شب نوشت (۱۲۴)_ شب سال نوی میلادی
بسم الله
از ساعاتی قبل از تحویل سال نوی میلادی، صدای آتشبازی آرام آرام زیادتر میشد تا به ۱۲ شب به اوج برسد. در خانه بودم. دوستم گفت آتشبازی به دلیل آمدن باد و مسائل ایمنی مرتبط لغو شده، ولی انگار لغو نشده بود. صدایش هنوز هم میآید. در خانه ماندم و گهگاه از پنجره نورهای انفجارها را میدیدم. بعد هم که صداها فروکش کرد، پرده را کشیدم.
یاد دو سال پیش افتادم. وقتی برای اولین بار برای سال نوی میلادی در اینجا بودم. آن موقع، فکر و ذکرم غزه بود. به این فکر میکردم که در زمانی که آدمهایی اینجا با جامهای شراب سال نو را جشن میگیرند و شمارش معکوس میکنند تا ۱۲ شب برسد و آتشبازی جان بیشتر بگیرد، مردمی دارند زیر آتش جان میدهند. آن شب، بعد از آن به اصطلاح نو شدن سال، رفتم خانه. نودل آمادهی تند و گندی را با کمی آب جوش درست کردم و سر و ته شام را به هم آوردم و خوابیدم.
یاد سال پیش افتادم که در خانه بودم. در اصفهان. طولانیترین مرخصیای که تاکنون گرفتهام را میگذراندم. آن موقع، عمویم زنده بود و با سرطان دست و پنجه نرم میکرد. برای من که از سرطان پانکراس چیزهایی شنیده بودم، چندان جای امیدواری نبود، اما گمان میکردم به دلیل آنکه سریعتر از حد معمول سرطانش تشخیص داده شده، بیشتر پیش ما بماند. آدمی به همان گمانهای خوش پیش میرود و زندگی میکند. اما حکمت خداوند طور دیگری رقم میخورد.
امسال در ایام کریسمس کمتر از دو سال پیش تنها بودم. بیشتر گشت و گذار کردم. اما ذهنم از درس و کتاب آسوده نشد. هر وقت خواستم اندکی درس را رها کنم، با خود گفتم چه کنم؟ تقریباً تفریح خاصی در آلمان ندارم. چیزی نبوده که بگویم از انجام آن صرفاً لذت میبرم. هرچه بوده، بخشی از آن یادگیری بوده و این چیزی است که نمیخواهم: نمیخواهم در تک تک دقایق عمرم لزوماً چیزی یاد بگیرم. نظام پاداش مغز من بر اساس یادگیری شکل گرفته و از خیلی چیزهای دیگر نشده لذت عادی ببرم.
فعلاً خوابم میآید و نمیتوانم بیش از این بنویسم. شب خوش.