصور کنید. با انجام آن کار موفق می‎‌شوید”
  • او برای منظم‎‌سازی آنچه در بالا گفته شد روشی نوشتاری برای مدیریت استرس ایجاد کرد که شامل نوشتن سه صفحه است. صفحه‎‌ی اول سه ستون دارد. در ستون اول باید ترس‎هایمان از اتفاقات ناگوار را لیست کنیم (بین ده تا بیست ترس اصلی). در ستون دوم باید روش‎‌های پیشگیری از این اتفاقات را بنویسیم و در ستون سوم بنویسیم اگر بدترین احتمالی که می‎‌دهیم به وقوع پیوست باید چه کار کنیم. یکی از مثال‌‎هایی که تیم می‎‌آورد این بود که او می‎‌خواست برای مسافرت و اقامت کوتاه به لندن برود. ترس او این بود که چون لندن معمولاً هوایش ابری و گرفته است افسرده‌‎تر شود (نوشتن در ستون اول). راه حل این بود که او با خودش یک لامپ آبی رنگ داشته باشد و صبح‌‎ها ۱۵ دقیقه نور دریافت کند (ستون دوم). اگر بااین حال افسرده باقی می‌‎ماند می‌‎توانست به سواحل آفتابی اسپانیا برود (ستون سوم). در صفحه‌‎ی دوم باید بنویسیم که انجام کاری که از آن می‎‌ترسیم چه مزایایی برای ما دارد و به این مزایا بر اساس مقیاس ۱ تا ۱۰ نمره دهیم. در صفحه‎‌ی سوم باید بنویسیم که اگر این‎کاری که از آن می‎‌ترسیم را انجام ندهیم در طول زمان (مثلاً ۶ ماه، یک سال و سه سال) چه پیش می‎‌آید و به این معایب هم بر اساس مقیاس ۱ تا ۱۰ نمره دهیم. او با پیاده‌‎سازی این سیستم و نمره‌‎دهی نتیجه گرفت که پرهیز از سفر که به خاطر ترسش از چیزهایی مثل از دست دادن کار و افسردگی بود برایش هزینه‌‎های خیلی زیادتری نسبت به مواجهه با آن ترس دارد.
  • او در ادامه نقل قولی از ورزشکاری می‌‎آورد که اصول زندگی رواقی را در زندگی‎‌اش به کار بسته است و موفق شده است که بسیار شایان توجه است:

Easy choices, hard life.

Hard choices, easy life.

Jerzy Gregorek

  • تیم سپس می‎گوید “آن انتخاب‎‌های سخت که بیش از همه از انجام دادن، پرسیدن و گفتن آن‎ها واهمه داریم در اکثر موارد دقیقاً همان‎ کارهایی است که باید بکنیم و بزرگترین چالش‎‌ها و مسائلی که با آن‎ها روبرو می‎شویم هرگز با گفتگویی ساده حل نمی‎‌شوند، چه در ذهنتان باشند و چه در گفتگو با دیگران. پس شما را تشویق می‎کنم از خودتان بپرسید درحال حاضر در کجای زندگیتان شرح ترس‎‌هایتان مهم‌‎تر از شرح اهدافتان است؟ در همه‎ حال سخن سنکا را به خاطر داشته باشید: ما بیشتر در تخیل رنج می‎بریم تا واقعیت.”

دکتر روی جمله‌‎ای که بولد کرده‌‎ام تاکید کردند و سپس جملاتی را افزودند؛ جملاتی که ممکن است پراکنده باشد ولی هریک ارزش تامل جداگانه دارند:

  • بر اساس نتایج تحقیقاتی دو حسرت بزرگ افراد موقع مردن عبارتند از: ۱- اینکه ما برای خودمان زندگی نکردیم. برای دیگران زندگی کردیم. ۲- در زندگی اولویت‌‎بندی غلط داشتیم.
  • عمده ‎ی مواقع که از چیزی می‌‎ترسیم علتش این است که جوانب آن را خوب بررسی نکرده‌‎ایم. اتاق تاریکی را که از ورود بدان وحشت داریم اگر با چراغ روشن (و اطلاع یافتن از محتوای آن) ببینیم دیگر از آن نمی‎‌ترسیم.
  • روند تصمیم ‎گیری که در ویدئو گفته شد نوعی evidence based decision making است (این کلمات ارزش سرچ جداگانه دارند).
  • زندگی هنر پیدا کردن تعادل در پارادوکس ‎هاست. من باید نقطه‎‌های تعادلی برای زندگیم پیدا کنم. نباید در چیزی مانند دین‎داری به افراط یا تفریط بیفتم.
  • ابتدا هویت خودت را پیدا کن تا بعد بتوانی بفهمی چه کاره می‎ خواهی بشوی. اگر تو در خانواده‎‌ای ژاپنی به دنیا می‎‌آمدی چقدر این امکان وجود داشت که تو مسلمان شوی و مسلمانان را در راهِ حق ببینی؟ جز این بود که تصورت این بود که مسلمانان در راه ضلالت قدم برمی‎دارند و تو با دینی که آنجا هست نظیر بودیسم به کمال می‎رسی؟ حالا هم که ایران به دنیا آمده‌‎ای برو لااقل چیزهایی را یاد بگیر که بتوانی ادعای مسلمانی کنی. عقاید خودت را با تحقیق بیاموز و طوری رفتار کن که اگر نامسلمانی تو را دید بتوانی به خود افتخار کنی که مسلمان هستی.
  • برای رسیدن به هر علاقه‌‎ای که داری باید هزینه بدهی. من به‎ خاطر علاقه‌‎ام به مشاوره دادن به دانشجویان و تدریس از اینکه از دانش‎یار به استادی برسم دست کشیده‌‎ام. پژوهش را که تنها با آن می‎توانم امتیاز لازم برای استاد شدن را کسب کنم کلاً کنار گذاشته‎‌ام چون فهمیده‌‎ام که دوست دارم فقط یک مدرس باشم.
  • برای تصمیم‌‎گیری به یک critical mass نیاز داریم. لازم نیست همه‌‎چیز را بدانیم تا کاری را شروع کنیم ولی می‎توانیم حداقل‎‌هایی را با استفاده از امکاناتی نظیر اینترنت و … و هم‎چنین مشورت با دیگران به دست آوریم و بعد اقدام کنیم.

این بیت را خواندند:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

عطار

و ادامه دادند:

  • گاهی باید یک پله در مسیر پیش بروی تا اطلاعات مرحله‎‌ی بعد را به دست آوری.
  • پیشرفت شامل پیروزی و شکست است.
  • رمز موفقیت آهسته پیش رفتن ولی استمرار دادن کارهاست.

با توجه به مشکلات عدیده‌‎ای که سیستم آموزش و دانشگاه کشور دارد حرف جالبی زدند:

  • اینجا جاده ماشین‎‌های فرمول یک نیست اما در این جاده‌‎ی خاکی هم می‌‎توانید برانید و پیش روید.

در نهایت پسری سوالی را پرسید که سوال من هم بود و متن آن تقریباً بدین ‎صورت بود:

کدام‎یک از ما ده سال پیش فکر می‎کردیم که الان اینجا باشیم؟ همانطور که نمی‌‎دانستیم جای کنونی‎مان را موقعیت ده سال آیند‌ه‌‎ی خود را هم نم‌ی‎دانیم. با این وجود، ما از کجا بدانیم که اهدافی که اکنون تعیین می‎کنیم به درد سال‎های آینده‌‎ی ما هم می‎خورد؟

جواب ساده و حیرت‎‌انگیز بود:

نمی‌‎دانم. اما ما باید در حد وسع خودمان بکوشیم و سعی کنیم مسیر درست را درپیش بگیریم. “لا یکلف الله نفساً الا وسعها”. خدا ما را مامور به تلاش کرده و نه مامور به نتیجه. باید آنچه می‎‌پنداریم درست است را با مشورت گرفتن از دیگران و تفکر خودمان انجام دهیم و باقی را به خدا بسپاریم.

استاد خیلی حرف‎‌های دیگر هم زدند. از دانشجویی دندان‎پزشکی گفتند که نابغه بود ولی به خاطر عدم علاقه به مسیرش تا حد خودکشی پیش رفته بود و بعد با پی‌گیری علاقه‌‎اش که تدریس بود به زندگی امید مجدد پیدا کرده بود. از اشتباهات نظام آموزشی ما گفتند: از اینکه خونِ بچه‎‌هایی که باید در سنین نوجوانی آزادتر باشند تا اول خودشان و بعد مسیرشان را بیابند در شیشه می‌‎کنیم و آن‎ها را در مسیر غلط کنکور می‎‌اندازیم صحبت کردند. از عشق خودشان به موتورسواری گفتند که چند ماه پیش به خاطر تصادف شدید نزدیک بود به کشتنشان دهد. از گستردگی تجربه‎‌شان گفتند؛ از اینکه در عملیات کربلای چهار بوده‌‎اند و در لاس وگاس هم همینطور. از این گفتند که اگر برای دیگران زندگی کنیم زندگی را باخته‌‎ایم گفتند و باز هم گفتند و گفتند و گفتند و شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم.

و من وقتی به این فکر می‎کنم که این احتمالاً آخرین جلسه‌‎ای بود که من در آن به‎ عنوان یک دانشجو شرکت داشتم نه اینکه ناراحت شوم، بلکه حیرت می‎‌کنم. حیرت می‎‌کنم از اینکه زمان چگونه این‎طور سریع می‎گذرد و منِ علاقه‎‌مند به علم و خودشناسی و هزار چیز دیگر و مهم‎تر از همه منِ سرگردانِ هجده‎ ساله‌‎ای که با کوله‌‎پشتی بر دو دوشم در روزهای مهر سال ۹۱ وارد دانشگاه علوم پزشکی کرد را در سال  ۹۸ در قالب منِ بیست و پنج ساله از دانشگاه خارج می‎کند. تنها چیزی که هم مایه‎‌ی حیرت زیاد و هم مایه‎‌ی امید است این است که محمد بیست و پنج ساله هنوز علاقه‎‌مند به علم و خودشناسی و هزارچیز مهم‎ دیگر است و هنوز سرگردان است و با کوله‎‌پشتی برای آخرین ‎بارها از دانشگاه خارج می‎‌شود؛ مثل روزهای اول ورود به دانشگاه.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا