با مخاطب های آشنافرهنگ

پر کشیدن

آنکه تغیر نپذیرد توئی

وانکه نمردست و نمیرد توئی*

شب تلخی است. 

مدتی است ننوشته‌ام و تنها چیزی که من را به اینجا کشاند تلخی امشب بود. خیلی از آنچه دو سه سال پیش نوشتم از تلخی بود. حتی خیلی از طنزهایی که نوشتم هم از تلخی بود؛ این شیرینی از تلخی می‌آمد. اما بعضی تلخی‌ها طنزبردار نیستند. 

شوهرخواهر یکی از دوستان نزدیکم، محمدحسین، که تنها ۳۴ سال داشت در اثر ابتلا به بیماری کرونا درگذشت. حدود ده روز بیماری را تحمل کرد و در آخر دوام نیاورد و امروز ظهر به رحمت خدا رفت. 

برای محمدحسین ناراحت هستم، اما طبیعتاً برای خواهرش ناراحت‌ترم. از دست دادن همسر، آن هم از نوع خوبش، در این سن چقدر تلخ است. 

به ناپایداری دنیا فکر می‌کنم و به اینکه چقدر آسان دغدغه‌های ما را عوض می‌کند. تا ده روز پیش گفتگوی مشترکی که بیشتر با محمدحسین داشتیم در مورد انتخاب مسیر زندگی و ادامه‌ی تحصیل و اینها بود. اکنون دیگر آن دغدغه در کار نیست. بار آخر می‌گفت تنها دغدغه‌اش این است که حال دامادشان خوب شود، که نشد. شاید هم حالش خوب شده باشد: “فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ”. امید دارم که حالش خوبِ خوب باشد.

دنیا خودمان را هم به سخره می‌گیرد، دغدغه‌ها و اهداف و امید و آرزوهایمان که دیگر پیشکش. مردن که تعارف برنمی‌دارد. معمولاً هم نابهنگام است، حداقل از دید ما آدم‌های عادی. مردن حتی هنگامی که بهنگام هم باشد نابهنگام است. در اطراف خودمان کم داشتیم افرادی را که بگوییم خوب موقعی مردند. معمولاً در آن میانه‌های راه بودند؛ یا اگر نبودند به نظر نمی‌رسید آخر راهشان باشد. از نظر ما آدم‌های عادی حداقل چند سال دیگر جا داشت که زنده بمانند. اما از نظر مرگ جا نداشت. بعضی‌هاشان هکتارها آرزو کاشته بودند و موقع درو رسیده بود و در عوض مرگ خودشان را درو کرد و ریشه‌های آرزوهایشان در خاک پوسید. بعضی‌ها در میانه‌ی کارهای خوبشان بودند و مرگ خودشان و کارشان را ناکام گذاشت. بعضی‌ها هم در میانه‌ی نقشه‌های شوم خود بودند و دستشان از دنیا کوتاه شد. 

مسخره زندگی می‌کنیم. دغدغه‌هایمان پوچ است بدون اینکه خودمان بدانیم؛ بدون آنکه خودمان حداقل در موردشان کمی فکر کنیم. در مورد مسابقه گفته بودم. هان؟ همان که در هر تکه‌ای از دنیا یکی علمی برداشته که مردم بیایید اینجا مسابقه است؛ مسابقه‌ی استعدادیابی. هرکه استعدادی دارد یا ندارد و فکر می‌کند دارد بیاید ما اینجا مطرحش کنیم و برایش کف بزنیم و در حلقومش پول بچپانیم. دغدغه‌های ما هم اکثراً از همان جنس‌هاست. همانقدر مسخره؛ همانقدر ضعیف؛ همانقدر فانتزی. چرا؟ چون فقط یک چیز را، یک فاکتور را، یک حقیقت را، فراموش کرده‌ایم. آن چیز، آن فاکتور، آن حقیقت، مردن است. اینکه می‌میریم. به همین سادگی. که اگر همین یک فاکتور را در نظر داشتیم، بقیه فاکتورهای زندگیمان هم عوض می‌شد؛ شاید از خیلی چیزها فاکتور می‌گرفتیم. 

دیشب خواب عجیبی دیدم. خوابی که شاید عجیب‌ترین خواب زندگیم بود ولی ترجیح می‌دهم بخش‌های عمده‌اش را مسکوت بگذارم، حتی برای خودم. در بخشی از خواب اتفاق جالبی افتاد. من را بردند به صد سال پیش ایران، ایرانی در حوالی جنگ جهانی اول، ملتهب، اسیر حوادث و بلایا، و گفتند زندگی کن. می‌دانی چه جالب بود؟ اینکه حتی لحظه‌ای کاسه‌ی چه کنم چه کنم در دست نگرفتم. نگفتم که من بلد نیستم در اینجا زندگی کنم. نگفتم حال باید چه اهدافی داشته باشم؟ آرزوهایم باید چه باشد؟ نگفتم که چه و چه و چه. یک چیز در ذهنم آمد: آیا خدا امکان تمییز خوب و بد را در تو نگذاشته؟ گذاشته؟ پس برو زندگی کن و درست هم زندگی کن، حداقل تا آن حد که می‌توانی. و حال من هر روز به این فکر می‌کنم که چه کنم و چه تدبیری داشته باشم، بدون آنکه دغدغه‌ام این باشد که چه کاری واقعاً درست است، با در نظر گرفتن همان فاکتور اصلی، یعنی میرایی خودم. 

امشب دلم به سمت آن جوان متوجه است. به اینکه چقدر امید و آرزوها داشته و همه‌چیز نقش برآب شده است. به این فکر می‌کنم که کم نیستند تعداد این جوانان در این مملکت و این دنیا که با این همه امید و آرزوی دست نیافته راهی دیار باقی شوند. به این فکر می‌کنم که آیا اگر از همین الان مردن را جزء لاینفک معادلات زندگیم نه تنها درنظر بگیرم، بلکه حقیقتاً بدانم و ببینم، آیا طور دیگری زندگی نخواهم کرد؟ 

امیدوارم امشب حسین آقا در جوار رسول‌الله نفسی تازه کند. اینجا که دیگر هوایی نبود. اینجا دیگر نفس نبود. 

پ.ن. * بیتی از مخزن‌الاسرار نظامی. 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا