وبلاگ

پنج_ با چند روز تاخیر

به نام او

چهارم شهریور بیست و هشت ساله شدم و ششم شهریور وبلاگ‌نویسی مستمر من پنج ساله شد.

امشب هم مثل شب‌ها و روزهای دیگر در این چند ماه نشستم سر کارهایم، ولی دیدم کار پیش نمی‌رود. می‌خواستم بروم گوشه‌ای و در دفتر شخصی‌‌ام محتوای روانم را روی کاغذ بریزم تا ببینم چه شده که نمی‌شود پیش رفت؛ ببینم که چه شده که ذهنم یاری‌ام نمی‌کند. اما گفتم به جایش بیایم به همین‌جا، به «سرای دنج» خودم، به قول یکی از دوستان جوان که این زیرعنوان را برای وبلاگش برگزیده. وبلاگ بعد از گذشتن چند سال هنوز برای من سرای دنجم است، سرایی که با هیچ‌جای دیگری عوضش نکرده‌ام.

در مورد بیست و هشت ساله شدن حس خاصی ندارم. در اصل، من هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کردم که روزی بیست و هشت ساله خواهم شد تا بخواهم در موردش فکر کنم و اکنون هم چیز خاصی حس کنم. فرق بیست و هشت سالگی با چند روز قبل که بیست و هفت ساله بودم چیز خاصی نیست، جز اینکه دیروز که در آینه‌ی آسانسور نگاه کردم یک تار موی سفید جدید دیگر هم پیدا کردم. به غیر از این، زمان همانطور می‌گذرد و من هم همانطور هستم. 

بر عکس اکنون، یادم می‌آید وقتی که سنم کمتر از بیست و پنج بود، فکر می‌کردم بیست و پنج سالگی سن خاصی است. در میانه‌ی دهه‌ی سوم زندگی است و پخته خواهم بود و انرژی خواهم داشت و کلی چیزهای دیگر. چه آرزوها و فکرها برای بیست و پنج سالگی در سر داشتم. و چقدر آنچه بودم با آنچه می‌خواستم فرق می‌کرد. اما از بیست و پنج سالگی که گذشت، انگار دیگر در موردش نیندیشیده بودم. راستش را بخواهی وقتی که دانشجو بودم هیچ‌وقت به روزهای بعد از دانشجویی فکر نمی‌کردم و بعد از بیست و پنج سالگی هم به یاد نمی‌آورم که به این فکر کرده باشم که اتفاق خاصی خواهد افتاد. 

و اگر کسی از من بپرسد که حاصل این بیست و هفت هشت سالی که زیستی چیست؟ می‌گویم «سرگردانی»، البته اگر چیزی به ذهنم خطور کند که بگویم. 

اما به پنج برسم: پنج سال است که نسبتاً مستمر می‌نویسم، غیر از مقطعی که ترتیب وبلاگ قبلی را دوستانی دادند و چند ماهی بدون وبلاگ ماندم. حاصل این وبلاگ نوشتن‌ها چه شد؟ حاصلش این وقت شب پشت لپ‌تاپی نشسته و وبلاگ می‌نویسد؛ حاصل وبلاگ‌نویسی منم. نه اینکه هرآنچه در وجودم هست را وبلاگ‌ نوشتن شکل داده باشد، اما وبلاگ‌نویسی هم بخش مهمی از سبک زندگی من بود و هم بخشی از وجود من را شکل داد. وبلاگ‌نویسی چیزی نیست که آب و نانی عایدم کرده باشد، که اگر بخواهم جنبه‌ی مادی‌اش را نگاه کنم بیشتر خرج‌بردار است تا پول‌ساز، اما به هر حال ادامه‌اش داده‌ام. به هر حال، ذهن من اجازه‌ی این را هنوز نداده که ارزش هرکاری، من جمله همین چهار خط وبلاگ نوشتن، را منوط به پول درآوردن کند. ذهن من هنوز چندان اقتصادی کار نمی‌کند، با اینکه چیزی به رسیدن به سی سالگی‌ باقی نمانده، و همین اقتصادی ندیدن و monetize نکردن هر چیزی اجازه داده که به وبلاگ‌نویسی و خیلی دیگر از کارهایی که می‌کنم ادامه دهم. 

اکنون به پنج سال پیش فکر می‌کنم. می‌دانی. یکی از ثمرات این چند سال نوشتن دیدن خودم است. محمدی که وبلاگ‌نویسی را شروع کرد خود را وبلاگ‌نویس نمی‌دانست چون در پی آن بود که محتوای فرهنگی خاصی را بر روی هاستش بارگزاری کند. اما محمد امروز حتی اگر محتوای خاصی را عرضه کند خودش را وبلاگ‌نویس می‌داند. محمد امروز حتی تاکیدی ندارد که چیز خاصی ارائه کند.  و به غیر از این، چقدر در جنبه‌های مختلف بین این محمد و آن محمد بیست و سه ساله‌ای که وبلاگ‌نویسی را آغازید فاصله است. 

این هم از «پنج». حاصل پنج سال نوشتن و خاک خوردن. اما بگذار حال که بعد از روزها بالای منبر رفته‌ام و آمده‌ام حرفی بزنم از این روزهایم هم بگویم و بروم: در حوالی همین شبی که این مطلب را می‌نویسم این اتفاقات افتاده: 

  • آیت الله ناصری به رحمت خدا رفتند. پریشب با دوستان سر قبرشان رفتیم. دوستانم مرحوم را از نزدیک می‌شناختند ولی من نه. با این حال امیدوارم برایم دعا کند.
  • خسته‌ام، منتها بیشتر از نظر فیزیکی و ذهنی. امروز عصر زن‌دایی‌ام از من پرسید که حال روحی‌ام چگونه است؟ دیدم و گفتم الحمدلله بد نیستم. 
  • صمیمی‌ترین دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم را بعد از یازده سال دیدم. گذر اتفاقات و روندهای زندگی گاهی صمیمی‌ترین دوست‌ها را هم از هم دور می‌کند. با این حال، به این فکر کردم که دوباره با او ارتباط برقرار کنم ولی شک دارم. 
  • پدر امیررضا همین امروز بر اثر نوعی سرطان مغز (گلایوبلاستوما) فوت کرد. امیررضا هم دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم بود، منتها هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در ادامه آنقدر دوستی‌ام با او تحکیم شود که احتمالاً از معدود هم‌کلاسی‌های سابقش باشم که حال و روز این روزهایش را می‌داند. چیزهای زیادی هم هست که دوست‌هایی را که از هم دور بودند به هم نزدیک می‌کند، من جمله یک نوع سادگی و مهربانی خاص که همیشه او داشت. 
  • پروژه‌ی تحقیقاتی‌ای که دو ماه دستم به آن بند بود در مورد همین بیماری مهلکی است که پدر امیررضا را از او گرفت. اکنون به غیر از فکر کردن در مورد این بیماری، آن را حس هم می‌کنم. دلم می‌خواهد گریه کنم. 

و روضه‌ام را تمام کنم. باقی‌اش بماند برای شبی دیگر، اگر عمری و توفیقی باشد. 

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

  1. سلام محمد امروز
    تولد ۲۸سالگیتو با تاخیر بهت تبریک میگم و البته تولد ۵سالگی وبلاگت رو
    امیدوارم همینطور به نوشتن ادامه بدی👌 که نوشته هات دلگرمی هست برای ما .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا