ادبدل‌نوشته

ساعت دیواری

ساعتی که عقب مانده بود. غیر از خاطرات، از معدود یادگاری‎‌هایی که از خانم‎‌جون در خانه‌‎ی ما هست این ساعته.

یکی از روزهای پایانی بهار سال هشتاد و نه بود. نمی‌دونم چرا استثنائاً تنها به خونه‌‎ات اومده بودم؛ همیشه حدوداً هفته ای یک بار و اون هم با خانواده خونه ‎ات میومدیم. خونه ‎ات همیشه بوی خاصی می‌داد. هیچ‌‎وقت به روزی که دیگه این بو رو نتونم جایی استشمام کنم فکر نمی‌کردم. یادمه اومدم خونه‎‌ات و تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پای فوتبال. تو هم یه دوش گرفتی و اومدی بیرون. فوتبال تموم شد و من انتظار اومدن خانواده رو می کشیدم که به خونه‎‌ات بیایند تا با اونا به خونه‌مون برگردیم. همیشه عجله می‎‌کردیم. همیشه می‌خواستیم زود خودمون رو بذاریم خونه. یادمه وقتی عجله داشتیم به خونه برگردیم مادرم می‎‌گفت: “خونه هیچ وقت فرار نمی‌‎کنه”. راست می‎‌گفت؛ خونه هیچ‌‎وقت فرار نکرد، اما آدم‌‎هایی که توی خونه‌‎ها بودند زود فرار کردند.

از دبستان به بعد که خیلی سنم کم بود و گاهی که مدرسه‌‎ام بعدازظهر شروع میشد و مامانم تو رو میاورد خونه‎‌مون تا حواست بهم باشه به بعد خیلی کم پیش اومده بود که باهات تنها باشم. همیشه وقتی من خونه تون بودم حداقل بابام هم با من بود. من آدم کم حرفی بودم؛ همینطور که تقریباً هنوز هم هستم. فوتبال تموم شده بود و بیکار نشسته بودم و در و دیوار رو نگاه می کردم. چشمام به در و دیوار بود تا اینکه چشمم  به ساعتت خورد. با اینکه حدود سه ماهی از اومدن نوروز و یک ساعت جلو رفتن ساعت گذشته بود هنوز ساعتت یک ساعت عقب بود. با تعجب ازت پرسیدم “چرا ساعتتون عقبه خانم جون؟” جواب دادی “ساعت رو جلو نبردم برای اینکه من نمازم رو اشتباه نکنم و به موقع بخونم.” یادمه یه چیزایی در مورد عدم لزوم این کار بهت گفتم و گفتم از تاریکی و روشنی هوا که معلومه و تو هم یه چیزایی جواب دادی و من هم دیگه بحث رو ادامه ندادم. کنار مبلی که رو به قبله بود، همیشه میزی بود که روی اون بساط جانماز و مهر پهن بود. دیگه حوالی اذان مغرب بود و تو هم منتظر اذان بودی. اذان رو گفتند و نمازت رو خوندی.  اون شب هم گذشت و ما دوباره زود برگشتیم خونه_ یعنی همونجایی که هیچ‎‌وقت فرار نمی‌‎کنه.

چیز دیگه‌‎ای که یادم میاد اینه که طرفای بیست و سوم چهارم تیر اومده بودی خونه مون تا یکی دو روز خونمون باشی و بیست و پنجم تیر، صبح زود که رسید از خونمون رفتی. من توی رختخواب بودم که صدای خداحافظی تو رو با مامانم شنیدم. همت نکردم بیام و خداحافظی کنم و در رختخواب موندم. یک روز بعدش و اون هم صبحِ زود زنگ زدی خونمون. شب تا صبح مشکل قلبت باعث دردت شده بود و صبر کردی تا کسی رو از خواب بیدار نکنی و صبح تازه زنگ زدی و گفتی حالم خوب نبوده و مادر و پدرم بردنت بیمارستان ولی من تو خونه کنار برادرم موندم.

امروز بعد از هشت سال که از رفتنت می‌‎گذره دوباره یادت افتاده‌‎ام. یاد سادگی و زود باور کردنت. یاد کتاب نهضت سوادآموزی‎‌ای که داشتی و هرازچندگاهی نگاهی بهش می‌‎انداختی و همیشه یه گوشه‌‎ای از خونه می‌‎تونستیم پیداش کنیم. یاد قصه‎‌هایی که برای من و برادرم می‌‎گفتی می‌‎افتم؛ قصه‎‌ی کدوقلقله زن و …یاد بیسکوییت‎‌های فرمند و میوه‌‎هایی که همیشه از اول تا آخر که خونه‌‎ات بودیم بهمون تعارف می‎‌کردی می‎افتم. به این فکر می‎‌کنم که اگرچه خیلی سواد نداشتی، اما رفتارهای ساده‌‎ات چقدر از بسیاری از افراد باسوادی که دیده‌‎ام پسندیده‎‌تر بود.

صبح بیست و ششم سال ۱۳۸۹ هم مثل خیلی دیگه از روزهای دیگه عصر شد. برای من، اون صبح تقریباً مثل صبح‎های دیگه بود منتها با رنگِ روشن غم؛ غم قوت گرفتن احتمال رفتنت. رنگی که عصر وقتی از سر کلاس برگشتم تیره شده بود.

چند روز از رفتنت گذشته بود. فکر کنم برای مراسم هفته‎‌ات اومدیم خونه‌‎ات. دیگه تو نبودی که ساعتت که یک ساعت عقب بود رو ببینی و نماز بخونی. روزها نسبت به اون روزی که تنها خونه‌‎ات اومدم خیلی جلو نرفته بود، اما روزگارت عوض شده بود. کمی از هیاهوی جماعت عزادار فاصله گرفتم و نگاهی به دیوار انداختم؛ ساعت دیواری‌ات یک ساعت جلو کشیده شده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا